مجموعه مقالهها
چند نمونه از بهکارگیری شناخت روانکاوی بالینی
پیشگفتار
پیچیدگیهای روانشناختی و حوزههای عملکرد آن
دشنام در زبان کوچه و بازار
دل و «ناخودآگاه»
مکانشناسی اماکن متبرکه شیعیان ایرانی
راهیابی ارزشهای انسانی از نسلی به نسلی
عشق و روانکاوی بالينی
منطق و روانکاوی بالینی
همراهی بیماران نزدیک به مرگ
نماد در قالی ایران
روانکاوی بالینی و دگرگونه شنیدن
بالابر شدن فرهنگی
نام پدری، نام خانوادگی
=============================
پیشگفتار
بیگمان سده بیستم میلادی را دو دریافت بزرگ روشن کرده است. نخست زیگموند فروید نشان میدهد که آدمی را « ناخودآگاهی» است که چون بیگانهای در درون، رفتار و کارکردی جداگانه دارد. سپس آینشتین قانونمندی آزاد شدن انرژی در نهاد اتم را دریافت و کار آدمی را به بمب اتم و استفادههای دیگری از این انرژی رساند. گرچه دریافت آینشتین به آسانی به پهنه فنآوری، دانشگاه و سپس به دامنه دانش همگانی راه یافت (چه برپایه تجربه ساده و رابطه و منطق شناخته شده علت و معلولی همهگیر بود)، دریافت فروید تا همهگیر شدن و درست شناخته شدن، راهی بسیار طولانی در پیش دارد. با گذشت صد سال نیز هنوز در جوامع بیشماری بهدلیل مقاومتهای مذهبی، سنتی، سیاسی، عقیدتی و ایدئولوژیکی دریافت بزرگ فروید و نتایج آن در پهنههای گوناگون زندگی آدمی، یا ناشناخته یا بدشناخته ماندهاند. بیگمان، شناخت دقیق و عمیق دریافتهای فروید و پیروان او چون ژاک لکان، ترجمه آثار اینان بهدست روانکاوان بالینی که از نزدیک با این مفاهیم سر و کار دارند و تجربه بالینی (میان فرد و روانکاو و در رابطه با گفتار فرد) از راههای پایهای پراکندن این شناخت در جوامعی چون ایران است. لیک تا آن زمان، شاید با بهکارگیری اثراتِ یافتههای فروید در زمینههای جامعهشناسی، تاریخ، انسانشناسی، اسطورهشناسی، در چند نوشته این مجموعه، بتوان راه کوچکی بهسوی زنگارزدایی از بدشناسی پدیده دریافت فروید گشود و هممیهنان را هر چند بسیار دیر (پس از گذشت یک سده) به پاره کوچکی از کارکرد دریافت بزرگ او آشنا کرد.
در نوشتههای این جُنگ، با استفاده از شیوه گوش فرا دادن یک روانکاو بالینی به چند مقوله، میتوان بهگونهای به این نگرش تازه در پهنه پژوهش آشنا شد.
حسن مکارمی، روانکاو بالینی، فرانسه، اکتبر 2000
=============================
پیچیدگیهای روانشناختی و حوزههای عملکرد آن*
کاربردِ کلمه «روان» در زبان پارسی معادل «PSY» در زبانهای اروپایی را میتوان نعمت زبان پارسی دانست. چه این کلمه، هم میتواند در قبال مفهوم «دستگاه روان» -یا ساختار عملکرد روان- مورد استفاده قرار گیرد و هم به عنوان پسوند و یا پیشوند برای کلیه مفاهیمی که به شکلی با روان سروکار دارند، همچون روانکاوی، روانشناسی، روانپزشکی، رواندرمانی یا روانشناختی. چرا که کلمه «روان» و در عین حال اسم مصدر فعل «رفتن»، این رابطه را به شکلی در جاری بودن مفهوم «روان» می رساند. به شکلی که «روان» هم در ما است، هم با ما است و هم در جایی دیگر، این مکان در اسطورههای ایرانی به شکلی زمین آسمانی است و در فرضیههای نوین روانکاوی مکتب لاکان همان دیگر یا دیگری یا دیگران.
اگرچه پیچیدگیهای روان آدمی مورد بحث تنها علوم به مفهوم امروزی آن نیست، ولی میتوان آنچه که به شکل رسمی در محدوده علوم در دایره روانشناختی تعریف شده است بر چهار گروه تقسیم کرد: روانپزشکی، روانشناسی، رواندرمانی و روانکاوی. این تقسیمبندی بهطور موقت بهما امکان میدهد تا در این مختصر میدان عملکرد روانشناختی را بیشتر بشناسیم. شناخت آنچه که به روان مربوط میشود، روانشناختی بنامیم با این فرض که میدان کارمان را به زندگی روزمره و منطقه لمس محدود کنیم. چه محدوده شناخت روان، از طرفی به شناخت کلیه دستاوردهای انسانی – از اختراع کلام و خط تا عرصه اسطورهشناسی، هنر، ادبیات- از دورترین زمانها تا به امروز بازمیگردد. در این میانه، فلسفه، عرفان، مذهب، باورهای مردمی، دعانویسی، جادو نیز جای دارند. و از طرف دیگر، اگر بخواهیم چندان دور نرویم، روانشناختی تا دامنه زبانشناسی، انسانشناسی، جامعهشناسی و علوم شناخت گسترده است. و چون روان بر تن استوار است، روانشناختی تا عصبشناسی پیش میرود، در واقع روان انسان در میانه سه شاخص عمده گرفتار است: گذشته آدمی، آدمی در جمع دیگران و بدن آدمی و ساختار عصبی آن.
سعی میکنیم با تعریف چهار مفهوم کاربرد عملی روانشناختی و چند مثال مطلب را روشنتر کنیم:
۱- روانپزشکی، که بهشکل تاریخی و در محدوده عملکرد پزشکی است و شاخهای است در دنباله پزشکی مغز و اعصاب. در روانپزشکی با تقسیمبندی بیماریها بر اساس تظاهرات خارجی آنها سر و کار داریم. هدف، تشخیص بیماری و درمان بیماری است. بیماریهای روانی در محدوده روانپزشکی میتواند ریشههای خود را به شکلی از بدن، از سلسله اعصاب یا عملکرد ناقص مغز به همراه بیاورند. بیماریهایی که ریشه در عوامل مادرزادی دارند یا مشکلاتی که پس از تولد ایجاد شده است، چون ضایعههای مغزی، عدم کارکرد صحیح سیستم حافظه، سیستم تشخیص یا ساختار شناخت.
در روانپزشکی امروزه برای درمان ناهنجاریها، به ریشهیابی مشکلات جسمی- عصبی پرداخته از روان درمانی تا تغییر محیطزیست، هنردرمانی و... استفاده کرده به داروهای شیمیایی نیز جای ویژهای در آرام کردن فضای ذهن بیمار میدهند.
در اوایل قرن بیستم، هنوز بخشهای بیماریهای اعصاب و مغز و روان از هم جدا نبودهاند.
۲- در روانشناسی، رفتار فرد مورد تحلیل است. رفتار فرد در خانواده، محیط آموزشی، محیط کار، با دوستان و آشنایان. لذا از این علم در هرجا که «رفتار فرد» بهشکلی نقش دارد، استفاده میشود، چون استخدام در مؤسسات، روابط عمومی، علوم آموزشی یا تنظیم رابطه فرد با دیگران یا در محیط اجتماعی.روانشناسی در حالتهای بالینی فرد را در مقابل آینهای از رفتارش با جامعه و دیگران قرار میدهد. در دوبارهآموزی افرادی که یا بهدلیل نقص مادرزاد یا حوادث و بیماریها، دچار اختلالات رفتاری یا ذهنی هستند، روانشناسی نقش عمدهای دارد. فعالیت عمده دیگر روانشناسی در کلیه مسائل تحقیقی است که به علوم شناخت و علوم رفتاری وابسته است و از طرف دیگر، مطالعه مسايل اجتماعی بدون در نظر گرفتن رفتار فرد در مقابل اجتماع عملی نیست، (روانشناسی اجتماعی) – روانشناسی با کار گروهی بر دوباره فعالسازی فعالیتهای ذهنی بیماران بسیار مؤثر است.
۳- رواندرمانی؛ رواندرمانی با پشتوانه تجربه و با استفاده از گفتگو تلاش دارد که فرد را بهطور موضعی در مقابل ناهنجاری موضعی خود قرار داده و او را به راه حل قابل قبول هدایت کند. در پارهای از موسسات (و گاه که ضرور است)، روانپزشکان برای برطرف کردن ناهنجاریهایی از قبیل اضطرابها، سرگردانیهای موقت، پریشانیهای موقت، از رواندرمانی سود میجویند.
۴- روانکاوی، عملکرد جدیدی است با سابقه کمتر از صد سال. روانکاوی به گفتار فرد بر روی دیوان توجه دارد.
روانکاو در رابطه فرد با ناخودآگاه او عمل میکند. حوزه عملکردش چون قرار دادن آینهای است در مقابل گفتار فرد تا از این طریق و در طولانی مدت (معمولا بین ۵ تا ۱۰ سال) فرد از طریق بازگویی آنچه به ذهنش میرسد (تداعی آزاد)، بر شیوه کارکردِ ناخودآگاه آگاهی یافته و در این میان به ریشه ناهنجاریهای احتمالی رفتار خود دست یابد. بسیاری از ناهنجاریها در شناختِ ریشه خود «حل» میشوند. روانکاوی از طرف دیگر به شناخت قدرتهای درونی خفته فرد یاری میرساند و امروزه یکی از مهمترین موارد استفاده روانکاوی در جوامع غربی است. چون نوعی آماده سازی برای حرکت به سمت و سویی دیگر با شناخت عمیقتر از نقاط ضعف و قدرتِ خود، چون ملوانی که با افزودن قدرتِ دید خود، کشتی خویش را در طوفانها بهتر هدایت میکند.
آموزش روانکاوی را بیشتر به آموزش استاد- شاگردی تعبیر میکنند. چه تا روانکاو خود از مرحله دیوان و اقدام به کاوش روان- یا ریشهکاوی «ناخودآگاه» خود نگذشته باشد، چگونه میتواند راهنمای فرد دیگر باشد. در روانکاوی، با دو پدیده روبرو هستیم:
میتوان براساس نظریههای روانکاوی نوشتهها، گفتار و آثار هنری را کاویده و زاویه جدیدی در مقابل شیوه تحلیل و تعبیر هنر و ادبیات گشود. از این روست که امروزه در بسیاری از موسسات آموزشی، دانشگاهها و مراکز تحقیقی، روانکاوان در گروههای تحقیقی عضویت دارند.
مثالی بزنیم: زندگی روزمره یک خانواده را در نظر بگیریم، آقا و خانم «میم» و دو فرزندشان اول و دوم. پدر آقای میم دچار فراموشی است. تحت نظر یک روانشناس متخصص، هفتهای سه روز با تمرین تلاش دارد با این مشکل مبارزه کند.
خانم میم، از چهار سال پیش به این طرف پس از مشاهده عوارض رواننژندی- ترس بیهوده و دائم- تحت مداوای روانکاوی است؛ هفتهای سه بار روانکاو خود را میبیند و عملا وقت او بر روی دیوان و گفتار بیواسطه آنچه بر ذهنش میآید میگذرد. فرزند اول، بیست ساله و با سن عقلی ۸ ساله، دچار عقب افتادگی ذهنی است و در موسسه ویژه تحت نظر است. روانشناس او را تحت نظر دارد و با مربیان او در تماس است. آقای میم، برای ترک اعتیاد به الکل، هفتهای دو بار روان درمان خود را میبیند، تا با گفتگو و کمک «کلامی» مرحله مشکل ترک اعتیاد را بگذراند.
فرزند دوم پانزده ساله، در نوشتن کلمهها دچار مشکل است. روانشناس مدرسهاش در حال مطالعه است تا او را برای آزمایشات جدیتر به بخش اعصاب و روان اعزام کند تا مطمئن شود که ریشه مشکل او از ارگانهای عصبی نیست.
میبینیم که چگونه، فرد، جسم، روان و محیط پیرامون او مجموعه پیچیدهای را میسازد که در هر مرحله از ناهنجاریها و مشکلات به تخصص ویژهای نیازمندیم. چگونه میتوان امروزه در زمینههای فوق به تخصص دست یافت؟ برای پاسخ به این سوال مناسب است که حوزههای روانشناختی را به زیرحوزههای تحقیقاتی- نظری، بالینی (کلینیکی) و رفتاری تقسیم کنیم. روانپزشک در دو حوزه تحقیقی و بالینی فعال است. روانشناس در هرسه حوزه فعال است، با این اختلاف که در مرحله بالینی نیازمند همکاری روانپزشک است. رواندرمان در حوزههای تحقیقی و رفتاری بینقش است و تنها بهطور موضعی به ناهنجاریهای روانی میپردازد. روانکاو عملا در حوزه بالینی فعال است و نقش او در حوزههای رفتاری و تحقیقی بیشتر بر اساس انتقال تجربیات بالینی است. روانکاو به ساختار ناخودآگاه فرد میپردازد، با نتیجهای در طولانی مدت.
بهطور کلی روانپزشک و روانشناس مدرک پذیرند (لیسانس و بالاتر...).
اما رواندرمانی و روانکاوی حرفههایی هستند که از طریق معلم شاگردی و در طولانی مدت یاد گرفته میشوند. این موضوع مانع از آن نیست که روانپزشکان به علت علاقه خود به میدان روانکاوی پس از طی مرحله لازم (انجام روانکاوی خود تحت نظر یک روانکاو)، روانکاو نشوند و یا پارهای از روانشناسان یا روانپزشکان از رواندرمانی سود نجویند.
روانکاوان را بیشتر با حفاران باستانشناسی مقایسه کردهاند که علاوه بر شناخت نظری و علمی، نیازمند نوعی صبر، حوصله، پشتکار و نیز فرهنگ غنی و عمومیاند.
آنچه گفته شد برای شروع سلسله مقالاتی در مورد روانکاوی، تاریخچه، عملکرد و نتایج آن ضروری به نظر میرسد. رابطه روانکاوی، روانپزشکان، روانشناسان و رواندرمانان با سازمانها و موسسات اداری و درمانی در جوامع گوناگون، یکسان نیست. به عنوان نمونه، روانکاوی در آلمان جزو خدمات بیمههای درمانی است. در آمریکا موسسات فراوانی در کنار موسسات رسمی آموزشی- تحقیقی پزشکی به تحقیقات روانکاوی میپردازند. در صورتی که مثلا در فرانسه، نه تنها روانکاوی در محدوده بیمههای درمانی قرار ندارد، بلکه موسسات تحقیقی در این مورد از تعداد انگشتان دست فراتر نمیروند.
اگرچه روانکاوی دیپلم پذیر نیست ولی عملا از طریق انجمنها و اتحادیههای روانکاوان و نیز سیستم کنترل، قابلیت آنها بررسی میشود و نیز عملکرد در این زمینه به حدی ظریف است که هر نوع انحراف از اصول، قبل از همه خودِ روانکاو را قربانی خواهد کرد.
* این نوشته برای نخستین بار در نشریه «جامعه سالم» شماره ۳۸، اردیبهشت ۱۳۷۷، تهران به
چاپ رسیده است.
دشنام در زبان کوچه و بازار*
آقای ابراهیم محجوبی، با سلام، مقاله شما را تحت عنوان «دشنام و دشنام گویی» در گردون ۵۸ خواندم. با کمال سخاوت خواستهاید که اگر نظرات تکمیلی و اصلاحی در زمینه فوق به نظر میرسد برایتان ارسال شود، ولی چند نکته در مورد مقاله خودتان.
1- میگویید: «... فشارها و آسیبهای روحی و عاطفی... انفجارهای کور روحی...» بهگمان من در بررسیهای اجتماعی و روانی (یا روانشناختی) مناسبتر است از کلمه روان به جای روح استفاده شود، چه روح در حیطه مسایل تحقیقی و علمی نمیگنجد. بدینشکل میتوان نوشت: فشارها و آسیبهای روانی- که کلمه روان به جای «روح و عاطفه» هر دو بهکار میرود، چه کردار عاطفی نیز در حیطه روان است. از طرفی اگر انفجارهای روانی را بهجای انفجارهای کور روحی به کار ببریم مناسبتر است، انفجار کور برای آسیبشناسی روان خود نیز نشان خشونت دارد. ناگفته نماند که در حیطه روانشناختی رفتارهای پریشان خود نیز از عواملی سرچشمه میگیرند که بهشکلی قابل شناخت هستند.
2- اشاره میکنید: «... اصولا عواطف و احساسات انسانی بسیار سیال و متحرک است، گاه این سیالیت باعث میشود فاصله عشق تا نفرت چندان دراز نباشد و کین و مهر بهصورت بسیار ظریفی درهم تنیده شود.» در این مورد زیگموند فروید فرضیهای بسیار گویا دارد که یکی از پایههای روانکاوی بالینی است، فروید این اصل را «اصل دوگانگی» نامیده است و با استفاده از تولید تکانههایی که از «لیبیدو» حاصل میشوند، میتوان متوجه شد که در واقع «مهر وکین» دو روی یک سکهاند یا به عبارتی آنچه ناخودآگاه میتواند آن را در محل مهر قرار دهد بههمان شیوه در محل کین قرار میگیرد.
3- میفرمایید: «... علت آن را شاید بتوان از جمله در روانشناسی متفاوت زنان و مردان...» شاید در اینجا منظور شما بیشتر ساختار روانی متفاوت زنان و مردان باشد. کلمه روانشناسی در مقابل کلمه Psychologie قرار میگیرد که برای زنان و مردان متفاوت نیست.
دشنام بهشکلی خالی کردن خشونت روانی است از طریق بیان. دشنام چون نفرین، نشانه قهراست. نفرین آرزوی درونی انسانی است بیقدرت اجرایی که از نیروی برتر تقاضای اجرا دارد. دشنام خشونت بیانی است با این امید که یا مخاطب را زخمی کند یا او را افشا نماید، در هر دو حال تیری است از زبان بر گوش دیگران. در زبان مردم کوچه و بازار در ایران دشنام حضور فعال دارد و در میان دوستان، همکلاسیها، همقطاران و همکاران بهشکل شوخی و یا جدی نقش بازی میکند. اما نفرین بیشتر در روابط خانوادگی خود را مینمایاند و یا بیشتر در رابطه با افراد مسن. دشنام بیشتر در عبارات صریح و مختصر خود مینمایاند و آنچه بهنام دشنام ادبی و سیاسی و... نامیده میشود از حوزه این بررسی مختصر خارج است.
با نگاهی سریع میتوان دشنامها را چنین تقسیمبندی کرد:
1- دشنام ناموسی، یا بهعبارت دیگر آنها که بهشکلی به روابط جنسی، آلات تناسلی و یا مسایل پیرامون آنها مربوط میشود.
2- دشنامی که برای تحقیر مستقیم یا غیرمستقیم فرد و مخاطب بهکار برده میشود. تحقیر فرهنگی، تحقیر بر محور ظاهر فرد، یا بر محور کمبودها و یا موقعیت اجتماعی و غیره.
3- دشنامی که اشاره بر پستی اخلاق و عدم رعایت اصول اخلاقی و ضوابط اجتماعی فرد دارد.
تلاش میکنم که در هرسه حالت بهدنبال چرایی و رابطه کلمه و مفهوم دشنام و تولید ضربه بر شخص مخاطب بگردم:
در دشنام ناموسی مخاطب یا بستگان او در روابط جنسی غیرمتعارف و غیرمجاز یا دست دارند یا عامل این روابط هستند. این از تیزترین و برندهترین نوع دشنامهاست و از طرفی جاریترین آنها و اما چگونه متهم کردن مخاطب به دست داشتن مستقیم یا غیرمستقیم خود یا بستگان در روابط نامشروع جنسی، تولید زخمروانی میکند، بهشکلی که مخاطب را به عکسالعمل میکشاند. بسیار نادر است که شخص مورد اتهام در این موارد به راحتی و سادگی از کنار دشنام جنسی و ناموسی بگذرد. چه چیز تحریک میشود و چرا؟ گویی شخص مخاطبِ دشنام از راه راست خارج است، غیرعادی یا نجس است. در اینجا دشنامدهنده دشنامشونده را بهجای چه کسی میگیرد؟ هر دو فرد میدانند که آنچه مطرح شده- دشنام- از واقعیت به دور است، چه از یک طرف نمیتوانیم اینهمه منحرف جنسی و عامل و واسطه داشته باشیم و از طرف دیگر عمدتا دو طرف دعوا یکدیگر را نمیشناسند و ناظران حادثه نیز از حالت دو طرف دعوا بیخبرند. نکته قابل بررسی آن است که در این دشنامها حتا در زشتترین، بیپردهترین، ابتداییترین آنها، مقاربت با محارم و نزدیکان کاملا غایب است، گویی چنان ممنوع است که حتا برای دیگران و در موقعیت خشونت نیز چنین اتهاماتی بهکار برده نمیشود، چرا؟
مقایسه مخاطب با افراد وابستهاش به آلات تناسلی، بهشدت تحقیرکننده است، چرا؟ طرفین میدانند که خود نیز محصول رابطه آلات تناسلی پدر و مادر خود هستند، که آلات تناسلی چون دیگر اعضای بدن انسان وظایف ویژهای دارند.
تولید مثل با همه زیبایی آن، و نیاز انسان به ادامه نسل، چگونه به دشنام و زهر و خشونت تبدیل میشود. گویی چون پدیدهای میتواند در اختفا، در نهان و درون مُجاز و پذیرفته شود، و همین که در میدان عمومی قرار گرفت و به کلام کشیده شد، نجس و پلشت و زشت گردد. عملی که در نهان در شعر و ترانه با لطافت و عشق همراه است، در آشکار بیشترین نشانه جنگ و خشونت را داراست. اگر به «رجز»خوانی جنگجویان نیز توجه کنیم، میبینیم که از هرسه نوع دشنام یاد شده استفاده میشود و هدف اساسی شکستن روحیه حریف و تقویت روانی «خودی» است.
رجزخوان، ایل و تبار و خانواده خود را برتر میداند، خود را از هر نژاد پاکتر و حریف را از هر طایفهای پستتر میشمارد و در هر سه نوع دشنام ناموسی و تحقیر فردی و اخلاقی، هدف در واقع نشان دادن برتری بر حریف یا شماتت است. در دشنامهای نوع دوم، از قبیل: حیوان، گاو، خر، سوزاکی، وحشی، نجس... رد پای همین برتریطلبی و تحقیر مخاطب دیده میشود. بههمین شیوه در تحقیرهای اخلاقی: دزد، حمال، راهزن.
دشنام بهنوعی تغییر شکل یافته رجز، یا تیرهای کلامی برای درهم شکستن مقاومت روان حریف و یا به عبارتی بر زمین زدن روان مخاطب، تلاش در نشان دادن برتری اصل و نسب، برتری جسمی (در مقابل بیماری)، برتری اخلاقی و اجتماعی خود و تحقیر مخاطب است، و آن هم در مبنای مختصات ارزشهای از پیش تعیینشده که همان تبار و خانواده و اجتماع است.
فرد در مقابل دشنام هرچند بیپایه، بیاساس و خالی از بنیان، عکسالعمل نشان میدهد. هرچند میداند که هر دو طرف، و ناظران مشاجره، بیبنیانی کلمات را میدانند.
سوال اینجاست که چرا با این وجود دشنام اثر خود را میکند و زهر خود را میریزد. تلاش میکنیم تا به شکلی پاسخی بیابیم:
در واقع کلام بیان شده دراینجا نقش واقع بهخود میگیرد. این آینه روان آدمی است که تصویر روانی مخاطب را در خود نشان میدهد. به همین دلیل بارها شنیدهایم که افراد مسنتر جوانان را نصیحت میکنند که: «حرفهای فلانی را از این گوش بگیر و از آن گوش در کن.» به عبارتی دشنام را وارد سیستم نکن. اگر دشنام را که در عمل و در حیطه کوچه و بازار باعث مشکلات و مشاجرات و رفتارهای خشونتبار میشود، از دهان آدمکی ماشینی خارج کنیم، نه تنها بر هیچ مخاطبی اثر منفی نمیگذارد، بلکه باعث تفریح و خنده همگان میگردد. حالی که در هر دو صورت، کلمه یک معنا میدهد ولی با تغییر گوینده، از انسان به آدمک ماشینی، همه بار دشنام از دست میرود.
تنها کلامی به جای دشنام مینشیند و شنونده را زخمی میکند و او را در محلی پستتر قرار میدهد که در آینه روانی شنونده اثر کند. و این وقتی امکان دارد که دشنامدهنده و مخاطبش در ابتدا در یک ردیف قرار گرفته باشند. دو عابر، دو راننده، دو اسب سوار، دو همکلاس، دو نفر در صف اتوبوس، چون دو فرد در آینههای یکدیگر. و کلام دشنام است وقتی که از همردیف برخیزد، همردیفی که موقعیت همطراز بودن را دارد.
از همین جاست که میشنویم: من، هم دهن فلانی نمیشوم. یا: فلانی هم شأن من نیست. و از همین جاست که دشنام اگر از دهان کسی که در یک سطح طبقاتی، فرهنگی، اجتماعی نباشند آنطور کارگر نمیافتد. و این چنین است که دلقکها به خود اجازه میدهند که همه چیز بگویند.
پدیده قابل توجه دیگر در ایران همهگیر بودن دشنام ناموسی در زبان کوچه و بازار حتا برای افراد بسیار وابسته به مذهب است. همچنین در میان دشنامها به نمونههایی برمیخوریم که نیاز به قدرت تجسم و خلاقیت ویژهای دارد.
این نوع قدرت خلاقیت بیشتر مخصوص ساختارهای روانی منحرف است و جالب آنجاست که گروهی به دشنامهای اختراعی خود فخر نیز می فروشند، در حالیکه نمیدانند تخیل چنین واژههایی و تصور چنین صحنههایی خود در نظریههای روانکاوی بالینی نشانه انحراف روانی است. افرادی که از نظر ساختار روانی منحرف هستند، ارضای جنسی را در قالب روابط غیرمتعارف میجویند.
* این نوشته نخستین بار در گردون به چاپ رسیده است.
=============================
دل و ناخودآگاه»
در پای نخست با دوگانگی ویژهای روبرو هستیم. از یکسوی پیوند دو مفهوم «دل» و «ناخودآگاه» چنان آشکارند که گویی همگان در نهاد خود آن را میدانند و از سوی دیگر گویی تا کنون هیچکس به این پیوند نگاهی عملی نیانداخته است. زیگموند فروید خود به این پیوندگویی نیمنگاهی دارد. کسی چون او که دریافت خود- «ناخودآگاه»- را به کارکرد واژهها در شوخی و مزهپرانی میرساند و به سخن و واژه و مثل و گفتار کوچه و بازار چون مبنای کار خود مینگرد و نام پدیدههای دریافتی خود را از اسطورهها برمیگزیند، از خود نمیپرسد: چه پیوندی است میان «دل» که در همگی فرهنگهای جهان از گذشتههای دور شناخته شده است و پدیده «ناخودآگاه»؟ «دلی» که نمای آن را با تیری در نهاد بر درختهای هر دهکده و دیوار هر شهر دیدهایم. فروید در نوشته خود به نام «فروید خود را معرفی میکند» مینویسد: «برای «ناخودآگاه» نمیتوان پیوندی کالبدی با مغز یافت. این پیوند، پیوندی است مفهومی چون پیوند با دل». «کسی که به ندای دلش گوش فرا دهد نه به آواهای درهم کوچه و بازار و جرئت آن را داشته باشد که آموزشهای «دلش» را بهمیدان بکشاند، همواره انسان مبتکری است». فروید به بهکارگیری این گفته بورن Börne مینویسد: «این گفته میتواند بیگمان ریشه ابتکار من باشد». میدانیم که دریافت ابتکاری او اختراع روانکاوی بالینی و کشف «ناخودآگاه» است چون جایی در روان آدمی؛ گویی پیوندی میان دل (ندای دل) و دریافت پدیده «ناخودآگاه». واژه «ناخودآگاه» (inconscient) در فرهنگ واژههای آکادمی برای نخستین بار در سال ۱۸۷۸ میلادی آورده شده است. پرسش اساسی ما این است که: آیا زیگموند فروید به واژهای شناخته شده مفهومی تازه میدهد و یا به مفهوم قدیم «دل» حضوری تازه میبخشد؟ تلاش ما در این نوشتار یافتن پاسخی است بر این پرسش.
ژوئل دور Joël Dor در کتاب «دستاورد فروید» مینویسد: «با ارائه دریافت جای واژهای روانی چون آگاهی بر «ناخودآگاه»؛ فروید مفهوم تازهای را کشف نکرده است بلکه به واژهای موجود معنای تازهای میدهد». من گمان دیگری دارم: فروید از این واژه سود میجوید تا به پژوهشهای فردی خود، تا به مشاهدات آنچه که در زندگی هرروزه از میدان دریافت ما میگریزد چون پارگی اندیشه و منطق، اشتباه لپی، فراموشکاریها در گفتار و کردار، خوابها و رویهمرفته نشانههای بیماری شناختهشده روان نژندیها، ساختار ویژهای دهد. واژه «ناخودآگاه» پیش از فروید به معنای «غیرآگاه» بهکار گرفته میشده است. آنگونه که امروزه نیز در زبان کوچه و بازار از این واژه اینگونه سود گرفته میشود. پیرامون دو مفهوم «دل» و «ناخودآگاه» گویی همواره مفاهیمی چون آرزو، میل، خاطره، سخن، مهر، عشق، لذت، خوشی، شعر... دریافت میشوند. در این نوشته تلاش من شکافتن و گزارش و یا دوبارهخوانی دریافت ژان فورتن (Jean Fourton) است که در نوشته خود به نام «فروید و بورن» (Freud et Börne) در نشریه لیتورال Littoral شماره ۲ در سال ۱۹۸۱ از آن یاد میکند. او مینویسد: «فروید در نامهاش به فرنزی (Ferenczi) به تاریخ ۹ آوریل ۱۹۱۹ مینویسد: «در نوجوانی، شاید برای جشن تولد سیزده سالگی ام، نوشتهای از بورن به دستم میرسد که آن را با اشتیاق خواندم و پارهای از آن را خاطره نگاه داشتم. هنگامی که این نوشته را دوباره خواندم، و با شگفتی دریافتم که در بسیاری پارهها، واژه- واژه چیزهایی بودند که من همواره به آنها اندیشیده بودم. این نوشته میتواند بیگمان ریشه ابتکار من باشد». در جای دیگر ژان فورتن مینویسد: «در نوشته دیگری به نام «یادداشتی بر فن روانکاوی بالینی پیش از تاریخ» فروید از بورن نوشتهای به نام «هنر نویسندهای مبتکر شدن در سه روز» یاد میکند، شاید این مفهوم به دستیابی به روش تداعی آزاد معانی، رها کردن هیپنوز و اختراع روانکاوی بالینی توسط فروید کمک کرده باشد». باری اگر آنگونه که بورن مینویسد، در سه روز به «دل» اجازه دهیم که بیمحابا بنویسد یا بهگفته دیگر به تداعی آزاد ادامه دهد، بههمان روش تداعی آزاد روی دیوان میرسیم که زبان «ناخودآگاه» گشوده میشود. بورن در این نوشته میآورد: «انسان در کشوری بیگانه به دنیا میآید، زیستن همان جستجوی این کشور است و اندیشیدن بهمعنی زیستن است. ولی میهن اندیشه «دل» است. در این چشمه است که میتوان تازگی یافت». از یاد نبریم که فروید «ناخودآگاه» را چون بیگانهای میشمارد. مثلی است آفریقایی که میگوید: «دل آدمی سرزمینی بیگانه است».
باهم سفری کوتاه به چند گوشه جهان بکنیم. در هند، سهگونه پزشک وجود دارد. پزشک اندیشه (حکیم)، پزشک سخن (دین ور) و پزشک تن که تنها به چسم میپردازد، بیگمان پیوندی است میان این سه دانش و سه دستور زرتشت: اندیشه پاک، گفتار پاک و کردار پاک، بهگونهای دیگر، پندار و گفتار و کردار از راه پاکی بهگونهای همآهنگ میگردند. فروید در نوشتهای به نام: «سخنرانیهای تازهای پیرامون پیشدرآمد روانکاوی بالینی» میآورد: «روانکاوی ناخودآگاه را در جایی میان جسم و روان گنجانده است».
در قرن هجدهم میلادی مسمر Mesmer با فرضیه مغناطیس حیوانی خود، برای مداوای بیماران، آهنربایی به شکل «دل» میساخته و آن را بر روی قلب بیماران میگذاشته است تا بیماران هیستریک را مداوا کند. در اینجا دل و مشکلات بیماری رواننژندی پیوند زده شدهاند. در کتاب «هیستری بر شما درود می فرستد» شوولو Chauvelot میآورد: «در باور چینیان، فرد و اندامهای او وجود ندارند، تنها کارکرد مطرح است، کارکردهایی که به اداره کردن بدن میپردازند... ا مپراطور راستایی است که به دور آن همه چیز (در یک کشور) میگردد، و این راستا در بدن «دل» است و همان پیوندی را با دگر کارکردها دارد که امپراطور با افرادش». مثلی پارسی میگوید که «دل شاه بدن است».
در ادامه از کتاب یاد شده میخوانیم: «...دل چون میهمانداری است و دیگران مهمان. ساکن است و به پشتیبانی اوست که همهچیز کار میکند، نور میپراکند چون خورشید و از راه نمایندگان خود چون چشم و گوش و دریافت و زبان با دیگران بستگی پیدا میکند... چون دل- امپراطور مبتلا میشود، هوش و دریافت آنچه که در بدن میگذرد را از دست میدهد. اگر ابتلا زیاده شود، عوارضی چون سنگینی قفسه سینه، بیحواسی، حالتی میان خواب و بیداری، خندههای دیوانهوار، خشم و بهتدریج تب، دردهایی در ناحیه قلب، مغز، حالت بالا آوردن (تا مرگ بیمار) پدید میآید. چون انرژی دل کم آید، رنگ زرد میشود، نژندی و پژمردگی میآید، حالت التهاب حاصل میگردد. لیک پیام بدترین دردآور دل، روانی است، چون دلشورگی، میل به خودکشی و فراموشی، گویی راههای بستگی دل بسته شدهاند».
دریافت چینیان از دل، «کالبد- روانی» است. برای اینان، دل کالبدی و دیگری دل استعاری وجود ندارد، هر دو یک دلاند. گویی اینان همگی واژههای روانکاوی بالینی را به یکباره در شیوه دریافتی خود در کارکرد دل فشرده کردهاند.
در مصر باستان، دل جایگاه اندیشه و منطق بوده است. گویی به شیوهای دوگانگی در برداشت از «دل» با آنچه در نزد فرهنگهای دیگر آمده است، مشاهده میشود.
بسیار فشرده به «دل» در فرهنگ اسلامی بپردازیم. گویی از دل برداشتی سهگانه شده است: برداشتی کالبدی، روانی و عرفانی. بی آنکه به ژرفا برویم، از فرهنگ نمودهای اسلامی مالک شبل نمونه میآوریم:
1- «دل، هسته زندگی است، در یک زمان هم نمود زندگی است و هم نیروی کارانداز آن. در شکلگیری نطفه آدمی، دگر اندامها به دور «دل» شکل میگیرند».
این گفته میتواند به شیوهای با پدیده «تصویر ناخودآگاه کالبد» که در مفاهیم روانکاوی بالینی از آن بهره میجوییم تعبیر گردد. گرچه برای نویسنده این فرهنگ پدیده مزبور شناخته شده نبوده است، ولی این نشان میدهد که چگونه در تصویر ناخودآگاه از اندامهای بدن آدمی، «دل» در مرکز قرار داده شده است.
2- روانی. «دل چون جایگاه اخلاق نگران و مراقب آدمی است». این گفته نیز ما را به دنیای دریافتهای زیگموند فروید میبرد که چگونه او روان آدمی را از سهپاره میداند: نهاد روان. آنچه که پاره غیرفرهنگی روان است، آنچه میباید بیواسطه به نیازهای بدن آدمی پاسخ گوید یا این امکان را فراهم آورد، آنچه که نزدیکترین پیوند را با کالبد آدمی دارد. پاره سوم را نهاد برتر نامیده است. آنچه که چون داوری نماینده اخلاق است، شیوه فرهنگ و آموزش اجتماعی آدمی است، نماینده احساس گناه ریشههای آدمی است. و پاره دوم، که آن را من نامیده است. پارهای که همواره نقش میانی را دارد. در میان دو پاره نهاد و نهاد برتر، این من است که به شیوهای نوعی تعادل و همآهنگی می یابد. (این فرضیه در روانکاوی بالینی، به فرضیه اول روانکاوی فروید معروف است). دل چون جایگاه اخلاق نگران چندان از نهاد برتر دور نیست.
3- بازهم از فرهنگ نمودهای اسلامی، سومین راستای دل را عرفانی مینامد: «بدون شک در مقام بالای روحانی، دل پارهای از شناخت ربانی است. اندامی است که بود ربانی را در آدمی تأمین میکند. خالق را که نمیتوان با چشمان دید با دل میتوان دریافت، چون واژه قرآنی عینالیقین- دیده مراقب و حساس- چشمان دل. در همین راستا واژه باطنالقلب، چون درون دل را داریم. دل جای ویژهای در قرآن دارد، و حدود ۱۳۰ بار آورده شده است. پس از قرآن عرفا از این مفهوم بسیار سود بردند، و از آن تعبیرها ساختند. حدیثی از پیامبر دل را چون پری در بیابان که باد آن را میگرداند و از این رو به آن رو میکند، میداند. در حدیثی دیگر دل را بالاترین آسمان میخواند و در دیگر حدیث جای تخت ربانیاش مینامد. قرآن دل مومنان را عاری از هرگونه خیال میداند.
مفهوم دل در قرآن، ادبیات اسلامی و عرفانی جای کنکاش بیشتری دارد.
به «ناخودآگاه» بازگردیم. زیگموند فروید جهان آدمی و درون آن را تا به ژرفای اسطورهها، شعر، ادبیات، گویش مردم کوچه و بازار، زبان مردم مثلها، ضربالمثلها، افسانهها، قصهها و کوتاهسخن، آنچه که با «واژه آدمیساز» سروکار دارد میکشاند. چون دنیایی در انتظار دوبارهشناسی، چون خرابههای باستانی، نیازمند حفاری و دوبارهیابی، چون موزهای گویا.
برای روشن شدن بیشتر مفهوم «ناخودآگاه» به نوشتههای خود فروید مراجعه کنیم.
- در نوشتهای به نام «ناخودآگاه در فرای روانشناسی» میآورد: «نمایندگان تکانههایی که خواستار رهایی بار خوداند، باری که از «میل» آکنده است. تکانههایی همآهنگ، ناوابسته بیتأثیر بر یکدیگر و در کنار یکدیگر کارگزاری میکنند».
- در جای دیگر همان نوشته میآورد: «ناخودآگاه نه زمان میشناسد و نه دوگانگی، نه مفهوم منفی، نه مفهوم تردید و نه مفهوم جایگزینی و نه اختلاف میان دو جنس (زن و مرد). واقعیت جهان خارج از خود را به واقعیتی درونی تبدیل میکند. ناخودآگاه از دستورهای ویژه خویش پیروی میکند، دستورهایی که پیوندهای منطقی آگاهانه عدم تناقض از یکسوی و رابطه علت و معلولی از سوی دیگر را نمیشناسد».
در تفکرات و دریافتهای گوناگون خود فروید از این فراتر میرود و ناخودآگاه را پدیدهای میشناساند. فراتر از: تنها پیر و کور میل و هوس.
- در نوشتهای به نام «پنج روانکاوی بالینی» میآورد: «...بیان احساسات بیشتر از نیروهای "ناخودآگاه" پیروی میکنند تا نیروهای آگاه».
- در «زایش روانکاوی بالینی» میآورد: «ناخودآگاه دوبارهنگاری با دوبارهتوصیفی است که بههمراهی روابط دیگر چون اخلاق و... شکل میگیرد. ردهای ناخودآگاه شاید با خاطرات مفاهیمی ما مربوطند که از دسترسی خودآگاه به دوراند». در اینجا یادآوری واژههایی چون از دل شناختن یا بر دل شناختن که در زبان فرانسه معادل از بر کردن، یا حفظ کردن فارسی است، بیمناسبت نیست.
- در «فراروی رواننژندی وسواس فکری» میآید: «هر کدام ما در ناخودآگاهش ابزاری دارد که میتواند دادههای ناخودآگاه دیگری را تعبیر کند». این نوشته ما را بهیاد عبارتی در زبان پارسی میاندازد چون: «به دلم افتاده است»، و یا آنچه که به هوش دل یا درک از راه دل معروف است.
- نوشتهای به نام «تعبیر خواب» میخوانیم: «خواست و میل ناخودآگاه، میل کودکانه پس رانده شده است...»
در جای دیگر همین نوشته فروید میآورد: «من میتواند میلهای ناخودآگاه داشته باشد، در اینجا بهجای مقابله خودآگاه و ناخودآگاه میبایست از مقابله «من» و آنچه که «پس رانده شده است یاد کرد».
فروید بهآسانی ناخودآگاه را خاطرات تلمبار شده میداند که در اینجا، امیال پس رانده شده بخشی از آن را میسازد. زیباست به این ضربالمثل گواتمالایی اشاره کنیم که میگوید: «دلها چون دزدان، فراموش شده را پس نمیدهند».
- در نوشته دیگری به نام «درباره خواب» فروید یادآور میشود «اگر تنها بگوییم که خودآگاه بخش فرمانده است و ناخودآگاه بخش احساسی فرمانبر، بیگمان مطلب را بسیار ساده گفتهایم ولی به هر حال همین نکته است که بخش اساسی این پدیده بسیار پیچیده را تشکیل میدهد».
بیگمان در همین رابطه میتوان از گفتههایی چون «گوش کن بین دلت چه میگوید» یا «فرمان دل است کاریش نمیشود کرد» یا «بگذار دلت انتخاب کند» یاد کرد.
- در یادداشتش درباره «ناخودآگاه» در سال ۱۹۱۵ فروید میگوید: «هر عمل روانی از دو مرحله ساخته شده است که بیان این دو مرحله امتحان و حذف صورت میگیرد. نخست، کارکرد ناخودآگاه که اگر در خلال امتحان حذف شود، به آنی واپس شده میگوییم و به مرحله دوم نمیرسد».
- در همین نوشته باز هم میخوانیم: «بهکارگیری گفتههایی چون گرفتاری ناخودآگاه یا احساسات ناخودآگاه عموما ما را به عامل کمی تکانهای که محصول واپسزدگی است میکشاند».
فروید با استفاده از واژههای احساسات و ناخودآگاه بارها رابطه بین این دو پدیده را گوشزد میکند و در گفته بالا تلاش دارد این رابطه را بشکافد.
- در «تعبیر خواب» میخوانیم: «راه اندیشههای ناخودآگاه که به «آزادسازی» اینان میانجامد، آنگاه باز میشود که به اندازه کافی بارور شده باشد». چه زیباست که ما هم در زبان گفتگو «از سر درد دلش باز شد» سخن میگوییم و بیگمان آنجا سر درد دل باز میشود که به اندازه کافی فشار فراهم آمده باشد، یا میگوییم خوب حرف دلت را نگاه مدار، توی دلت نگاه مدار. خوب بگو. جالب است که درد دل را «میگویند». و باز در روانکاوی بالینی تنها راه خروج دادههای ناخودآگاه همان سخن گفتن است، آن هم بر روی دیوان و در حضور روانکاو بالینی که چون همراهی است بهگوش.
- در نوشته «پیشگفتاری بر روانکاوی بالینی» آورده است: «ناخودآگاه در زندگی روانی چیزی جز همین نخستین بخش کودکی زندگی نیست». در نامههایش به کارل ابراهام میآورد: «جدایی میان خودآگاه و ناخودآگاه در دوران نخستین زندگی کودک وجود ندارد. در یادداشتهای نشستهای انجمن روانکاوی بالینی وین آمده است: «جدایی گزاردن میان احساسات ناخودآگاه و ناخودآگاه کودکان بسیار مشکل است».
در چند گفتار فوق میتوان پیوند دوران نخست زندگی کودک و یکپارچگی روانی او را بیرون کشید. آنچه که در زندگی هرروزه خود در مورد کودکان میگوییم چون: دلپاکی، هرچه در دل دارند به زبان میآورند، حرف درست از زبان کودکان است، دل کودکانه داشتن چون از هر حرف کوچک رنجیدن، زبانش بر سر دلش است، همگی گواه بر این است.
و در انتها، فروید در نوشته خود بهنام «ناخودآگاه» مینویسد: «نخستین کارکردهای ناخودآگاه از اصل لذت پیروی میکند». در زبان پارسی واژه دلخواستن، دلخواه، با این مفهوم بیرابطه نیست*.
در اینجا نگاهی به واژه دل در فرهنگهای گوناگون بیفکنیم. در واژههای بهکار گرفته شده از «دل» در زبان پارسی تاکنون بیش از ۱۶۶ واژه یافتهام. این واژهها همگی در زندگی هرروزه بهکار میروند. از آنچه آورده شد خواننده گرامی میتواند خود به دنبال این واژهها برود. رد پای اینان را در مثلها، ضربالمثلها، گویشهای مردم و بهویژه در شعر و ترانههای پارسی بیابید. بیگمان پژوهش در این مورد میتواند پایاننامههای بسیاری از دانشجویان را بهخود بگیرد. هر کدام از واژههای ترکیبی قدیمی از دل، خود شرح کامل و جداگانهای از کارکرد «دل» است.
این واژهها نشان دهنده آناند که پارسی زبانان جای بس ارزندهای به «دل» دادهاند. دل گویی چیزی است جدای از من. گفتگویی است همیشگی میان من و دل. فروید میگوید: «من در خانه خود نیز ارباب نیست».
دل راهی را برمیگزیند که همواره راه «من» نیست. من برای دل گریه میکنم، دل به حال من خنده میزند. در آنچه که به واژه دلخواستن و دلخواه و پیوند آن با میل و آرزوست، شاهد چندان فراوان است که این نوشته را بهدرازا میکشاند. بیباکی و ترس به دل پیوند دارد چون پردل و کمدل، دلیر و دلدار. عشق و محبت و منطق جداگانه «دل و سر» که بازی فراوان و نخستین شعر پارسی است چون دلداده و دلبر و دلربا... تردید چون دودلی، افسردگی و پژمردگی و شادی چون دلمرده و دلشاد و دلگرفتگی... درون پاک و درون ناپاک نیز در زبان پارسی با دل سر و کار دارد؛ دلپاک، بددل، رنجیدن چون دلگیر شدن، بخشش و دست و دلباز. انساندوستی و نوعپرستی چون دل مهربان و دل بزرگ و دل بخشنده داشتن. غمزدگی و دوری از یار و دیار و هجران: چون دل هوا کردن. پیوند نزدیک با دیگری داشتن: همدلی که از همزبانی خوشتر است. و ازدواج را پیوند دلها نیز گفتهاند. گویی زبان پارسی همه واژههای کارکردی روان را از دل گرفته است و آن را کار دل خوانده است چه زیباست این نیم سروده فردوسی: شبی از شبان داغدل خفته بود.
گشتی در فرهنگ و ادبیات دیگر مردمان نیز آموزنده است. فرهنگ واژههای فرانسوی به نام «ربرت» میآورد: «دل استعاری، جایگاه احساسات و علاقه، میل طنز و وابستگی و محبت و مهربانی است».
شعر را بهگونهای باز شدن درهای ناخودآگاه یا سخن میوه ناخودآگاه میگویند. پیوند شعر و موسیقی و عشق و «دل»، در همهجا بهچشم میخورد. کارکرد ناخودآگاه، در درون بر سه پایه ایجاز و استعاره و کنایه است. مشاهده میکنید که تا چه پایه این سه پدیده در شعر و ترانه کارکرد دارد. خواب و خیال و آرزو، بیان احساس شعر و سروده است و در روانکاوی بالینی به گفته فروید: خواب راه عالی دسترسی به ناخودآگاه است.
شارل ملمان، روانپزشک، روانکاو بالینی معاصر فرانسوی، در بررسی پدیده لکنت زبان بر این باور است که این پدیده هنگامی در آدمی بروز میکند که ناخودآگاه نمیخواهد درون خود را نشان دهد و بههمین دلیل موسیقی یا تناسب و همآهنگی کلام را میشکند یا بهتر بگوییم خود را میبندد. گشایش ناخودآگاه با همآهنگی موزیک واژههاست و بسته شدن آن با شکستن این همآوایی. رومن رولان میآورد: «ترانههای خودساختهای که با دل سخن میگویند».
آندره شنیه میگوید: «هنر تنها بیتها را میسازد. این دل است که شاعر است».
از سویی «ناخودآگاه» برای اندامهای بدن تصویری میسازد که به آن تصویر ناخودآگاه بدن گفته میشود. این تصویر نقش بسیار زیادی در پیوند نارساییهای کالبدی روانی باز میکند. جالب آنست که گویی آدمی برای دل نیز چنین کارکردی تصور کرده است، چون چشم دل، سر دل؛ عشق بازی کار باری نیست ای دل سر بباز، دهان دل، پای دل، کوی دل...
درباره کوربینو یکی از دوستداران فرهنگ ایران گفتهاند: «...برای او، پارس محبوبش جغرافیای دل بود». سخن از مرزهای دل گفته شده است، چون در روانکاوی بالینی نیز از مرزهای ناخودآگاه میگوییم. در کتاب «۴۷ روز در اغماء»، شولو، روانپزشک و روانکاو فرانسوی از مرزهای ناخودآگاه که همان واژههای تلمبار شده در ناخودآگاه و پیوستگی اینان به یکدیگر است، سخن میگوید. بهکارگیری واژههایی چون: خانه دل، کوی دل، ساکن دل، و ضربالمثلهایی چون: «خانه آنجاست که دل است» سویسی و «دل زانو نیست که بتوان آن را خم کرد» آفریقایی در همین راستاست.
سخن دل چون زبان ناخودآگاه در فرهنگهای گوناگون بسیار بهکار گرفته شده است. گاه میشنویم: «دلهای ما چون بایگانیاند که زبان ما از این بایگانی است که سود میجوید و سخن میگوید» یا ضربالمثل چینی که میگوید: «واژهها، ندای دلاند». در زبان پارسی دو واژه بسیار پرارزشی داریم که اندیشه به آنها بسیار آموزنده است. واژه درددل کردن چون گشایش درون یا سفره دل را باز کردن که بدون هیچ مرز و خودنگهداری درون را به بیرون کشاندن. از سوی دیگر واژه «سنگ صبور» که گاه برای دوست، همسایه، همکار یا نزدیکی بهکار میبریم که با حوصله و صبر به سخنان «درددل» گوش میدهد و با سکوت و رازداری خود امکان میدهد که در فرصتهای دیگر نیز به نزد او برویم و درددل کنیم. سنگ صبور آن طاقت گوش دادن به درددلهای دیگران است و آن جایی است که فرد در میان اطرافیان خود یافته است بهگونهای که نه از شنیدههای خود درددلهای دیگران بهنفع یا ضرر خود و دیگران سود می جوید و نه به قضاوت و داوری و نصیحت میپردازد. بهگونهای دیگر سنگ صبور رازدار صبور و بیطرفی است که طاقت شنیدن همه چیز را دارد. پیوند بسیار زیبای درددل گفتن در نزد سنگ صبور را میتوان بسیار نزدیک به کارکرد روانکاوی بالینی دانست. گویی این رابطه و نیاز به روانکاو بالینی را آدمیان بهشکل بسیار طبیعی خود دریافته و بهکار میگرفتهاند. و گویی روانکاوی بالینی چیزی جز منظم کردن، به تئوری کشاندن و به آموزش کشاندن مفهوم سنگ صبور نیست. به یاد دارم که سالها پیش یکی از ساکنان محله ما به سنگ صبور بودن شهرت داشت و از خانم سالمند دیگری شنیدم که گفت: «نمیدانم او چه دارد، همین که نزد او چند گاهی مینشینم، آرام میشوم». بی آنکه به صحبت اساسی روانکاوی بالینی به نام «انتقال احساسات» روانکاو بالینی و فرد بپردازم؛ میدانیم که هردو مفهوم بهشدت به هم نزدیکاند، چرا که «انتقال احساسات» همان حالت نیاز به حضور روانکاو است.
پرسشی نیز در اینجا میتواند پیش از پایان سخن بهگوش آید و آن، اینکه چه پیوندی است میان قلب خونرسان به اندامهای گوناگون و دل، و ا ینکه واژه استعاری دل از قلب (اندام قلب) میآید. به گمان میرسد که رابطه کودک و مادر که همان خونرسانی مادر به کودک در درازای چند ماه است در این استعاره بینشان نباشد. مهر و مهربانی از یکسوی و ساختار نخستین شکلگیری «ناخودآگاه» از چگونگی جدایی کودک از مادر از سوی دیگر، از نخستین پایههای فرضیه روانکاوی بالینی در شکلگیری ناخودآگاه در آدمی است. در میان نوجوانان در فرهنگهای گوناگون رسمی است که برای نزدیکی بیشتر و احساس دوستی بر دستهای خود زخم کوچکی زده و خون یکدیگر را باهم آغشته میکنند که برای اینان این نشانه ژرفای وابستگی و دوستی اینان است. در این حرکت استعاری جای پای همان رابطه خونی را میتوان دید.
این نوشته کوتاه تنها خواستار آن است که نشان دهد که فرهنگ آدمی قدیم است. آنچه که به فرهنگ و انسان پیوند دارد از گذشتههای دور میآید. جای پای پدیدههای تازهیافته را با کمی کوشش در گذشتهها میتوان یافت. چه فرهنگ آدمی چون جویبارانی هستند که بهیکدیگر پیوند میخورند، از دورها میآیند. برای شناختن اینان نمیتوان تنها پارهای از جویبار یا رودخانه را جدا کرد و شناخت. این همگی و همگانی بودن فرهنگ آدمی است که غنای آن را میسازد. اینگونه اندیشیدن به انسان و دستاوردهای اوست که بزرگی و فرهیختگی آدمی را مینمایاند و از کوتهنگری، یکسونگری، کجفکری و خودپسندی ما را میرهاند.
در دامنه شناخت روان آدمی، و ابعاد گوناگون آن، آنطور که فروید درک کرد، میبایست از انسانشناسی قبل از پیدایش کلام و پیدایش خط و پیدایش نخستین جوامع بشری آغاز کرد. در اینجاست که اسطورهها، تمامی دستاوردهای آدمی، کوچک و بزرگ شعر، ادبیات و قصه و مثلهای کوچه و بازار، معادن بزرگ و پایانناپذیر پژوهشهای روانکاوی بالینیاند.
این نوشته برای نخستین بار به زبان فرانسه در انجمن روانکاوان بالینی شهر لیموژ در فرانسه ارائه شده است.=============================
* در متن سخنرانی به زبان فرانسه پیوند کارکرد «ناخودآگاه و دل» از دیدگاه ژاک لاکان، روانپزشک و
روانکاو بالینی فرانسوی نیز بود که بهدلیل جنبه بسیار پیچیده و فنی آن از ترجمه آن در اینجا
خودداری می کنم.
راهیابی ارزشهای انسانی از نسلی به نسلی*
(چگونه، چه کسانی و چرا ارزشها از نسلی به نسلی میروند؟)
پرسش نخست این است که آیا خود بر ارزشگذاریهایمان آگاهیم یا نه؟ گرچه بهظاهر در جامعه، ارزشها را ما انسانها بهیکدیگر میرسانیم، ولی در ژرفا این «ناخودآگاه» است که این مهم را بردوش دارد. تجربه حضور «ناخودآگاه» چون جایگاه روانی- نه چون غیرخودآگاه یا ناخودآگاه- جدای از ارزش تئوریک خود، با منطق ویژه خود (منطق ناخودآگاه) بهما فروتنی، پذیرش حضور دیگران، همزیستی با مخالفان را میآموزد. گاه که به نهاد پنهان خویش به کارکرد این ناخودآگاه و آنچه در آن نهفته است آگاهی بیشتری مییابیم، به رنجوریها، دیگرگونیها، غنا و بزرگیهای دیرگان بهتر پی میبریم.
آنچه ما را از تردیدهای روزانه در بهکارگیری ارزشهای غیرانسانی و غیراخلاقی باز میدارد بر پایههای استواری ایستاده است که در نهاد ما رقم خورده است.
پذیرش دیگران میبایست در ژرفای ما نشسته باشد، همیشگی باشد و زنده. این پذیرش ژرف بهگمان من به پندار و گفتار و کردار ما هماهنگی خواهد داد که در زندگی هرروزه به نمایش گذاشته خواهد شد. این پذیرش به چه چیزهایی وابسته است؟
۱- در نخستین پایه، فرد به ارزشهای خود چون یکی از مجموعه ارزشها مینگرد نه چون ارزشی یگانه، یکتا، بیمانند، برتر و همیشگی.
۲- سپس فرد به نسبی بودن ارزشهای خودآگاهی مییابد. میداند که این ارزشها از زمان و مکان بهدور نیستند. همیشگی جاودانی و همهجایی نیستند. در شناخت جهان پیرامون خود هنوز راز و رمز نکتههای فراوانی است که نمیدانیم و شناخت اینان در راهند. این شناختها میتوانند ارزشهای ما را هرروزه دگرگون کنند.
۳- سه دیگر، پیوند و پیوستگی ارزشهای گذشته، اکنون و آینده است. چون آدمیان را تاریخ فرهنگ و شناختی است که آیندهای داریم. ارزشها خود در تاریخ زندگی فرهنگی ما شکل گرفتهاند و پیوستگی تاریخی و مفهومی این ارزشها به هماهنگی شناخت و راهیابی اینان در میان نسلها کمک میکند.
۴- پذیرش ارزشهای دیگران تنها به مفهوم عدم دشمنی، عدم پذیرش حضور این ارزشها نیست، بلکه باید به جایگاهی پای گذاریم که دیگران، ارزشها و اندیشههای اینان را در مقام رقبای همطراز و همجایگاه و همارزش خود بشناسیم و بهگونهای دو پرداخت اختلاف- احترام در همسوی یکدیگر پای بردارند چون دو پرداخت برادری- تساوی.
۵- پذیرش دیگران، پذیرش اختلاف است. «من» هستم چرا که «دیگری» هست و این من و دیگری در یک جایگاه، آزادی و اجبار هریک دیگری را تعریف میکند. این «دیگران» هستند که مرا میسازند. فردیت، اختلاف از سويی و ارزشهای جمعی از سوی دیگر.
«ناخودآگاه» با گفتار دیگران و بهویژه در کودکی، گفتار پدر، مادر، خواهران و برادران ساختار مییابد. این گفتار است که نخستین روابط عاطفی، محبت، کینه، حسادت، احترام به قانون را در ناخودآگاه شکل میدهد. «ناخودآگاه» گنجینه واژههای دریافت شده است و چگونگی ارتباط این واژهها ساختاری چون زبان دارد. واژههای رها شده پیرامون کودک، حتی پیش از تولد او، زنجیرهوارهای را میسازند که مبنای پایهای ساختار ناخودآگاه را میبندد. زنجیری که از یکسوی گذشته را به آینده میپیوندد (در ژرف) و از سوی دیگر فرد را به خواهران و برادران و دوستان (در سطح) (تصویر یک
:
۶- پذیرش دیگران، بهگونهای سخن گفتن است با گوشی باز، گوشی که در یک زمان هم سخن دیگری را میشنود و هم سخن خویشتن را، چون کوششی پیگیر و مستمر. چون گوش فرادادن به آرزوها و امیال پنهان و ژرف و درونی خویش و در همان زمان شنیدن این آرزوها و امیال در دیگری. فرد آدمی در رفت و بازگشتی است همیشگی میان نهاد ژرف خودخواه و خوداندیش و گرفتار خویش و من برتری که میوه اخلاق و فرهنگ و آموزشهای اجتماعی اوست. بنا براین فرد، چندگانه است چون دیگران. پذیرش دیگران، بهگونهای، پذیرش این چندگانگی در خود و در دیگران است. چندگانگی پوینده.
۷- پذیرش دیگران. باور بر این مفهوم است که ارزشهای ما از زمان، از زمانهای بسیار دور تا به اینجا رسیدهاند و درس بزرگ تاریخ تمدن انسانی درس صبر و متانت و بردباری و حکمت است. ارزشها و اصول در طول زمان خود را برجای مینشانند و تثبیت میکنند. زندگی قدیم است.
۸- پذیرش دیگران. یگانگی در چندگانگی است. فردی در میان دیگران. همانگونه که گنجینه دانستههای ما، واگذاشته تمامی آدمیان است برای ما و فرزندان ما. اگر امید کوچکی بر دریافت و شناخت هستی است، این امید در آینده است نه در گذشته. دو شاخه تز و آنتیتز در شناخت به دو شاخه گذشته و آینده نیازمند است. پدیدهها و ارزشهای شناخته شده پدران ما در دل واژهها و زبان و گفتار و نمادها بهما رسیدهاند. روزی این دانستههای ناخودآگاه پنهان در واژهها از ناخودآگاه به آگاهی ما خواهند رسید.
۹- ارزشگذاری بر دیگران نوعی هماهنگی درونی هرکدام ماست. چون نرم سنگهای کف رودخانهها که عبور آب روان صدها هزار ساله آنها را صاف و یکدست کرده است. در درون هر فرد ارزشهای برجا مانده هزاران سالهای وجود دارند که ذرهذره ساخته و پرورده شدهاند.
۱۰- پذیرش دیگران بهگونهای گرامی داشتن تداوم است. در طول تکامل و مراحل آن نه اولین روز وجود دارد نه آخرین روز. همهچیز در نوعی حرکت و پیوستگی است. نگاهی یگانه به فرهنگ آدمی داشتن. چون انگاشتن فرهنگهای گوناگون که ریشه در یک فرهنگ مشترک آدمی دارد. همه از یک پدر و مادر فرهنگی زاده شدهایم و ارزشهای نهانی و ناخودآگاه پنهان در واژهها و نمادها از آن همه است و از آن هیچکس نیست. هر فرد آدمی چون موزهای باستانشناسی در درون ژرف خود، نهادها و واژههای فرهنگی نسلها را به دوش میکشد.
دردها، شادیها، تجربیات پدران ما، زندگی اینان در برخورد با واقعیت در هر انسان ناطق حک شده است. هیچ مذهب، جهانبینی، هیچ فرهنگ و هیچ گروهی از آدمیان امروزه نمیتواند خود را سازنده و مخترع واژهها و نمادها و زبانها بداند. روانکاوی بالینی و پژوهشهایش بر ساختار واژهها و نمادها گواه بر آنست که: هر فرد آدمی در مقابل زبان و واژه و ساختار ناخودآگاه برابر است و همه بهگونهای برابر آزادیم که از این دریای شناخت سود بجوییم.
دسترسی به شناخت کارکرد «ناخودآگاه» یا تجربه دستیابی به این کارکرد شناخت «این بیگانه» درون ما یکبار برای همیشه خود را با دیگری در یک پایه و در یک ارزش قرار میدهد. دوست داشتن دیگری چون خود. دیگری نزدیک به خود همان هماهنگی یافتن و پذیرش بیگانهای در خود است.
.
* این سخنرانی نخستین بار در انجمن مسیحیان چپگرا در فرانسه ایراد شد (۱۹۹۹).
=============================
آنچه در این نوشته آورده میشود، عشق در پهنه میدان روانکاوی بالینی است و بهویژه در نوشتههای زیگموند فروید. راه دیگر روشن کردن میدان کار این نوشته بیان این نکته است که عشق در این نوشته سر آن ندارد که بهسراغ عشق در پهنههای اسطوره، ادبیات، فلسفه و جنبههای چند بعدی آن در ژرفای تاریخ، مذهب، عرفان برود. گرچه هرکدام از این میادین با عشق سر و سرّی ویژه دارند.
فروید در مجموعه نوشتههایش مفهوم عشق را به شمارههای فراوان و از زاویههای گوناگون بهکار میگیرد چون: عشق جنسی، عشق و تکانه مرگ، عشق به بشریت، عشق شاعرانه دوران تازه جوانی و بلوغ، عشق واقعی، عشق احساسی همگانی، عشق با انتقال احساس به دیگری، عشق مشترک، دو سویه، عشق ممنوع. فروید از معشوق، آنچه موضوع عشق است آغاز میکند و به عشق به... ختم میکند.
فروید در جاهای گوناگون از عشق، علاقه، شیفتگی خودبازشناسی و خودشیفتگی یاد میکند. شاید گفتار کلیدی او را در نوشته «فشرده روانکاوی بالینی» بیابیم که میگوید: «برای کودک، پستان خوراکرسان مادر نخستین باب عشقی- جنسی است، عشق با ارضاء نیاز خوراکی خود را مینمایاند. در نخستین زمان کودک میان پستان مادر و بدن خود جدایی نمیشناسد. آنگاه که کودک در مییابد که پستان را کم دارد، جدایی آن را با بدن خود میفهمد، از اینجا پستان را در «خارج» از خود مییابد و آن را چون «چیز خارجی» مییابد چیزی که در خود پارهای از سرمایه خودشیفتگی نخستین را بههمراه دارد و در شخص مادر به کمال میرسد. مادری که نهتنها به کودک خوراک میرساند، بلکه او احساسات مطلوب و نامطلوب فراوان دیگری را نیز بیدار میکند.
بهلطف اینهمه توجه مادر نخستین دلربای کودک میگردد. این پیوند دوگانه، مادر را در مکانی یگانه، با ارزش، دور از همه سنجش و همیشگی میگذارد. بههمینگونه مادر در دو سوی، هم نخستین و هم پرتوانترین موضوع عشق میشود: نمونه همه عشقهای آینده کودک».
در این نوشته کوتاه مفاهیم عشق و موضوع مورد عشق (معشوق)، مرزهای داخل و خارج بدن، سرمایهگذاری خودشیفتگی نخستین آدمی، خوراک و نخستین احساس گرسنگی خود مینمایانند. در نوشته دیگری فروید به دو نیاز اساسی و بزرگ آدمی، عشق و گرسنگی اشاره میکند، در همایشهای تازه درباره روانکاوی بالینی، این «نمونه» راه باز میکند. فروید در «سه مقاله در نظریه جنسیت» میآورده: «بیبهانه نیست که شمایل کودکی که پستان مادر را میمکد چون سرمشقی در پیوندهای عاشقانه بهکار میآید». کشف موضوع مورد عشق، در واقع کشفی است دوباره. در آغاز کارش فروید عشق را با هیپنوز (خواب مصنوعی) میسنجد و مینویسد: «رفتار کودک با پدر و مادر مورد علاقهاش و نیز گونهای از پیوندهای عاشقانه و رها کردن تمامی خود در دیگری، پیوند شخص هیپنوز شده و هیپنوز کننده را بهیاد میآورد»... «بههمپیوستگی و گرهخوردگی ویژه و اطاعت بیچون و چرا از ویژگیهای عشقاند». (در نوشته «معالجه روانی»).
فروید با سودجویی از اصول نیاز (Libido) و تکانه (Pulsion) به ردیابی کارکرد روان میپردازد و حالت عاشقی، خودبازشناسی (Identification) شیفتگی و تفاوتهای آن را مینمایاند. در نوشته «در معرفی خودشیفتگی» میآورد: «در عشق فرد خود را در موضوع مورد عشق (در معشوق) رها کرده است. در حالیکه در خودبازشناسی، من از ویژگیها و خصوصیات طرف غنی میگردد». در جای دیگر میآورد: «در نهاییترین مرحلهای که نیاز به چیز یا موضوع دست می یابد همان شیفتگی عاشقانه است، چون از دست دادن شخصیت واقعی خود، در مقابل شخصیت معشوق». در نوشته «روانشناسی تودهها و موشکافی من» فروید میآورد: «در شیفتگی، معشوق از نگاه نقادانه آزاد است».
برای پیشبرد بیشتر شکافتن مفهوم عشق در روانکاوی، اجازه دهید کمی در مورد کارکرد، نظریه تکانه سخن بگوییم. هدف تکانه از بین بردن برانگیزنده خود یا سیراب کردن نیازی است که تکانه را ساخته است. (شکل شماره ۱)
چشمه کالبدی تکانه: کارگزار برانگیزاننده در یک اندام که نیاز را میسازد |
تکانه |
هدف تکانه |
شکل ۱
تکانهها گوناگوناند چون: تکانه من، تکانه اجتماعی، تکانه جنسی، تکانه خشونت، تکانه دستیابی بر دیگری. تکانه جزیی ترکیبی از تکانه جنسی و تکانه دهانی، تکانه خود- تبدیلی، مجموعه نیازهایی که به کارکرد کالبد ربط دارند چون گرسنگی، تکانه مرگ، تکانه زندگی، تکانه خوشبختی...
نیاز (Libido) را از فرهنگ واژههای روانکاوی نوشته لاپلانش (Laplanche) میآوریم: نیرویی که از جابجایی تکانه جنسی به وجود میآید که به جشمه به وجود آورنده تکانه، به هدف این تکانه و یا به موضوع این تکانه پیوند می یابدف چون نیاز من، نیاز موضوع، نیز خودشیفتگی.
فروید برای شکافتن بیشتر نظریه خود از چند «اصل» سود می جوید، چون اصل دوگانگی (عشق و نفرت)، اصل لذت، اصل تولد. گویی فروید کارکرد جریان الکتریسیته را در یک مدار پیش روی داشته است.
مقاومت |
پیل |
جریان |
ولتاژ |
شکل ۲
آنجا که فروید میگوید: «...پس از خروج اِروس Eros (نیروی جنسی و عشق) تکانه مرگ آزاد است تا خود را تحمیل کند» (در نوشته «من و نهاد») یا آنجا که مینویسد: «نیازهای تکانهای اختلاف سطحهای تازهای به وجود میآورند» به شیوهای از کارکرد شمای بالا بهره میجوید.
بهگفتار فروید در مورد عشق بازگردیم. در نوشتهای به نام «رییس شِربِر» مینویسد: «فرد در جریان رشد خود و در راه بهدست آوردن موضوع عشقی خود، تکانههای جنسی خود را در یک واحد خود- جنسی جمع میآورد و در این راه بدن خود را نخستین موضوع عشق قرار میدهد». در اینجا پیش از ادامه گفتار خود به گفتههای بیشتری از فروید روی آوریم:
- در «روش روانکاوی بالینی» مینویسد: «ارجگذاری بیش از اندازه به زن مورد علاقه به این بهانه است که هرکدام تنها یک مادر داریم و در شناخت او هیچ شکی نداریم».
- در شناسایی خودشیفتگی میآورد: «شیفتگی عاشقانه، طغیان نیاز من است بر موضوع این نیاز. این شیفتگی نیروی آن را دارد تا در "خود فروبردن نیاز" را از بین ببرد و "انحراف" را به میدان بکشد. این شیفتگی موضوع نیاز خود را تا پایه خواست والای جنسی بالا میبرد».
- در «روانشناسی تودهها و موشکافی من» میگوید: «کسی که جنسیت را از زمره مسايلی میداند که مقام انسان را پایین میآورد، میتواند از واژه یونانی اِرُس Eros سود بجوید که ترجمه آلمانی آن همان Liebe (عشق) است».
- در «مفهوم کلی زندگی عاشقانه» میآورد: «گاه که موضوع تولید یک میل و خواست به درون میرود و گم میشود، مجموعهای از موضوعهای دیگر آن را جانشین میکنند. هیچکدام از این موضوعها رضایت خاطر را فراهم نمیآورند. چنین است که از شاخه به شاخه پریدن در انتخاب موضوع مورد عشق خود را توجیه میکند، میتوان آن را «عطش تحریک» یا پیگردی و جستجوی موضوع عشق تازه نامید».
بیآنکه در اینجا بتوانیم در تئوری ژاک لاکان، روانپزشک و روانکاو بالینی فرانسوی، مفهوم «موضوع مورد عشق» یا «اولین موضوع مورد عشق» یا «دلیل پیدایش هوس» که او آن را با حرف «a» نشان میدهد، بشکافیم، میآوریم که وی این مفهوم را پیوسته گمشده و پنهان و دستنیافتنی میخواند. از سوی دیگر لاکان بر این باور است که فرد روانپریش دلیل پیدایش هوس خود را گویی یافته است، به دنبالش نمیگردد و این به شکلی «خارج از این جهانی» بودن این افراد را گوشزد میکند. فروید نیز بر این باور است که «حالت عاشقانه» چون نمونهای از روانپریشی قابل بررسی است. رواننژندان موضوع عشق خود را یکی با دیگری جایگزین میکنند و افرادی که ساختار روانی ناخودآگاه آنان را از یک نوع منحرف میخوانیم، در اینان این موضوع اولیه میل، به سوی اشیاء و اجسام باز میگردد.
باری، عشق با رابطه مستقیم خود با بدن عاشق با تصویر ناخودآگاه از بدن، با مرزهای داخلی و خارجی این بدن و این تصویر ، میان خود و مادر، با رابطه خود با خوراک و لذت، با فرضیهها و نظریههای فروید، با سودجویی از تکانه، نیاز و اصول گوناگون و در انتها با بیان «لاکان» چون رابطهای با اولین موضوع مورد عشق «a» را بهگمان من میتوان در این بخش از نوشته شولو- روانپزشک و روانکاو فرانسوی- در کتاب خود به نام «۴۷ روز خارج از مرگ و زندگی» باز یافت: «اگر دوست داشتن به روایت لاکان، بخشیدن آن چیزی است که نداریم، این «کمبودِ» سرگردان ما را وامیدارد تا آن را در میان واژههای از پیششناختهشده محدودی بازگردیم (چون رواننژندان وسواس فکری) و یا در میان هر واژهای که از راه برسد (چون رواننژندان هیستریک)... آنچه مایه حیرت است در آن حالت اغماء این است که در آنجا همهچیز حقیقی است. فراسوی تشابه. در بازگشت از حالت اغماء، رها کردن این همه حقیقت مشکل است. بههرحال میبایست تظاهر کرد، وگرنه دیوانهتان میخوانند... حالت عاشقانه تغییر کامل مرزهاست. همه چیز تازه، نو، زیبا و سراسر امید است... عجیب نیست که حالت عاشقانه را چون یگانگی خواندهاند. حالت عاشقانه هرکدام از ما را تا درون مرزهای گرمای خود میبرد... اگر دیگری شما را دوست دارد، شما را به مرزهای خود راه میدهد... مرزهای او مرزهای شما میشوند، و مبانی و مراجع او، مبانی و مراجع شما... هر کدام ما با زنجیرهای از واژههای پیوسته، در جایی زندگی میکنیم که بهگونهای آن را مرزهای بسته خود مینامیم چون حیوانات که با ادرار خود این مرزبندی را بهوجود میآورند، ما این مرزبندی را با این واژهها میسازیم. آن کس که سفر حالت اغماء را پیموده باشد این جهان دیگر را درمییابد، جهانی دیگر ولی نه در مکانی غریب. با این واژههای شخصی، شخص در حالت اغماء اگرچه در جای دیگر است، ولی مرزهای خود را ترک نکرده است. تنها استثناء بر این حالت، حالت عاشقانه است».
* این نوشته نخستین بار در انجمن روانکاوان شهر لیموژ فرانسه در سال ۱۹۹۷ ارائه شده است.
منطق و روانکاوی بالینی*
اپیکتت Epictete فیلسوف سده اول میلادی درباره بنیان و پایه «استدلال» از خود چنین میپرسد: «چرا هنگامی که میگویند سردرد داریم خشمگین نمیشویم ولی گاه که میگویند استدلال شما درست نیست یا بهبیراهه میرود، خشمگین میشویم؟» در پاسخ این پرسش هم او اینچنین میآورد:
«تنها چیزی که انسان منطقی نمیتواند بپذیرد، آنست که از استدلال بیگانه باشد. او آنچه را که پذیرش آن منطقی است، میپذیرد. منطقی و غیرمنطقی برای هرکدام از ما گوناگون است چون بد و خوب، سودمند و ناسودمند. دیگر اینکه آیا برای بهکارگیری مفهوم جهانی منطقی و غیرمنطقی در مسايل ویژه بهروش هماهنگ با طبیعت، به آموزش ویژهای نیاز داریم؟ چرا که برای داوری آنچه که منطقی است نه تنها ما از درجهبندی ارزشهای پدیدههای خارج از خود سود می جوییم بلکه هرکدام از ما آنچه را که نیز به نقش خودمان بازمیگردد، در پیش روی میآوریم».
در همین پاسخ کوتاه این فیلسوف در بیست قرن قبل به دو مبنای داوری ما برای تمیز منطقی از غیرمنطقی اشاره میکند، درونی و بیرونی. بهگونهای دیگر به «نقش ما» بهعنوان پایه ارزشگذاری در این «تمیز دادن» اشاره دارد. امروزه میدانیم که اسباب منطق در هرمیدان بهشکلی جداگانه عمل میکند. نمونه میتواند سه میدان روانپزشکی، روانشناسی و روانکاوی باشد. در میدان روانپزشکی منطق از روابط علت و معلولی پیروی میکند. رابطه مستقیم میان تأثیر شیمیایی مواد بر سیستم عصبی و روانی فرد. چنانچه در فرهنگ جهانی روانپزشکی چاپ چهارم، دیگر بهندرت از بیماریهای روانی نامی برجای مانده است، تنها رابطه و اثر و تأثیر داروها بر علائم بروز و اختلال ناشی از بیماریها بیان میگردد، چنانکه نام بیماری هیستریک از این فرهنگ بیرون رفته است.
در میدان روانشناسی، منطق ما از اندازهگیری و میانگین و استاندارد پیروی میکند. اگر اندازهگیری پدیدههای خارجی روان آدمی در دامنه بسته میانگینی پذیرفته شود، فرد دچار اختلال نیست. بدینشکل، فرد در دايره پدیدههای اندازهپذیر و میانگین این اندازهها زندانی است. در میدان روانکاوی بالینی نیز منطق همان «منطق ناخودآگاه» است. دراینباره اگر بهشکلی استعارهای «دل» را همان پارهای از ناخودآگاه بدانیم، میتوانیم همراه با دکارت بگوییم: «دل منطق ویژه خود را دارد که "منطق" از آن بی خبر است». در نظام مدیریت مجموعههای بزرگ صنعتی- اداری، در چندین سال اخیر، مدیران که از روشهای بسیار منطقی، دقیق، حسابگرانه، آمارگرانه، با روابط دقیق علت و معلولی خسته شدهاند، دست به دامان روشهای دیگر میشوند. کم نیستند مدیرانی که مشاوران خود را از میان افرادی با یک نوع «حس ششم»- آنچه ما در زبان پارسی به آن میگوییم «به دلم افتاده است»- سود میجویند. و نیز گروهی از دانشمندان مدیریت همین پدیده را بهنوعی به نظریه تبدیل کرده و به آن نام «دلقک شاه» دادهاند. بهشکلی که همانگونه که در دربار فردی بوده که اجازه داشته همهچیز را بگوید و پشت دیوار خنده و طنز با استعاره مسايل و مشکلات و شاید پاسخها را نیز به شاه برساند. چنین مشاورانی با شنیدن و موشکافی همه خبرها و دادهها به مسايل و مشکلاتی اشاره خواهند کرد که برای مدیران بزرگ صنعتی- اداری مفید خواهد بود.
میتوان از خود پرسید از کدام استدلال یا منطق سخن میگوییم. آیا در ورای مفهوم استدلال، مستدل، منطق و یا منطقپذیر بهگونهای مفهوم «هماهنگ» را نمیجوییم؟ آیا واژههای خرد، خردمند، خردپذیر، خردمندانه یا بیخرد نمیتوانند در زبان پارسی بهجای دو واژه منطق و استدلال در این گفتار بهکار گرفته شوند؟ آنچه خردمندانه میآید بهگمان من همان هماهنگ است.
زیگموند فروید میگوید: «خرد بسیار تاریک و کژخوست. گاه کمی خرافات بر دل مینشیند». گویی با پیشرفت زمان و رشد شناخت آدمی، واژه خرد بهتنهایی نمیتواند پاسخگو باشد. چه در فرهنگ واژهها امروزه میتوان از «میان- خرد»، فراخِردی، بزرگخِردی، خردواره برتر، یاد کرد. گویی آن تعریف نخستین خردپذیر و ناخردپذیر و مرزبندی دقیق میان آن دو از میان رفته است. بهیاد داشته باشیم که در زبان پارسی، یونانی و زبانهای غربی، منطق با دو پاره «خرد» و گفتگو و سخن گفتن در پیوند است. خردپذیر بهگونهای به حقیقت پذیرفته شده و شناخته شده باز میگردد و بهگونهای مفهوم صحیح، درست، حقیقی را میرساند. در این میان به منطق «ناخودآگاه» بازگردیم. این منطق نه زمان میشناسد نه مکان نه تسلسل حوادث نه جنسیت نه رابطه علت و معلولی. گویی این منطق بسیار نزدیک به منطق کودکان است. فروید در گزارش نشستهای جامعه روانکاوان بالینی (وین- چاپ ۱۹۰۶) میگوید: «جنبه غیرمنطقی و احساساتی عشق ریشه در کودکی دارد». بهیاد دارم که کودکی در خیابان از مادر خود درخواست میکند که بازیچهای برای او بخرد. مادر میگوید که پول کافی به همراه ندارد، کودک پاسخ میدهد که: «باشد، از کارت اعتبار بانکی استفاده کن». مادر میگوید: کارت ندارم. کودک میگوید: «خوب باشد، یک کارت اعتباری بخر!» آنچه در منطق روزمره پذیرفته شده است یعنی رابطه بین «عمل خریدن» و «پول داشتن» در منطق کودک جای ندارد یعنی مادر میتواند برای خرید بازیچه پول نداشته باشد ولی برای خرید کارت اعتباری پول داشته باشد. نمونه دیگری بیاوریم: کودکی برای یک روز از مادر خود جدا شده و به شهری دیگر آمد. صبح افراد خانواده میزبان به سراغ کار خود رفتند. شب بازگشتند. کودک از پدر خانواده پرسید: «سر کار رفتی، حال مادرم چگونه بود؟» در منطق کودک، این شهر یا آن شهر، وجود ندارد. آنجا که "سرِ کار" است همه یکدیگر را میبینند. بهگونهای دیگر تنها «دو جا» وجود دارد، «اینجا» و «جای دیگر». همه کسانی که در جای دیگر هستند، در یک جای هستند. بههمین روال، زمان دیروز و فردا، گذشته و آینده برای کودکان با معنی است ولی سه روز قبل و دو روز بعد بیمعنی میگردد.
نظام منطقی یا خردمند را میتوان بهگونه زیر نشان داد. در این نظام:
- علت را معلولی است.
- که این رابطه نیاز به قبل و بعد دارد، معلول نمیتواند پس از علت بیاید.
نظام خردمند
|
علتها |
ورودیهای نظام |
معلولها یا حاصل |
خروجیهای نظام |
نظامی خردمند است که برای ورودیهای معلوم، خروجیهای شناخته شدهای آنهم در هر شرایط ایجاد کند. گاه شمارههای ورودیها و علتها چنان زیادند که رابطه علت و معلولی از انجام درک آدمی (با همه اسباب لازم) خارج میشود و بهگمان میرسد که هیچ رابطه معقول و خردمندانهای میان علتها و معلولها وجود ندارد. نمونه اوضاع و تغییرات جوی است که برای انسانهای دوران اسطورهای نیازمند خدای جداگانه یا فرماندهندگان ویژهای بودند، ولی امروزه تا حدودی این تغییرات قابل پیشبینیاند. همین نمونه را برای تغییرات ناگهانی سیستم معاملات بورس یا پیش آمدن تغییرات ناگهانی اجتماعی یا قیامها میتوان بهکار برد. بهگونه دیگر نظامی هماهنگ است که ورودیهای مشخص ما را به نتایج و خروجی مشخص میرساند. آن هنگام که نظام از مدار هماهنگی خود خارج شود به دامنه پدیدههای غیر تعبیر و تفسیر و شناخت میرسیم. بهگونهای که فرهنگهای پدیدههای غیرقابل تفسیر و تعبیر نوشته میشوند.
فروید در نوشته خود به نام «موسی و ادیان یکتاپرست» میآورد: «اندیشه ما بهآسانی و بدون آنکه در جریان باشیم، فریب میخورد و آنچه که ما بهآسانی میپذیریم همانی است که بر پایه خیال و آرزو و میل و هوس استوار است بی آنکه با حقیقت رابطه داشته باشد». او در جای دیگر میآورد: «احترام به توان اندیشه باید جا را به احترام به "اثر" بسپارد».
بیهوده نیست که در فرهنگ واژههای آدمی هنوز به واژههای گوناگونی برمیخوریم چون: جادو، ارتباط از راه دور، پدیدههای فراتر از خرد، فراتر از شناخت، باورهای مذهبی، به دل افتادن، ستارهبینی، فالبینی، آیندهبینی، کفبینی. بهگونهای دیگر میان خردپذیر و ناخردپذیر، که دو مفهوم را میسازند، پدیده سومی جای دارد. آنچه که امروز خردپذیر نیست، شاید روزی خردپذیر میگردد. بهشکل نظام بیانشده در پیش از این باز میگردیم. فروید در «پیدایش روانکاوی بالینی» میگوید: «مراحل «ناخودآگاه» و «خودآگاه» خردپذیرند. تنها آنچه در نشانههای ظاهری پدیدهها، یا بیماریها خود را مینمایاند، نابخردانه است». بههمینگونه «نظام» خردمندانه را میتوان چنین نشان داد:
ورودیها |
۱ |
۲ |
۳ |
خروجیها |
پدیدههای ۱، خودآگاه و ۲ ناخودآگاه در محدوده خردمندانهاند، هرکدام با منطق خود ولی پدیدههای ۳ تا به امروز غیر قابل بیاناند و نابخردانه مینمایانند.
فروید اشارهای نیز دارد به افردی که در اثر مشکل حافظه و بیماری فراموشی، رابطه علت و معلولی و پیش و پس بودن حوادث و منطقی بودن را از دست میدهند. بهگونهای دیگر آنچه که در میان «ناخودآگاه» است، و برای کسانی که به روانکاوی خویشتن دست یافتهاند، روشنتر میگردد. در زندگی روزمره ما با سوالاتی از این قبیل روبروییم:
- نمیفهمم هیچگاه اینطور عکسالعمل نشان نمیدادم
- خودم هم از کار خودم در عجبم
- نمیفهمم چه دردم است؟
- نه، نمیخواستم این را بگویم از دهانم در رفت.
- خوب، بله، دیوانگی کردم. کاریست که شده.
این جملهها، بهگونهای دیگر حکایت از منطقی دیگر- منطقی حايل بر ناخودآگاه دارند که تنها با شناخت ساختار، کارکرد ناخودآگاه است که به پارهای از این پاسخها خواهیم رسید. روانکاوی بالینی شاید بتواند با تلاش بیشتر، چشمههایی از این پرسشهای جاری را بهما نشان دهد.
* این نوشته نخستین بار در انستیتو کشاورزی برای دانشجویان فوق دیپلم در فرانسه ارائه شده است.
=============================
همراهی بیماران نزدیک به مرگ*
مرگ و بیماری در غربت و مهاجرت، دورافتاده ولی همراه
بیماری که در فرهنگ اسلامی دیار خود رشد یافته است و خود را در بیمارستانی دور، در میان افرادی که فرهنگ و زبان دیگری دارند، میباید بهچه دل خوش دارد؟ این پرسشی بود که برای فراهم آوردن این نوشته، بهعنوان روانکاو بالینی که در فرهنگ اسلامی رشد یافته است، از خود پرسیدم. همین پرسش را از چند دوست و آشنا که آنان نیز در همین شرایط بودند پرسیدم و برای آغاز سخن چند گفته اینان را میآورم:
- عمر میگوید: بیمارستان برای ما همان معنی را نمیدهد که برای آنها.
- محمد با لبخند میگوید: به هنگام مرگ در سرزمین ما، آنقدر دور بیمار شلوغ است که گویی سومین جشن او برگزار میشود (تولد و ازدواج و مرگ).
به یاد شعری افتادم که درست به هنگام تهیه این نوشته در سرم زنگ زد:
تابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد برد بوی مرا در وطن خویش
متأسفانه در این مورد نتوانستم با خانمهای مسلمان مقیم خارج صحبت کنم. شاید اینان حساسترند. طرح این نوشته شامل کشورهای مسلمان (بسیار فشرده)، پایههای اسلام و مذاهب و شاخههای گوناگون آن، ساختار جامعه اسلامی و عناصر اساسی آن که در اینجا بهکار ما میآید، بیمار، نزدیکانش و مراسم عزاداری و در انتها: «گوش فرا دادن، عشق و آزادی» چون نتیجه کار، میباشد.
یک میلیارد یا بیش از از آن مسلمانان جهان با فرهنگهای بسیار قدیمی و پربار چون ایران، مصر، عراق، بیش از ۲۵۰ میلیون عرب زبان و بیش از ۷۵۰ میلیون با زبانها و فرهنگهای غیرعرب (لازم بهتذکر است که در اروپا غلط مصطلحی است که به فرهنگ اسلامی، فرهنگ عرب- اسلامی میگویند). با این همه فرهنگ هر سرزمین بهشدت بر اسلام متداول در آن سرزمین اثر گذاشته است، بهگونهای که حجاب برای زنان مسلمان کشورهای آفریقایی بههمان معنی نیست که برای کشورهای عربی یا عربستان سعودی (کافیست به شیوه لباس پوششیدن اینان توجه کنیم). روابط جنسی، همجنسخواهی در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس از ممنوعیتی که در پارهای دیگر از کشورهای اسلامی برخوردار است، بیبهره است. مفهوم زمان در فرهنگ شیعی بهگونهای با همین مفهوم در پارههای دیگر اسلام متفاوت است. گویی برای شیعیان زمان بهطور موازی در جریان است و مردگان در جهانی موازی به زندگی خود ادامه میدهند. بهگونهای دیگر فرهنگ اسلامی نیز برحسب ناحیه بروز و ظهور و اعمال آن یا در شکل شفاهی خود از سینه به سینه میرود (بیشتر کشورهای آفریقای مرکزی) یا بسیار مدرسهای شده است (چون شیعه). در اسلام نیز چون دگرباورها، از قشرهای بسیار معتقد و وابسته به کوچکترین حرکات و گفتار روزمره (وسواسی) یا مسلمانان شناسنامهای و سنتی تا باورمندان جنگجو وجود دارد.
در مورد اصول پایهای اسلام گفتن چند نکته بسیار ضروری است. نخست آنکه، «الله» آن خدای مسیحیت نیست و استفاده از واژه «خدا» در مذاهب دیگر برای «الله» اشتباه است. «الله» با تعریف قرآنی آن با صفات قرآنی آن میتواند وجوه مشترکی با خدایان دیگر یهوه، «پسر و پدر» داشته باشد ولی معادلگیری اینان اشتباه است. الله نه زاده شده است و نه میزاید، همیشه بوده است و همیشه خواهد بود و آن هم در همهجا، خالق توانا و دانا و آن هم به شکل مطلق آنست و تنها بندگان مطیع خود را دوست دارد نه همه مردمان را و از مردمان اطاعت مطلق میخواهد نه عشق و محبت به او. و از نظر داد و دادگستری نیز آنچه به قرآن مربوط است، این مفهوم و صفت در مورد الله بهکار گرفته نشده است و این از اعتقادات شیعیان است. آنچه که در باور مسلمانان بهکار امروز ما میخورد، بیشتر در پیرامون مرگ است. روز قیامت هرکس به سزای اعمال خود میرسد، که همه از گور خود بیرون میآیند و به داوری کشیده میشوند. و سپس یا جهنم است و یا فردوس و در قرآن تعاریف دقیقتری برای این دو مکان وجود دارد. خودکشی و یا کشتن دیگری هردو به یک میزان نهی شده است، مفهوم کشتن دیگری، کشتن بیماری که رنج میبرد نیز بهشدت نهی شده است چرا که تصمیم با «الله» است نه با انسان. بههمیندلیل سقط جنین بهشکل مصنوعی آن نیز چون کشتن یک انسان نهی شده است.
آنچه به موضوع کار ما بازمیگردد آنست که همگی رابطههای یک مسلمان با جهان، چون بنده وعبدالله از راه الله بازمیگردد. روابط آدمیان با یکدیگر در خانواده، رابطه فرد با طبیعت، با بدن خودش و کوتاه سخن آنکه الله چون آینهای همیشگی و همهجا حاضر نه تنها مراقب و مواظب و آگاه و بینا و توانا و فرمانده است بلکه همگی حضور تو در این جهان و نگاه تو به هستی از طریق این آینه شکل میگیرد. متداولترین آیهای که مسلمانان در از دست رفتن عزیزان خود قرائت میکنند اینست: از اوییم و به سوی او بازمیگردیم.
در روابط اجتماعی، در گویش مردم کوچه و بازار، نکته جالب توجهی است. میگویند کسی تابوتش سبک است. بهاین مفهوم که مراسم دفن و کفن او با سرعت و بهخوبی و با حضور مردم بسیاری صورت گرفت و این را نشانه عاقبت بخیری او میدانند و نشانهای از بهشتی بودن او. بهگونهای که محبوبیت اجتماعی نشانهای است از بهشتی بودن. در این جوامع افراد پیر از احترام و محبتی ویژه برخوردارند و شاید همین اختلاف به شیوهای پذیرش پیری و فرسودگی و بیماری و مرگ را آسودهتر میکند. سرزدن و دیدار از بیماران و پیران و افراد خانواده بسیار توصیه میگردد و حتی از وظایف دینی بهشمار میرود. بازدید از قبرستانها، در روزهای ویژه و گاه روزهای جمعه بهگونهای یادآوری گذرا بودن این جهان است.
مرگ در میان مسلمانان هنوز تا آنجا که ممکن است در محیط خانواده و در میانه عزیزان و خانواده اتفاق میافتد. بیمارستان مفهومی است که از تمدن غرب به مناطق دیگر رفته است. بههمیندلیل رابطهای که هنوز بهشکل جسته و گریخته در فضای بیمارستانهای کشورهای غربی میان کلیسا و بیمارستان وجود دارند، در اینگونه کشورها، میان مذهبیون مسلمان و بیمارستانها وجود ندارد. هنوز هم در بیمارستانهای اروپا کشیشان حقوقبگیری هستند که در نزدیکی مرگ به بالین بیمار میآیند. و میدانیم که پرستاران بیمارستان تا قرن گذشته از خواهران و مادران مقدس مسیحی بودند. حضور روحانی مسلمان بر بالین بیمار و رو به مرگ در اسلام مرسوم نیست.
در حوصله این نوشته نمیگنجد ولی رابطه مسلمانان با زمین قبر و قبرستان از یکسوی و رابطه اینان با شکافتن جسد برای مطالعات علمی و پزشکی در سوی دیگر نیز قابل بررسیاند. در گویش همهروزه مسلمانان از افراد نزدیک از دست رفته تقریبا همیشه با عباراتی چون خدایش بیامرزد و یا خدا بیامرز، خدا رحمتش کند یاد میکنند، چون رفتگان بهگونهای در خاطره زندهاند.
آنچه بهشکل سنتی خود در جوامع مسلمان بهچشم میخورد، جنب و جوش نزدیکان در پیرامون بیمار مشرف به مرگ است. فضا گویی گرمتر است. حضور افراد بهنوعی، بیمار را از تنهایی رو در رویی مرگ بهدور میکند. افراد حاضر با نقل مطالبی از گذشته تا آنجا که ممکن است زندگی را رنگ میدهند. پس از مرگ و در مراسم گوناگونی که در مساجد یا در منازل صورت میگیرد نهار و شام دستهجمعی، گریه و زاری و خودزنی بهشکل دستهجمعی بهگونهای فقدان عزیز یا حضور نزدیک مرگ را برای همگان قابل قبول میسازد.
آنچه بسیار مهم است، اینکه در اسلام به هنگام مرگ هر فرد، بر بقیه واجب و لازم است که با سرعت هر چه بیشتر او را کفن و دفن کنند.
یکی از دوستان کرد از حال و هوای دهکده خود بههنگام مرگ یکی از اهالی چنین میگوید:
«روز و شب مردم دور و بر بیمار میگردند. واقعا نزدیکش هستیم به حرفهای او گوش میدهیم، او را مثل بچه تر و خشک میکنیم. همه اهالی ده حاضرند، اطاق او همیشه پر از آدم است، روزها زنها و شبها مردها. درست مثل یک تولد. گاه برای کمک به مردن او قرآن میخوانیم. گاه مردم متلک و لطیفه میگویند. پس از مرگش بههمه غذا میدهیم، در مورد او صحبت میکنیم و از خاطرات خودمان با او میگوییم، گويی که زندگیش را چون آوازی میخوانیم و پس از اولین بارش برف، سنگ نهایی را بر قبر او میگذاریم».
نمونهای دیگر از مسلمانان آفریقای سیاه:
«در بیان درد و بیماری مردم گویی حجب و حیا دارند، اینان در نزدیکی مرگ بیشتر رعایت اصول اسلامی مثل ننوشیدن شراب... و غیره را میکنند. بدن مرده را میشویند ولی نگاه نمیکنند. خیرات بسیاری به فقیران میدهند و روزهای جمعه به قبرستان رفته و قبرها را میشویند».
نمونه سوم از کابل در افغانستان:
«ما در منزل میمیریم. به حرفهای بیمار در حال مرگ گوش میدهیم، میگذاریم از هر چه که میخواهد بگوید، حتا اگر مجبور شویم که بیمار را در بیمارستان بگذاریم، فضای بیمارستان را عوض میکنیم. در سر قبر شیرینی میبریم و برای از دسترفته نماز میخوانیم».
با اینهمه چگونه در چند جمله کوتاه میتوانم به پرسش نخستین پاسخ بگویم. دو جمله را باهم مقایسه کنیم. در اولی فرد همراه بیمار از او میپرسد:
«شما در کشور خود از این غذا میخورید؟»
و در دومی میپرسد:
«اگر به غذا میل دارید بگویید چه میخواهید تا برایتان تهیه کنیم».
در جمله نخست این مفاهیم خود را پنهان کردهاند:
- شما با ما فرق میکنید.
- من میدانم که شما با ما فرق میکنید.
- شما گرسنهاید.
- شما مانند ما غذا نمیخورید.
- بهعلاوه من میدانم که شما رسمهای دیگری دارید.
- و همه اینها باعث دردسر من هستند برای اینکه من باید برای شما غذای دیگری بیاورم.
در عبارت دوم میشنویم:
- شما آزادید که گرسنه باشید یا نه.
- من بهشما گوش میدهم.
- آنچه که مورد علاقه شماست برای من هم مهم است.
- که من مطمئن نیستم که شما غذای دیگری میخواهید.
- و اینکه من آمادهام که غذای مورد علاقه شما را تهیه کنم.
همین جمله را به شیوههای دیگر نیز میتوان گفت: «آیا شما همه نوع غذا میخورید؟ یا «آیا در مذهب شما بعضی از غذاها حراماند؟» یا «آیا شما مسلمان معتقد و مجری آداب اسلامی هستید یا نه؟»
در پارهای از این جملهها گویی ما از قبل نامها و صورتها را طبقهبندی کردهایم، و از یاد نمیبریم که در سوریه مسیحیان میزیند، در ایران یهودیان و ارمنیان، در مصر، ارتدکس و در چین مسلمان و اینها همگی میتوانند به مذهب سنتی خود پایبند باشند یا نه.
در گفتوشنود روزانه میگوییم و میشنویم ولی در بالین بیماران مشرف به مرگ به شنیدن عمیق و دائمی نیازمندیم. دوری از یار و دیار و فرهنگ از یکسو و عزیزان به هنگام مرگ در بیمارستان از سوی دیگر بسیار دردآور است.
اگر بتوانیم در بالین مهاجران بیمار در حال مرگ اعضاء خانواده اینان را بنشانیم یا حداقل فردی از همان سرزمین یا فردی که به زبان مادری بیمار سخن بگوید.
و برای پایان سخن این شعر مولای روم را میآوردم: همدلی از همزبانی خوشتر است. اگر همه اینها مقدور نبود، همدلی خود را بیمار نشان دهید، کافی است.
* این سخنرانی نخستین بار در سال ۱۹۹۸ در همایش انجمن نیکوکاران وابسته به بیمارستان دانشگاهی منطقه لیموزن فرانسه ایراد شده است
=============================
=============================
نماد در قالی ایران
جای پای قالی ایرانی به فراتر از سههزار سال باز میگردد. قالی برای ایرانیان نشانه دارايی و غنای ملّی است، هنری تا نزدیکی تقدس، بازماندهای از نیاکان که بهگونهای هنرهای بسیاری را چون نقاشی، مجسمه سازی، آيین و تزيینبندی و معماری را به یکجا در خود جمع میآورد.بیش از یک میلیون خانواده با بیش از سی حرفه گوناگون از این هنر و فن امرار معاش میکنند. گذشته از جنبه فنی، در تولید قالی، مسايل مهم دیگری نیز مطرح هستند چون تهیه و فراهم آوردن پشم و ابریشم، نخهای طلا و نقره و پنبه، فراهم آوردن بیش از هزار رنگ طبیعی، گونهگونی، روش بافت و گرهزدن، شیوه تولید افقی یا عمودی و بالاخره طرحها و رنگهای هر طرح. طرحها برحسب ناحیه و شهر و منطقه متفاوتاند، طرحهایی که از گذشتههای دور میآیند و بار نمادی سنگینی بر دوش خود دارند. تا آنجا که بهنظر میآید هنوز تحقیق کامل و دامنهداری در این مورد وجود ندارد.
واژه پارادیس یا پارادی در زبانهای اروپایی بهمفهوم بهشت ریشه در واژه پرده پارسی دارد. پردهای که در زمانهای دور بارگاه ویژه شاه را از دیگران جدا میکرده است. در نقش این پرده طرح باغ و گل و آنچه که یاد سبزه و طراوت و دلشادی را بههمراه میآورده است وجود داشته و از آنجا پرده با باغ و بهشت همراه شده است. بافته، قالی یا پرده با باغ و بهشت از همین جا انس میگیرد.
قالی برای ما ایرانیان جای زندگی روزانه است. مشق و درس شبانه و نماز و نیایش و کار و تفریح و صبحانه و نهار و شام ما در روی همین قالی است. قالی بهشکلی نیز رابطه بین نسلهاست. در خلال شبهای طولانی زمستان مادربزرگها برای نوههای خود بر روی همین قالیها قصه میگویند و شاید نهاد قالی پرنده از این رابطه به دور نباشد.
چهار گوشه قالی و چهار خط پیرامون آن یادآور دیوار باغ است و درختان و گلها و جویبارها و حیوانات و پرندگان و ماهیها در آب نهرها یادآور باغ و بهشت. گویی بهگونهای قالی با خود آن باغ ناکجاآباد خیالی ما ایرانیان را به هر اطاق میآورد.
خانم صوراسرافیل یکی از خبرههای قالی ایران در کتاب خود به نام قالی ایران چاپ شده در سال ۱۹۹۹ میآورد: «نشانههای گوناگون مفاهیم اسطورهای و مذهبی پیش از اسلام در طرحهای قالی جدای از زیبایی بار فرهنگی، تخیلی فراوانی دارد...» همین پژوهشگر متأسفانه از این بیشتر نمیگوید و ما را در تشنگی میگذارد.
جدای از قالیهای بافته و طرحشده قرن حاضر و جدای از قالیچههای نمازی، در قالیهای طرح قدیمی ایران کمتر نشانهای از زندگی روزمره، چون خانه و ابزار تولیدی و صنعتی و بهطور کلی آنچه که نشانهای از زندگی این جهانی دارد، بهچشم میخورد. درختها در شکل دو بُعدی خود همگی برزمین خوابیدهاند و گلهای روی دیوار باغها بهگونهای در میان این دیوار قرار دارند. دو جوی آب عمود برهم که به یک حوض گاه با ماهی بههم میخورند، باغ را زینت میدهند.
نمادها بسیار ساده شدهاند چه ردیف عمود بر هم تار و پود اجازه نقشهای بسیار ظریف را نمیدهد. از نمادهای بسیار بهکار گرفته شده انواع بته جقهایها هستند که بهروایتی همان نشان آتش جاویدان زرتشت است.
گویی تکرار تا بینهایت یک نماد، همان کار واژه ذکر را در عرفان انجام میدهد. ترنج میان قالی که هشت، ده، دوازده ضلعی (ستاره همیشگی) است بهگونهای هسته مرکزی قالی را میسازد. نمادی چون S که با تکرار خود، چون دیوار قلعهها و قصرهای قدیمی، نشانهای از ثروت و دارایی و نور و بودن همیشگی است. یا بهروایتی این نماد نشانه خردمندی و امنیت است. گل انار نشانه ثروت و دارايی است. به سهگونه درخت در نقشهای نمادی قالی ایران برمیخوریم. درخت زندگی درونی، درخت سرو زندگی پس از مرگ و بید مجنون درخت غم و مرگ. بیگمان این سه درخت و نمادهای آنها از باورهای عمیق اسطورهای ایرانیان ریشه میگیرد. بر اساس پژوهشهای هانری کُربَن که فشرده آن را در پیشگفتار کتاب خود به نام «زمین مینوی و بدنهای آسمانی» آورده است، زمان برای ایرانیان باستان گونهای دیگر بوده است. گویی اینان به ابتدا و انتهای زمان باور نداشتهاند، بلکه به دو زمان موازی باور داشتهاند. جسم ما در زمین خاکی است و روان ما در زمین مینوی. هرچه بر زمین است، تایِ آسمانی خود را دارد. بههمینگونه است که پس از مرگ، ما به روان خود در زمین مینوی میپیوندیم. از طرفی، درخت سرو در آيین زرتشت چون درختی مقدس شمرده میشده است. آیا درخت زندگی درونی همان «روان» ما نیست که در زمین مینوی میزید؟
از اینها گذشته حیواناتی چون طاووس نر پرندهای مقدس، شتر نشانه سلامتی و خوشبختی، شیر نشانه قدرت و پیروزی، کبوتر نماد صلح و سگ نماد وفاداری و مراقبت. اژدها و سیمرغ نیز چون نمادهای باستانی در قالیها دیده میشوند.
در دورههای گوناگون تأثیر اسلام، خط پارسی و خوشنویسی و طرحهای قالی ترک، چینی و غیره نیز مشاهده میشود. از نهادهای بسیار دیده شده همان ابروارهایست که از TCHI، ابر چینی آمده است و نشانه عمر طولانی است. آنچه که به خطوط «زیگزاگ» میتواند نامیده شود، بهگونهای نمادی از آب است.
این نوشته کوتاه تنها برای گشایش پژوهش ژرفی میتواند باشد که از میان نقشهای قدیمی و جا افتاده قالیهای ایرانی بهدنبال نمادهای اسطورهای و سنتی آنها بگردیم. نمادهایی که از گزند حوادث، جنگها، حملهها و هجومهای فرهنگی جان بهدربرده و در دستهای کوچک بافندگان و طراحان تا به امروز رسیدهاند. این نمادها چون رمزهای خطوط «هیروگلیف» نه بر سنگها نبشته شدهاند بلکه بر طرحهای قالی از هزاران سال پیش آمدهاند و نسلها و نسلها زنان و مردان و کودکان بر روی این نقشها زندگی کردهاند. شاید ناخواسته این نقشها و نمادها عمیقتر از نوشتهها و گفتهها در دل و جان ایرانیان نقش بستهاند
این نوشته نخستین بار در مدرسه هنرهای زیبای شهر ابوسن فرانسه برای دانشجویان رشته
هنر قالیبافی ویژه اروپا ارائه شده است..
ندای درون آگاهمان میکند. این آگاهی «ناخودآگاه» است. با خود میگوییم: میشنوم: سخن گفتن و شنیدن «ناخودآگاه»، همان کار کردن بر دادههای سخن است تا از این راه کارکرد این «بیگانه درونی» را بهتر بشناسیم. برای فردی که در راه طی مراحل روانکاوی خود است، هر وادی این سفر درونی با حیرت و پرسش و تعجب و یافتهای تازه بههمراه است. یافتهها به همینجا ختم نمیگردند. پیش از همه فرد ندای خود را میشنود و از این راه سخن دیگران را میشنود. گوش به شنیدنیهای دیگر پی میبرد. فرد با دستیابی به این آگاهی تازه رسیده، جهان پیرامون خود را دوباره میسازد و دوباره تعریف میکند. جهانی تازه حاصل نوع تازهای از گوش فرا دادن.
سالها گذشتهاند، تجربیات فراوان در زمینه روانکاوی بالینی، بیشتر و بیشتر به ما کارکرد و ساختار ناخودآگاه را میشناسانند. نظریههای گوناگون کشف شده و همهگیر میگردند. نظریهها و دانستههای ما از میدان فعالیت بالینی به میدان شناخت عمومی پا میگذارد، با همه خوبیها و مشکلاتی نیز که این نوع همهگیر شدنها ایجاد میکند (کمفهمیها، کجفهمیها، تفسیرهای شخصی و جانبی و گاه کژراهه). ژاک لاکان، روانپزشک و روانکاو فرانسوی در کتاب خود به نام «نوشتهها» میآورد: «روانکاوی بالینی به مفهوم خاص خود تنها چون درمان، آن هم آنگاه که فرد سخن بگوید و به سخن خود گوش فرا دهد، کاربرد دارد». ضربالمثل پارسی است که میگوید، گندم را برای دانه گندم میکاریم و کاه بهتبع حاصل میآید. میدان روانکاوی بالینی نیز در این جنبههای بالینی کار خود ما را به گوش فرادادنی دیگر برده است که بهشیوهای دیگر در میدانهای فرهنگی و اجتماعی خود را سامان میدهد.
تازه و تازگی در روانکاوی بالینی، وجود ندارد. کشف «ناخودآگاه» انسان سخنگو و جهان او را دو پاره میکند. انسان و داستان کشف و شناخت علمی او از خود و جهان پیش از این «کشف» وجود داشتهاند. جهانبینی، فلسفه تاریخ فرهنگ و تمدن، شاخهشناسی علم، هنرشناسی و طبقهبندی علوم و فنون به شیوهای پیش از این کشف؛ کشف «ناخودآگاه» وجود داشته است و این همه براساس انسان «واحد»، «فرد متحد» و یکپارچه تعریف شدهاند.
فرد دو پاره میگردد و بههمین سبب، دوباره تعریفسازی، دوبارهخوانی، ترکیب و تجربهای دیگر از خود و محیط پیرامون ضروری میگردد.
در صد سال گذشته، پاره عمدهای از شناخت ما دوبارهنگاری شدهاند، زمانی که زیگموند فروید با بهکارگیری دادههای بالینی بر حضور بیگانهای در ما به نام «ناخودآگاه» اشراف مییابد. یافتههای فروید ابعاد تازهای در میدان یافتههای بالینی و روانی میگشاید. از این هم فراتر رفته، و بهسراغ مذهب، انسانشناسی، باستانشناسی، اسطورهشناسی، هنر و ادبیات، جامعهشناسی... میرود. در همین زمان پژوهشهای مشترک فراوانی با حضور روانکاوان بالینی و پژوهشگران دیگر صورت میگیرد. اریک فروم، به دوبارهیابی ارزشهای اجتماعی- اقتصادی انسان میپردازد؛ یونگ به نمادها و ریشههای اَبَرالگویی آنان میپردازد و تا عمق مذهب و الشیمی (کیمیا) را میکاود، تا آنجا که فروید او را به پیامبر ملقب میسازد.
نگاهی کوتاه به فهرست کتابها و نوشتههای پژوهشی که زیر تأثیر نظریههای روانکاوی بالینی تهیه شدهاند، پهنای میدان کار را نشان میدهد. در اینجا تنها چون نمونه پارهای از این فهرست را خواهم آورد.
بانک دادههای اطلاعاتی مرکز پژوهشهای علمی ملی فرانسه را در این مورد به کار گرفتهام. در سه ساله گذشته از ۳۹۵۴ عنوان پژوهش که برپایه نظریه روانکاوی بالینی کار شدهاند، تنها ۱۸۴ عنوان به پژوهشهای بالینی مربوط است. از میان میدانهای گوناگون، تنها میدان پژوهشی زبانشناسی را با ۱۵ عنوان مطالعه کردهام بر حول محورهای:
- لهجه یا کارکرد دلربايی
- بیمعنی یا با معنی، داستان اشتباه لپی
- روانکاوی و کارکرد گفتگو
امروزه روانکاوان بالینی در بخشهای بیمارستانی، در کنار بیماران مشرف به مرگ، در مجموعههای رواندرمانی، کودکان عقبمانده... حضور دارند. در عرصه فیلم و سناریونویسی، تئاتر و تئاتردرمانی، هنردرمانی، تفسیر و تعبیر نقد ادبی و هنری، پژوهشها بیشمارند. در پهنه نوآوری و فعالیتهای سیاسی مردان و زنان سیاستمدار و فلاسفه، روانکاوان بالینی پژوهشهای گوناگونی انجام دادهاند که چون نمونه میتوان از:
- پژوهشهای ژاک لاکان، بر کارهای دکارت، هایدگر، مارکس، هگل، ارسطو از یکسو و تلاش او در پژوهش برروی مفهوم منطق و زبانشناسی از سوی دیگر
- پژوهشهای بسیار عمیقی در مورد معماری و روانکاوی بالینی، روانکاوی بالینی و جرمشناسی، حقوق جزا و مجرمین و علوم تربیتی نام برد.
راههای سهگانه میدان کارکرد روانکاوی بالینی را میتوان چنین خلاصه کرد:
- میدان پژوهشهای درمانی و بالینی که موضوع اصلی کارکرد این دانش است.
- میدان دوبارهخوانی، دوبارهآموزی کشفیات گذشته، دوبارهنگاری تاریخ و تمدن انسانی با دیدی تازه.
- میدان بهکارگیری ابزار و دانشهای دیگر چون منطق، ریاضیات، زبانشناسی و هنر در گسترش و پیگیری پژوهشی در دامنه روانکاوی بالینی، چون استفاده از نمونههای آموزشی از هنر و ادبیات و شعر، در اینباره میتوان از نوشته فروید بر خاطرات لئونارد داوینچی، نوشتههای ژاک لاکان بر «نامه دزدیده شده» ادگار پو و هاملت شکسپیر یاد کرد.
در پایان باید اشاره کنم که میبایست بهطور جدی میان کار بالینی روانکاو و کار پژوهشی او جدایی قائل شد. روانکاو بالینی تنها در اطاق کار و در کنار بالین و دیوان فرد، در موضع روانکاو فعالیت دارد. روانکاو بالینی در همینحال میتواند در محیطهای دیگر فعالیت اجتماعی چون محیطهای آموزشی، بیمارستانها، محیطهای خلاقیت هنری و غیره حضور داشته باشد. این حضور تنها بهعنوان یک متخصص فن گوش دادن میتواند به حساب آید نه چیزی دیگر. و دیگر اینکه روانکاوان بالینی با کار در گروههای پژوهشی گوناگون بهنوعی «روانکاوی کاربردی» را توسعه میدهند. این راهها، همگی بر مفهومی تازه استوارند. دوباره برپایی شناختهای ما، بهگونهای دیگر، آنچه قدیمی است، شکل و محتوایی تازه می یابد و تازهیافتهها چیزی جز دانستههای قدیمی ما نیستند.
روانکاوی بالینی قدیمیترین شناخت آدمی را دوباره تعریف میکند و در این راه خط میانی بهآن اضافه میکند. خطی که ظرف و مظروف را از هم جدا میسازد. واژهها در دنیا و منطق خود میزیند و معانی آنها در دنیای مفهوم و منطق خود.
.
بالابر شدن فرهنگی
نگاه شیفته و گوش فرادادن روانکاو بالینی*
(بالابر شدن را در برابر واژه تصاعد به کار گرفتم. چه واژه sublimation بهمفهوم بالابر شدن چه در کاربرد علمی خود در میدانهای شیمی و علوم وابسته و چه در زمینه کار روانکاوی بالینی بهکار برده میشود. از سويی خود واژه فرهنگ در زبان پارسی بهتنهایی مفهوم بالابر شدن شناخت را میرساند... نخستین بار فروید از این واژه برای آن سود برد تا نشان دهد که در مراحل گوناگون راهپیمایی روانکاوی، فرد به مرحله «بالابر شدن» میرسد، بهگونهای که نیازهای جسمی او- جنسی، خوراکی...- جای خود را به نیازهای بالاتر (روانی) یا بهگونهای فرهنگی میدهند).
گوش روانکاو بالینی، از نگاه شیفته چه میشنود؟ هنرمند میپرسد: «خوشتان میآید؟ کار من است». چه رابطهای میان یک کار هنری و بالابر شدن فرهنگی وجود دارد؟ تکانههایی که زندگی روانی ما را تنظیم میکنند از مرجعی برخاسته و بهسوی هدفی روان میگردند و تا ارضای ریشههای تولیدی خود ادامه می یابند. این تکانههای جسمی که از کالبد ما به سوی روان ما بر میخیزند آنگاه که به پختگی برسند، هدف خود را تغییر میدهند. هدف در مرحلهای بالاتر از کالبد قرار میگیرد و ارضاء نیاز از زندگی روزانه کالبدی فراتر میرود. این پیامها به دنبال «جای» تازهای میگردند تا پیامی تازه را ارائه کنند و شاید یافته تازهای. بهگونه دیگر این «هدف فراتر» تصاویر با واژهها و مفاهیم دیگری را میطلبند. نمونهها فراواناند، پیکاسو در کارهای خود بهگونهای نگاه آدمیان نخستین را بر خود و بر هستی دوبارهسازی میکند. پیکاسو در صورتهایی که از آدمیان میسازد، چه در طرح و چه در تندیس، گویی آن نگاه نیاکان را بر خود و دیگر مردمان زنده میکند. گویی آن «جای تازه» را یافته است. سالوادور دالی جادوی خوابهای رنگارنگ و زیبا را در کارهای خود بهنمایش میگذارد. گویی پیش از او نمیشد باور داشت که آدمی میتواند در خوابهای خود تا به این پایه جادوگر باشد. خوابهایی که زمان و مکان را آنگونه که در خواب میگذرد، چون خود خواب برپیش روی میگذارد. گویی پس از بازدید از نمایشگاه کارهای او، از خواب ناز و شیرینی بیدار میشویم. وان گوگ آن نیروی درونی جهان واقع را بر پردههای کارهای خود میکشاند. همهچیز، میز و گل و درخت و پیراهن، همهچیز نیروی زندگی میپراکند. در کارهای او پیوند ماده و انرژی بهچشم مینشیند. گویا نقاش اسپانیایی با آن همهکار درخشان، از زندگی دربار و شکارهای گروهی و زیبایی تصاویر طبیعت آغاز میکند و در کار برجسته خود «در تیرباران»، بی آنکه چشم های مرد تیرباران شده را به رسم در آورد، «نگاه» او را به ما نشان میدهد. خوب که بشکافیم، بهجای چشمان این مرد، گویا تنها دو لکه سیاه گذاشته است. هنر والای او در همین «جایگذاری» است. نگاهی در فاصله مرگ و زندگی از ورای دو لکه سیاه.
زیگموند فروید در شکافتن پدیده «بالابر شدن» میگوید که این فعالیتی است که ریشه در جنسیت دارد ولی از آن خالی شده است. از خودشیفتگی گذشته و بهسوی ایدهآل من یا نهایت من میرود. نیازهای کالبدی به بالاتر میروند، و بهسوی آن نهایتی که «من» در تخیل خود پرورده است. آن نمونه و مورد پرسش و خواسته شدهای دور از دسترس که در حالت کمال من به او خواهم رسید و بیگمان چنین موجودی در تخیل است نه در واقع. گویی کالبد و نیازهای آن جای خود را در دو مرحله، به خودشیفتگی و سپس به شیفتگی والاتر و نهایی میدهد، چون تجربه نرگس (نارسیس) که شیفته تصویر خود در آب میگردد. این تصویر من در آینه بهگونهای هنرمند را در مقام دستگاه عکسبرداری مینهد و کار او چون عکس، محصول این دوربین است. چنانکه کیفیت عکس خبر از کیفیت دستگاه عکسبرداری میدهد. چنین است که خودشیفتگی یعنی برتر شدن و والا شدن تولیدات این «من». اینست شاید آنچه بهگونهای «استعارهای» در لبخند ژوکوند داوینچی نقش بسته است. آن خودشیفتگی هنرمند بر بالابر شدن شاید پیش از برآمدن هنرمندان، در دوران هنرهای تجسمی پیش از زمان ما، تکامل هنر، در هر چه بیشتر واقعی نشان دادن دنیای بیرون بوده است. بهگونهای به کمال رساندن دستگاه عکسبرداری. در اینجا تصویر ناخودآگاه هنرمند از کالبد خود بهگونهای مستقیم در معرض تماشا است. پاسخی که هنرمند به این پرسش پایان ناپذیر میدهد: «من چگونهام!»
در هنر امروزین خواستههای والای آدمیان در زمینههای انسانی و اجتماعی، نقش میگیرند. شاید پاسخی به این پرسش: «من در این جهان چگونهام؟» و شاید به شیوهای نیاز هنرمندان در عرصه کارهای خود در نمایشگاهها و سخن گفتن با بازدیدکنندگان آثارشان بهگونهای درخواستی است برای بهتر فهمیدن پژواک تصویر ایده آل خود در آینه بازدید کنندگان...
نمونه پژواک خواستههای انسانی- اجتماعی هنرمندان را در کارهایشان میتوان در آثار خلقشده پیرامون پدیدههای بهشت، باغ عدن، ناکجا آباد در فرهنگهای چین و ایران و هند، در نقشهای قالی و پرده و مینیاتور یافت.
در کارهای هنری دستی، آنجا که بیشتر تکرار و تولید چندباره و بیشتر سنتی در نظر است، نقش خلاقیت بسیار ضعیف است، ولی زیبایی و همآهنگی در کار نقش خود را بازی میکند. اینگونه کارها را نمیتوان آینه هنرمند دانست، اینان بیشتر چون خاطره و حافظهای از گذشته و نیاکان بهکار میآیند. در اینگونه کارها نه پیام خاصی از به وجودآورنده آنان است و نه تکانهای چون نسخهبرداری از کتابی نوشته شده که حاوی هیچ پیام تازهای نیست و خطاط جز پیام نویسنده کار جدیدی ارائه نمیکند.
در نقاشیهای کودکان، به حرکتهای لحظهای و خودجوش، چون یک برق لحظهای برمیخوریم. نقاشی کودک برای هدف مشخص و بیشتر به خاطر فرد معلومی کار شده است، پدر، مادر، معلم... در آن شفافیت یکپارچهای دیده میشود. گویی نقاشی کودک و آنچه خودِ خودِ کودک است یکی است. و از همینجاست که سخنان کودکان پیرامون نقاشیهای خود میتواند بهگونهای شکافتن ناخودآگاه اینان یاری برساند.
در فرصتهای دیگر شاید بتوان از پیوند نقاشیهای افراد روانپریش و نقش لذت در خلاقیت اینان سخن گفت، و نیز پیوند میان پیامبران نقاش، جادوگران نقاش و نقاشی و خواب مصنوعی را بیشتر شکافت.
=============================
نام پدری، نام خانوادگی*
در نیایشهای شیعیان، مفهوم اول الاولین برای «الله» به کرّات بهکار گرفته شده است: الله، خالق و قادر مطلق متعال و توانای مطلق که همیشه هست و بوده و خواهد بود، در همهجا و برای همیشه. نماد عدالت مطلق، خلاق زمان و مکان. در این نیایشها گاه، الله، نمایندگان او، پیامبر و ائمه و معصومین با همان القابی ملقب شدهاند که شاهان و امرا، چون امر، اعلیحضرت...
مفهوم نام خانوادگی در ایران در سده بیستم همهگیر شد. پیش از این زمان، جز در موارد ویژه، به سه شیوه افراد از یکدیگر متمایز میشدند:
- نام کوچک به همراه نام پدر
- نام کوچک به همراه جای زندگی یا تولد
- نام کوچک بههمراه صفتی که شخصی را از دیگران متمایز میکرده است.
در مورد نخست برای مشخص کردن فرد نامهای پدر پدر، پدر پدر پدر و غیره بر نام کوچک شخص افزوده میشده است و در مواردی نیز تلاش بر آن بوده است که برای افراد منسوب به خانواده پیامبر، نسبِ فرد را تا خانواده پیامبر ذکر کنند. برای افراد مهاجر که پدر آنها در محل شناخته نبوده است، نام جای تولد معرف فرد میشده است. نام شهرها و روستاها نیز بیشتر رابط با قبایل اسکان یافته در این اماکن دارد، مثل فارس (پارس- نام قبیلهای از آریاییها که در این منطقه اسکان یافتند) یا نام بنیانگذار این اماکن، مثل حسن آباد، حسین آباد، اکبرآباد، فیروزآباد... گاه نیز مشخصه طبیعی یک محل در نام محل خود را نشان میداده است. گاه نیز که فردی ویژگی منحصربهفردی داشته است که افراد محل را تحت تأثیر قرار میداده است، این ویژگی لقب او میشده است، چون حرفه: چاقوساز، چیتگر، صابونچی، الوانچی...
بهطور کلی، نام خانوادگی چه بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به نام ایل و قبیله و یا پدر و پدربزرگ... و یا عنصری طبیعی که آن هم به زندگی نیاکان در محل ویژهای مربوط است، پیوند می یابد. چون گویی آدمی جدای از نام کوچک نیازمند آن است که گذشتهای چون تسلسل نسلها، چون رابطهای با مبدأ آدمی بههمراه داشته باشد، چون رابطهای مستقیم با انسان سخنگو به نوعی نام خانوادگی، واسطهای است میان آدمی با نام کوچک و کاروان انسانی. بی مناسبت نیست از داود قیصری یکی از عرفای قرن هفتم هجری بیاوریم: «هر انسانی در این جهان نشانهایست از نام ازلی، و از آنجا که هر نام ازلی جوهر همه نامها را بههمراه دارد، این نام نیز همه نامها را به همراه دارد. بههمینگونه هر موجود در میانه موجودات جهانی است که در آن همه نامها شناخته میشود. با این شیوه جهان بینهایت است». (از کتاب «مکانشناسی روحانی اسلام ایرانی»، داریوش شایگان).