Poems in persian : By hassan Makaremi
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
206
یکم ، میلیاردیم
نیستم چون گذشته ،
هستم چون حال،
بوده خواهم شد چون آینده .
***
کیستم؟ پلی تنها بر رودخانه ای گذرا ، میان گذشته
و آینده .
هست نیستم.
نیست هستم.
فشرده حیات ، باکتری ، شناخت ، یا ترانه ای
....
آوازی چون دوستت دارم....
چون صدای بلورین تولد، چون فراموشی مرگ، چون سوسوی
ستاره های امید حیات ...
***
به میلیاردها بیاندیشیم؛
آدمی، کهکشان، ستاره، باکتری، درخت، مولکول،
نرون، آواز ....
به میلیاردها بیندیشیم؛
یا یک و یا میلیارد....
و در میانه عبورحادثه
....
***
کیستم؟ یکم در میلیاردها ، میلیاردهایم در یک.
حسن مکارمی زمستان 2012
205
اندیشه
خسته مرا ،
با مهر گیاه امیدت بپروران.
تلاش جان مرا،
با تبسم آری وارت به پیش بران.
دست و پای روان کنجکاو مرا ،
در بازی روز و شبت پویا کن.
پرواز خیال های دور مرا ،
با نگاه ماهتابیت دنبال کن.
کوتاه کنم:
بخوان مرا، بزی مرا، ببر مرا، بمان مرا، ... همین
.
حسن مکارمی زمستان ۲۰۱۲
پاریس
204
به تقدس بستر منی
آشنا چون خواب های نیامده: پر از آوازهای شبنم.
لمست میکنم:
به سپیدی فراموشی های دور،
آشنا چون دم و بازدم : پر از پر قو در خواب بالشی .
صدایت میکنم:
با نامی آشنا،
چکیده واژه های نخستین در ساحل انبوه حیات
آنگاه در طعم بودنت تا موازات جهان
ستایش میکارم تا باروری مستی
و
نگاهت میکنم.
حسن مکارمی
پاریس پاییز ۲۰۱۱
203
گفتگوی خوابها
ای مظلوم کوچه های تفکر تنهایی من!
ای شاهد لحظه های جستجو در ژرف تاریکی!
ای امید یافتن!
ای پر پرواز!
ای ساقی نهان در مستی عشق !
ای زن، زندگی، فردا، سازندگی!
من حیاتم، من خیالم .
ای خیال حیاتم!
ای حیات خیالم!
گویی:
هم صحبتی خوابهای شبانه ماست،
این بی انتهایی زمان.
حسن مکارمی
پاریس پاییز ۲۰۱۱
202
Aixe Les Bains
شهر سبزیهای خوشمزه
و بازار ها ی چهار شنبه
و ایمیلیای بیست و هفت ساله
شهر پیران و چشمه های آب گرم
و ایمیلیای بیست و هفت ساله
شهر درد های مفصلی و گردش های موسپیدان در
غروب
و ایمیلیای بیست و هفت ساله
شهر درمان ، شهر کوه های بلند دورتادور
شهر تقدس خطوط عبور عابر پیاده و مردمان
مواظب
و ایمیلیای بیست و هفت ساله
شهر جوانان برای پیران، پیران در انتظار
درمان، درمان برای ماندن و ماندن برای جوانی
شهر کازینو ، قمار، دیسکوتک، کلوپهای در
بسته ، پزشکان پرکار و رستوران های فراوان
و ایمیلیای بیست و هفت ساله
که به سادگی یک پروانه و به آرامی
یک سنجاقک
پرونده های اداری پیران را پر میکند
تا پیران درمان پذیرند و جوانان درمان
کنند و کودکان به بازی بروند و
ماه نور بیفشاند و خورشید نیمه پنهان
بماند .
شهر سبزی های خوشمزه
و ایمیلیای بیست و هفت ساله
حسن مکارمی
فرانسه پاییز ۲۰۱۱
201
نیایشی برای تو: ای مینایی
که روزت همه شعله خورشید باشد،
و در داستان آدمی زندگی کنی,
تا اسطوره هایت از شیطان خالی شوند.
و واژه هایت بلورهای آویخته از غار نیاکان باشند .
و جان هوشیارت و دل پالوده ات حسرت کودکان تازه زا گردند.
که میوه های خوش فرجام همه باغ های جهان به ستایشت بنشینند.
که بوسه ات توان عشق های نشکفته من گردند.
که فانوس دور دست ملوانان ستاره های دور گردی .
با اینهمه :
شاد چون نخستین پرواز کبوتر بال یافته ،
بر من لبخند بگشایی ،
چون خورشیدی در داستان آدمی با واژه هایی بلورین.
حسن مکارمی
پاییز ۲۰۱۱ فرانسه
200
ای نگاهت ساقی شب گردیم
ای کلامت بازی دل گرمیم
ای حضورت پاکی جانبازیم
ای وصالت اوج درمان خواهیم.
199
غبارها نرفته بازگشته اند
آیه های فراموشی مردمان سخت کوش
در بستر رود های همیشه جاری
تا دروازه های خواب بیهوشان وادی عشق
نرفته بازگشته اند
***
و در فریادهای مستی قلندران پاک باخته
و در تغزل چشمان لولیان پاک دل
و در آواز مطربان یاغی بر باید ها و نباید ها
و در سرودهای دهقانان سخت پای کویر
و در مائده های پر برکت از هوا و نغمه های دلپزیر
و در تنفس غزالان بیابان های شیفته آبهای پنهان
و در کودکان برهنه پای زاغه های وعده های تو خالی
نرفته باز گشته اند.
***
غبار امیدوارانه ترین راز هستی شکل نایافته است.
غبارها نرفته بازگشته اند
حسن مکارمی پاییز ۲۰۱۱ فرانسه
198
تو دشتی در کنار رود خسته
چو رودی در میان کوه بسته
تو بازی بر فراز ابر-پرده
چو دردی در نگاه سار رفته
197
بهار ساده چون شکوفه
خزان دانه بارانی منتظر
زمستان پاک
این تابستان است که تنها مانده است.
196
فاصله عشق
که بزرگ این حادثه در ترنم چشمان تو ناز میبارد
که زمان منزل ما دل آرامی توست با خود
که تو بوسه بارانی در کویر نیاز من
آری
سخاوت در نهان ، پیشه توست
که تو بازار این دادی و خلوت آن ستدی
که تو رنگ کاروان عبوری
آری
سخاوت در نهان ، پیشه توست
در حد فاصله عشق مرزی است.
در جمع بود و نبود .
تابستان ۲۰۱۱ واشنگتون
۱۹۵ آدمی که تویی .... گلابی ی لمست تجسم جنون است و حجم بهاری خیالت آغاز روز باغبان لبخندت آوازخوانی ی
قناری است و زادروزت تولد ماه در توست خطو ط هماهنگی ترسیم
جهان و همیشگی ترنم ترانه زایش . *** ای واژه تنهایی عارفان گمنام، ساقی دشت های خشک پنهان ای فرشته پرواز ، آزاد چون پایان تو طلوع تکرار خاطره نوری در من. *** تویی اقامت بی نهایت واژه های مردمی تویی تبلور حادثه پیروز دانایی تویی گمان کودکان کوچه های وطنی در
دور *** در حیرت عبور حادثه نخستین چو دیداری، و عبور خاطره حیاتی در فراموشی
رهگذران بی خیال *** تو رفتار همبودی حیاتی و هستی، در جایگاهی به مطلق بودن و خیال
آن.... حسن مکارمی تابستان ۲۰۱۱
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
194
بی خبریم
باز آمدگان دشت های پریشانی
کوه های درماندگی پیموده اند،
از هیچ باز آمدگانی اند، مغرور از حضور ،
اینان به درمان واژگان ایستاده اند
به فریاد رسانی چون آفریدگان خود آفریده
ترانه سازان دوران های دور
شیفتگان همیشه آماده
اینان ، در انتهای هر امید، در ابتدای هر آرزو
در هوای میان دو پیام،
به درمان واژگان ایستاده اند
***
هم چون ذره ترین زندگی در دورترین زمان،
جان خود به دو نیم کردن،
اینست پیام واژگان
با هر دو نیمه
واژه دیگری خواهد آمد
و اینچنین چون ذره ترین زندگی در دورترین زمان،
واژه های تازه زاد ، زندگی تازه ای می سازند
زندگی واژه ها در هوای میان آدمیان،
همان هوای روان آدمیست
***
زندگی واژگان در هوای میان آدمیان
همان تازه واردی است که به آرامی
آسمان خواب های نیاکان ما را ساخته اند
و ما بی خبریم
چون دگر زندگانی که از واژه بی خبرند
***
ما هم از هوای میان واژگان بی خبریم
بی خبریم
حسن مکارمی
پاریس۲۰۱۱بهار
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
193
پایان این آغاز
تو در محال من نمی گنجی ,
و جهان در خیال تو.
آوارگی هستی و واژه پایان.
مستی ما و کلام آغاز
تو در محال من نمی گنجی ,
و جهان در خیال تو.
حسن مکارمی
پاریس
بهار ۲۰۱۱
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
192
هوا تویی !
در زعفران کلام تو،
شادی آمدنی است.
و در قناری چشمانت،
امید بازگشتی.
این باغ را، هوا تویی !
حسن مکارمی
پارس بهار ۲۰۱۱
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
191 عاشقان باغچه های
خویش
بی آزارانیم،
یاس سخاوت،
پیچک هایی برنگ پرده های عصمت،
زیتون عفت،
شمعدانی های نجابت،
گل های سرخ بیداری،
بنفشه های خجول و و رنگارنگ،
اینان از ما تنها کمی آب میخواهند و نگاه....
بهار ۲۰۱۱
پاریس
حسن مکارمی
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
190
سفر به فضا
این هستی است که با همه عمقش ندا میدهد مرا:
کی خفته در دیار خواب و تمنا و آرزو برخیز!
کین ژرف آبی ، این کهکشان باز ،
با اینهمه سکوت نرم ترانه وار، با هر کرانه اش، با مهر آبیش،
هر صبح و شام یکسر،
صدا می زند ترا .
حسن مکارمی
پاریس ۲۰۱۱
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
189
قاب لذت
و آنگاه درود را با آشنایان تمنا هم آواز،
و نجابت پرستو را در
مها جرت قاصدک ها پنهان خواهیم کرد
***
پروانه های بهاری را از طلا و نقره ،
برگهای فندق را از برنز و مس،
و ملخ های مظلوم دشتهای دور را از مفرغ خواهیم ساخت
***
همگی ستاره های نا دیده را ،
در خیال افق های بی باوران،
در آبی دستمال تمنا،
در سحر یاس های خودمانی،
به پای سفره پدر بزرگان بازارهای هر روزه خواهیم آورد
***
تن - واژه های خواب و بالین جمله های سخاوت،
و تنگی تجسم قبر های موازی ،
همگی آلوده تعارفات مادر بزرگ های آینده اند.
***
سیاهی را به رنگ شاد کودکان،
سپیدی را در حوض کاشی با ماهی های چرخش ،
و همه رنگها را در هزاران چشم نا باور نو بالغان مهمان خواهیم کرد.
***
با اینهمه !
با اینهمه!
نخستین لحظه عشق لبهای داغ ،
در بوسه های همسایگی را ، تا ابد:
در قابی از لذت ، به دیوار بیداری ، آویزان خواهیم کرد.
حسن مکارمی
پاریس بهار
2011
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
188
مهربانی
مهربانی : بی نهایتی است در عبور.
***
سدهای خستگی که می شکنند...
آواز تنهایی قناری که پر می گشاید....
شکوفه های تنهایی دخترکان که عطر می پراکنند....
آنگاه:
برگهای کتاب عکس های مردم دوردست ،
در ذهن ما جاری می شوند.
***
همان پرواز به پشت نگاه خواب آلود...: مهربانی
مهربانی: ... تکاندن میوه های رسیده
مهربانی : .... نیمکت صبور باغ است
"گویی ، همیشه برای همه جایی هست."
***
مهربانی،
بی نهایتی است درعبور
حسن مکارمی
پاریس بهار
۲۰۱۱
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
تو منی و تو کلید واژه
کلام منی، و تو زمانه ای با بازی روز و شب.
187
پیش از هر بامداد
و تو افق دریافت
حیاتی ،
و چون صداقت تفاهم
یگانه و تنها
***
در تهی دو اندیشه
پرواز خواستنی.
***
و تو مادری در پنهان
رویا های کهکشانی ما،
پدری در آغاز
حرکت حیات،
خواهری با دستان
عطوفت و ترانه ،
برادری با گرمی جنگلی
از سرو و ترانه.
****
و تو منی پیش از تولد
گندم .
حسن مکارمی
پاریس مارس ۲۰۱۱
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
186
نشانی خانه ما
از غرب ،
ظهر خانه ما در سر راه هند ،
از باغ شاه می گذرد.
در شرق ما ،
شهر رقص بازی می کند.
در شمال،
شهر های دانش اند.
و در جنوب ، سرازیری پاریس.
ما در کوچه چکاوکان زندگی می کنیم
2011 .
۱85
ترانه روانکاو
۱:
، بگو
با من تمنای دلت را
بگو با من تمام مشکلات را
بگو با من همه حرف دلت را
۲: که من سنگ صبورم،
که من هم درد نورم،
که من گوشم، سکوتم.
۱:
۳ : که درمان دل تو ،
که درمان دل من،
همین درد دل ماست.
۱:
تابستان ۲۰۱۰
179
اگر گفتی که من با دل چه گفتم ؟
اگر گفتی که دل با من چه ها گفت؟
به او گفتم که دلخون دل هستم.
به من گفتا که شادی کن که هستی
۱۸۰
نگاره یست هستی
صبر بر تن خسته ما،
ماندگاری زمانه دلخستگی است.
گاه ،
پرندگان دلبری های کودکانه خویش را با ما در میان
می گذارند،
و سیاهه پدران هر بامداد در بیداری ما حاضرند...
جنگلها آوازند....
دریاها ترانه اند..
آسمان شعر است..
زمان رنگ است و حجم است و معنی...
***
گویی هستی ما نگاره یست..
که چشمانی برای دیدن می جوید..
نگاره یست: از دلخستگی تا پرواز...
با رنگها ای که در چشمان ما نمی گنجند...
آری نگاره یست هستی...
۲۰۱۱
181
گرفتم
گرفتم که در وادی عاشقان ، چو من واله و زار
و حیران شدی
گرفتم که در کار و زار جهان، چو من گوی میدان
چوگان شدی
گرفتم که در بازی روز و شب، اسیر خور و خواب و
درمان شدی،
بجز مهر و مستی به هر باز دم، چه ماند، گرفتم که
سر حلقه جمع مستان شدی
182
به عمر
کجا میروی ای نهال امیدم
کجا میروی ای بهار سپیدم
تو روز و شبم بودی و صبح و شامم
تو جان و دلم بودی و درد و تابم
سیاهم توکردی ، به راه سپیدم تو بردی
سوالم تو بودی، فرار از نشان جوابم تو هستی
به دریای صبرم تو کشتی نشاندی
به کوه وصالم تو خورشید راندی
مدارا کن ای عمر من تا ببینم
میان دل و اشک خود راه نوری
۱۸۳
شرحی کوتاه بر دلی از سرما،
وای بر من،
زمان می گذرد،
جهان در نگاه من بزرگ تر می آید،
و من در نگاه جهان خرد تر.
بدینگونه من و جهان چون تلاقی صفر و بینهایت
میمانیم.
درونم به سردی آبهای اقیانوس های دور ،
و قلبم به هر طپش بدرودی میگوید.
از آنهمه آتش نهفته چیزی به نمانده است.
فرزند فرزند در راهست.
از گمشدگی در میهن آغاز کردم،
و به گم گشته ای در جهان خویش باز آمده ام.
شب و روزم در میانه سنگ های دور آسمانی می گذرد...
درد دیگران بر دل خویش مینهم،
تا آتش را باز یابم..
***
چه چیز میتواند در این زمانه دلتنگی و سرما زا،
یاد روزهای گرم مهربانی را با خود باز آورد؟
چه چیز میتواند، مرا با شوق شور و گرمای زندگی
پیوند دهد؟
امیدی به آینده دیار خویش؟
نوری بر باز شناخت خویشتن خویش؟
گشایش ینشی تازه بر شناخته های آدمی؟
بازیافت جایگاهی نوین در پهنه آدمی و جهان؟
همه اینها... هیچکدام یا هر یک...
باری
مرا چیزی باید آتشین...
تا دل سرد خویش گرم سازم...
چیزی از جنس آتش یا خود آتش....
۲۰۰۹
۱۸۴
مرا ببر به دو دستان باغ طراوت ،
مرا ببر به باغ جسارت،
مرا ببر به عصمت دریا، به آتش مهتاب .
مرا ببر به ناز کرامت ، به ساحت بالای دشت ملاحت .
مرا ببر ،
مرا ببر به عاطفه دشت، به صحبت قناری و سامان کوه و جاری
پرواز.
مرا ببر به درون دل : همان دل پرواز،
به تشنگی ، به عاقبت ، به دره های سیاحت،
به بازی کلمات و نگاه و زبانت،
مرا ببر به صداقت ، به داغی، به بهانه ،
به جان و جلال و کلام و ترانه.
مرا ببر، ببر،ببر، مرا ببر،مرا ببر.
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
گذرگاهِ واژهها ... و تنهاییها...شعروارههایی از :حسن مکارمی
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
هندسه ای دیگر
حیات خط نقطه های تنفس است
زندگی سطح خطوط متنافرحادثه
و هستی حجم پنهان نور و ترانه
***
کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه آرزوست
و بارش امید میله های زندان تنفس ما
***
کره های خواب ما بر هم مماس اند
و هرم رابطه ها با شکنندگی یک آه
و آه نقطه ای فاقد بعد
من کیم آهی مانده به لب ها ...
حسن مکارمی پاریس بهار ۲۰۱۰
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
کودکی های قناری
کودکی های قناری
تو سپیدی رو سیاهی
تو یه خوابی
خود خوابی
مثل جلبک ته دریا
خود آبی
تو نیاز بینیازی
تو بهاری توی فردا
تو نفس های قناری
تو فقط یه مرغ عشقی
خود عشقی
یا همون خوابی که دیشب نیامد
مثل آبی که یادش نیس یه روزی بارون بوده
مثل بادبادک های پسر عمو تا هوا میری نخت پاره میشه
مثل حمله مغول جای زخمت تو تن
مثل یک بادکنک خیال نرم تا هوا میری میترکی
کودکی های قناری
تو سپیدی رو سیاهی
تو یه خوابی
خود خوابی
حسن مکارمی
زمستان ۲۰۱۰ پاریس
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
مجله ی نگین، شماره ی 123، سال 1354
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
10- poems number 49 to 54