نمایی کلی از شیوه بررسی حافظ

لغات کلیدی استفاده شده:

در این دسته به چاپ رسیده است پژوهش

تاریخ چاپ

                               12X

 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد                         

 ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

درد عشقي كشيده‏ام كه مپرس             زهر هجري چشيده‏ام كه مپرس‏
گشته‏ام در جهان و آخر كار               دلبري برگزيده‏ام كه مپرس‏
آن چنان در هواي خاك درش              مي‏رود آب ديده‏ام كه مپرس‏
من به گوش خود از دهانش دوش          سخناني شنيده‏ام كه مپرس‏
سوي من لب چه مي‏گزي كه مگوي         لب لعلي گزيده‏ام كه مپرس‏
بي‏تو در كلبه گدائي خويش                رنجهائي كشيده‏ام كه مپرس‏
همچو حافظ غريب در ره عشق             به مقامي رسيده‏ام كه مپرس

 

اجازه بدهید به  این مقام  حافظ غريب در ره عشق   کمی نزدیک شویم :

اگر چه میگوید که نپرسیم ولی بپرسیم ، همانطور که خود او توصیه می کند:

 

 

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می ‌رانند

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

 

·         حافظ  کیست؟

            حافظ چون نخستین انتروپولوگ ( انسان شناس) نسبیت شناخت را در  محدوده ژرفنای نگاه آدمی میبرد . حوزه بررسی را ازدنیای متعارف و شناخته شده زمان خویش فرا تر می برد و به آن ژرفنا میدهد. محدودیت نگاه و اندیشه و تصور و خیال را می شکافد. سنت اندیشه زمان خویش  را زیر پا میگذارد. عناصر تازه را با  قدیم همراه می کند. دنیای  خواب  ، دنیای رویا، دنیای واقعیت را  به همراه دنیای وهم و خیال همراه می کند. گویی همگی جهان آدمی را به رسمیت می شناسد. به انسان بعد می دهد . کرامت آدمی را ورای همه قرار می دهد. مدارا را سر لوحه کار خویش قرار میدهد. انسان واقع، با تمامی هوس ها، آرزوها ،نیاز ها ، در جسمیت خویش ، دراندیشیدن اش و در نیاز به سر خوشی و لذت بردنش را  به رسمیت میشناسد. مرز های  تصنعی را بر هم میزند. نه مرزی جسمی و خاکی می  پذیرد و نه مرزی در جهان های بی شمار آدمی.

 
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بميرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هست

 

بر محور دو بیت افسون  بر انگیز حافظ شیراز مسافرتی را با هم  شروع   میکنیم : از نقاشی های انسان های اولیه درغار ها  تا اعلامیه جهانی حقوق بشر.

تلاش میکنیم تا با هم رابطه ظریف ، پنهانی  و ژرف میان "عشق ", " کار جهان  " ،" نقش مقصود"  و " کارگاه هستی " را کشف و درک کنیم. آدمی در طول بیش از صدها هزار سال " نماد سازی " را   آفرید . سخن گویی او را از حیوان جدا ساخت . با سخن و نماد آدمی خط و تمدن و فرهنگ و گوناگونی را آفرید .

گوناگونی زبان ، خط ، رسوم ، فرهنگ در زمین کوچکی در میان میلیارد ها کهکشان و سیاره نشان از کثرتی است در یگانگی. از ابتدایی ترین باورها تا به امروز آدمی با پرسش جان سوز و همیشگی روبرو بوده است. جای خویش در هستی. حافظ شیراز راه جستجو را "عاشق" شدن مینامد و آن هم پیش از آنکه " کار جهان " سر  آید." کارگاه هستی" را هم آزمایشگاه بدانیم و هم کارخانه ، هم جایگاه شناخت و  هم محل سازندگی . 

با گذار از زندگی ، از نخستین آدمی تا به امروز با حافظ شیراز ، چون نخستین " انسان شناس -  انتروپولوگ " و  با یاری گرفتن از  دگر غزل های او هماهنگی و همخوانی راه های گوناگون  شناخت را دوره میکنیم .

آیا می توان به همه چنین آزمایشگاه هایی اجازه داد تا در کنار یکدیگر به جستجو به پردازند؟

 چه دستور العمل جهانی به آدمی این امکان را میدهد ؟

 آیا پاسخ های حافظ شیراز و اعلامیه جهانی حقوق بشر در یک سمت و سو میروند؟

با هم به جستجو خواهیم رفت.

 

چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش

زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

 

و  اما  بحث امروز ما :

با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بميرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هست

 

از باکتری تا بشر «هوموساپین» بیش از سه میلیارد سال فاصله  است، و  از «هوموساپین» تا زمان ماچهل هزار سال. زندگی ادامه دارد و هرچه سال‌ها انباشته ‌تر می ‌شوند، مقاومت در مقابل مرگ « چیزی» که ما برای ساده کردنش آنرا «زندگی» می‌نامیم، افزایش می‌یابد. و در انتها روزی فرا می رسد که اعلامیه جهانی حقوق بشر را مینویسیم وانسان سر فراز میکند همچون شاهدی برازنده  سه میلیارد سال. چنین مسیر روز های زیبای بسیاری در پیش روی دارد: میبایست حقوق زندگی را بنویسیم با این توجه که بهترین نوشتن حق زندگی ، بر پایی آنست.  گوئیا که هدف زندگی، «حیات» در مقابل «مرگ» است. این راه عظیم رسیدن به «لذت »، با عبور از مرحله‌ای مهم، که من آن را مرحله «حقوق بشر» می‌دانم، نمی‌تواند پیش از رسیدن به حق زندگی، چون تنها حق پایه‌ای ‌ما در «زمین»، متوقف شود.شواهدی که در این راه برایمان مانده ورای فسیل‌ها و زندگی اجدادمان، شواهد تاریخی و معماری، هنر پیش از تاریخ، نوشته‌ها ، فرهنگ شفاهی ، میراث‌ فرهنگی بشری این تمامی نمونه‌های زنده زمین ما هستند.  شاید، شاید این حق ما را به ورای این زمین هدایت کند. و شاید این حق از ما فضایی دیگر بطلبد برای بجا گذاشتن میراث ، «حیات»، برای فرزندانمان، لازم است تا این راه مشترک زندگی را رسم کنیم، و هرکس با امکان خودش...

زمان  به درازای  خستگی جاری است.

سکوت به اندازه چشمان آسمان آبی است.

آسمان همان گونه ما را می‌بیند که ما اورا. بله او چشم دارد. بله بین ما و خورشید عظمت حیرت انگیز سکوت است، و فرصتی برای شمارش آن نیست. پس راه دیگری بجز شمارش لازم است.

 

·        عاشق شو ...

        عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد
         ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هست

هدف جستجوی جایگاه عشق است،  جایی دوگانه،  محل تشدید خود و جایی برای احساس حضور در میدان تغییرو هدایت آن. هیچ چیز از پیش نوشته نشده است : زندگی نو آوری میکند ، میسازد و می بخشد ، و ادامه می یابد . در زبان پارسی واژه  حال به معنی زمان حال است و نیز خوش و خوب بودن در این حال ، از طرفی نیز هدف نهایی کسانی است که به تجربه عرفانی روی می آورند .  به لحظه حال رسیدن ، لحظه ای در تقاطع آنچه کشف  و  اختراع شده و آنچه کشف و  اختراع خواهد شد، بین  بیرون  را احساس کردن اما از درون ، همچون این جای سوم ، در میانه یک تیوپ  tore  خارجی در میانه داخل ، یا داخلی در میانه خارج.

 

·        آزمایشگاه ها در جهان :

هنر پیش از تاریخ ، یکی از اولین شواهد مبارزه بشریت برای اعلام حقوق خویش است. اجازه دهید با شعری از سعدی، یکی از معروفترین شعرای ایرانی قرن سیزدهم میلادی شروع کنم، که در یکی از بناهای سازمان ملل در نیویورک به نمایش گزارده شده

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

پژوهشهای گوناگونی درباره منشاءپیدایش انسان ، در باره ریشه یک صد و چهل هزار زبانی که خلق کرده و به کار برده‌ایم، در باره مسیر پیموده شده بین هنر پیش از تاریخ تا نوشتن انجام گرفته است. این پژوهشها به یادمان می‌آورند که «در آغاز» انسان‌ها آنقدر هم که ما تصور می‌کنیم از هم دور نبودند. در شعر بنی‌آدم اعضای یک پیکرند، خوشنویسی، نوشتار و نماد‌گرایی هم نقطه شروع و هم نقطه پایان است.

            اولین بیانیه حقوق بشر در قرن ششم پیش از میلاد مسیح، تحت پادشاهی کوروش اولین شاه پارس، نگاشته شده.  این بیانیه که در قرن نوزدهم در بین‌النهرین کشف شده به خط پارسی باستان بر منشوری گلی حک شده و امروزه در موزه ای در انگلیس نگهداری می‌شود.بر اساس این بیانیه مردم از آزادی کامل اندیشه، زبان و مراسم برخوردار بوده‌اند : «من اعلام می‌کنم که همه آزادند که خدایان خود را بپرستند و دستور می‌دهم که به این دلیل، به هیچکس نمی‌توان بدرفتاری کرد. من دستور می‌دهم که هیچ خانه‌ای خراب نشود. من صلح را برقرار می‌کنم، آسایش برای همه بشر. من چنین حکم می‌کنم که هر کس حق دارد در صلح در هر سرزمینی که برگزیند زندگی کند، ...».

 از ایران تا حقوق بشر ، چون حضور در رودی که هزاران سال است  که جاری است،   نخستین نشانه ها را با استوانه به یادگار مانده از  کوروش ، بنیانگذار پارس در ۲۵۰۰ سال پیش ، به حقوق بشر داده ایم. ایران  گهواره  تشکیلات اداری است ، با اختراع سیستمهای  ، پست ، ارتش و مالیات ؛ با احترام به باورها و سنت های مردمان  گوناگون، با پیوستگی در حضور  معماری و زبان پارسی. تمدنی که زلزله های فرهنگی بسیاری به خود دیده است : از اسکندر مقدونی تا اسلام ، از چنگیز مغول تا تیمور لنگ و  حرکات مذهبی تند و سترگ ، از میترایسم تا مزدایسم، از تسنن تا تشیع ،از کشف تجدد تا لائیسیته

با هم چند رد پای آشکار اختراع اصول لائیسیته ؛ برابری و آزادی بر پایه انسان و حضورش درکارگاه هستی را یاد داشت کنیم: از استوانه حقوق بشر کوروش تا فردوسی حکیمی که با تیزبینی جهان را میبیند، به شهر وندان انگلیسی که در سده سیزدهم، اصل هيئت منصفه را بنیاد می گذارند.  بر اساس این اصل انسان آزاد تنها میتواند توسط انسان های آزاد  قضاوت شود. و هم اینان در سده هفدهم اعلام کردند: " هیچ کس را نمیتوان در بند دشت مگر با تصمیم قاضی". در همین راستا به خاطر بیاوریم که آمریکاییان برای تهیه قانون اساسی خود در  ۱۷۸۷ اصول تداوم حقوق بشر را پذیرفتند. و در نهایت ، در ۱۷۸۹ اعلامیه جهانی حقوق بشر و شهروندان ، چون ستاره ای براق خود مینمایاند.

 

از این مسیر به کارگاه هستی باز گردیم و کوتاه زمانی بر یکی از این مسیر ها در میانه  همه دگر مسیر ها ی جهان ، مسیر من ،  تاملی کنیم: در نظر دارم روی دوربین را به سمت درون بگردانم، محصول دانش و شناختم را به بیرون بکشانم- امکان دو سویه شناختی غریزی و شناختی علمی. چرا که روانکاوی در تقاطع هنر و شناخت جای دارد.

با هر حرکت ، دستانم امتداد خویش را به پرسش می کشد.  پرسشی میان این یگانگی با کارگاه هستی ، تکرار حرکت تنفس  زندگی که استادان به من آموخته اند و کشف  نکته ای که در لحظه بعد در انتظار من است.  

 حرکتی که مرا به سمت افقی دیگر میبرد ، نه تنها در رابطه با رقص واژه ها میان خود ،بازی حروف بر رویه ای سپید ، بلکه با هماهنگی میان رابطه بین سپید بجا مانده،  ننوشته شده ها .

راه باز گشودن بر حقیقتی که حاصل زیاده روی چند میلیمتر در نوشتن  حرفی است  در انتهای واژه ای در ادامه یک عبارت از شعری که در من می زید و  حافظ آن را میخواند  تا  مرا اشباع کند تا  مرا راه بنماید آنهم  درست در لحظه ای که  میتوانم  آن را درک کنم:

 

 

غزل    ۱۴۳

 

گفتم اين جام جهان بين به تو کی داد حکيم

گفت آن روز که اين گنبد مينا می‌کرد

 

آری دل است که  پژوهشگر  است. دل به دنبال ابزاری است خیالی تا پاسخ خویش را بیابد . ابزاری که در دسترس واقیت قرار ندارد  حافظ در  پیر مغان  موجودی خیالی میبیند  با نگاهی  آنتروپولوژیک ( انسان شناسانه) ، کسی که نگاهی ژرف به تاریخ دارد ، کسی که به او نگاهی از ابتدای خلقت داده شده است. چنین ابزاری در مشاهدات ماست ، مشاهداتی  از ورای  زاویه ای  ژرف و به حجم هستی است

. به دنیا آمدنم در شیراز در نزدیکی تخت جمشید ، نماد دوران پیش از اسلام ، و آثار خرابه هایی که برای هر کودکی تعجب آور است.  و در نهایت ، به درون پرداختن ،نقاب های پی در پی بیرونی را برداشتن،  انسان را به میدان مشاهده تبدیل کردن ،انسان را در جهت های گوناگون   تشریح کردن : در فرهنگ یونانی  "psyche  پسیشه" و "سما    soma  " ؛  در اسلام  ، روح و بدن؛ در اسطوره شناسی ایرانی ، روان،بدن و  جان ( که نزدیکی با مفاهیم"psyche  پسیشه" یونانی و"  ame ام" فرهنگ غربی دارد ) ؛ و در عرفان ایرانی و نماینده برجسته اش حافظ شیراز .

حافظ با تشریح ویژه اش از آدمی  به درجه ای از  کمال  می رسد : روان، جان، سر، دل، روح و  تا مرز " سر دل". از روانکاوی تا انسان شناسی ، از  واژه تا جای پای دانش، می بایست ژرفنای این میدان شناختی  را در مد نظر آوریم که ما را گرد هم آورده است. می توان موجود سخن گو را در زوایای  گوناگون برید و دوخت، ساخت و تخریب کرد، از زاویه یک  فرد ،   یکپارچگی  یک باکتری ؛ سلول حیاتی ؛ تا گویش  دیگری را  در گوشت و پوست خویش  حس کردن ؛ رفت و آمد دائمی بین فرد و جمع ؛ از زاویه  خانواده تا قبیله ،  دولت -  ملت تا اجتماع  همفکران و هم باوران ؛ از فردیت انسان سخن گو تا انسانهای قبل از آن ؛ تا حیوان، تا گیاه و به سادگی تا  زندگی.  

و می آموزیم که گرفتار بازی " دال های " خویش نشویم ، به خود امکان دهیم تا دنیا های خویش را به جد بگیریم، خواب هاو فانتاسم های در خویش و در اجتماع را ، و باز هم جلو تر رفته وبه  هذیان ها نیز حساس شویم،  در واقعیت دیگران خود را گم کنیم ، چون دیگر دیگری.  این نا مریی را در حبابی که تصویر جهانی مجازی به ما هدیه میکند بنگریم، در این " بال ماسکه " بزرگ ، و شبکه های روابط نا مرئی که افراد را به هم متحد میکند تا از آنها  مجموعه های جدانشدنی دیگری بسازد. چون مجموعه تصویر  های  صوتی واژه هایی اختراع شده، تا  به امروز،  توسط ما  خالقان نماد ها ، که نهایتا ، چنان با آزادی به اینطرف و آنطرف می روند که نمیتوان دانست کدام آنها به چه کسی تعلق دارد: گویی ما  این نماد ها را به وجود می آوریم، آنها را به دیگری منتقل میکنیم، در آنها  غوطه میورزیم  ، و در انتها آنها را از خاطر میبریم ، تا در زمانی دیگر ، آنها را بکار گیریم وکار را  ادامه دهیم.   و در انتها چون حد و مرز، حد و مرز معروف ، این نقطه هستی که  مجموعه این نماد ها است  که بر خلاف تصور آنچنان هم ثابت نیست.  

گویی چون این مجموعه کشفیات ، اختراعات، دانستنی ها و شناخت های ما گرد آمده اند تا ما خود و دیگری را بفهمیم و  نیز به خود امکان دگرگونی بدهیم. باز هم حافظ:

 

 

غزل    ۳۷۴

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم

 

اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد

من و ساقی به هم تازيم و بنيادش براندازيم

 

 

 رفت و آمدی کیمیاگرانه که بین این درون -  بیرون،بین این غریزه- شناخت ؛ بین آزادی هنرمند و پیگیری علمی اش درجریان است.

به خوشنویسی که می رسیم این رفت و آمد میان دقت هنرمند است و آزادی علمی اش : زبان طبیعت از یک سوی و تجربه نوشتاری بشراز سوی دیگر.

            بیست سال تجربه می بایست تا «جایگاه» دیگری بیابم، جایگاه، این واژه که به مفهوم «زمان-مکان» است، تجربه دوگانگی است : شرق- غرب، نمادین- واقعی، غریزه- تجربه، خطی دیگر در حجمی چهار بعدی. آنچه می‌خواهم در پاسخ به بزرگواری شما و حضور شما در اینجا با شما درمیان بگذارم، همین تجربه است که حضور ما گذاری است در یک حجم، از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر، منحصر به فرد، این حجم حضور در «جایگاه» کلی است، دست کم یازده میلیارد انسان، من تنها نیستم.

 

پس از آشنایی با روانکاوی، نگاهی دیگر بر حرکت فرهنگی ایران چندین هزارساله یافتم. با ممنوع شدن حضور ظاهری بدن در اسلام هنر و ادبیات به دور معماری و شعر و خوش‌نویسی، گرد آمدند. این گره سه‌گانه‌ی معماری و شعر و خوش‌نویسی، در خود سه امکان شناخت آدمی را به همراه می‌آورد:

- در وحله نخست، اثر واقعیت (جغرافی، روش‌های زندگی، آب و هوا، طبیعت، گیاهان و گلها و دشت و صحرا ...)
- ثانیا  اثر دنیای خیال ، رویا ، امید و خواهش
- و دست آخر اثر نمادین ؛ جایگزین شده در فرهنگ ،در رفتار، در واژه ها ،در نحوه تکان خوردن ما ، در حرکات بدن ، در چرخش چشمان، رقصیدن..

 

با چنین حساسیتی ، به دنبال  عیان سازی  همگونگی و همآهنگی تصویر " جهان مثالی"  می گردم، جستجویی که  از ورای نقاشی ، حضور نمادین معماری در نقاشی ،رسم و منحنی های خوش نویسی ،  شمایل  منحنی های  گنبد ها در حروف الفبا، و شاید در آینده در رد پای  ژرف تربن نماد سازی که نشانه ها و نماد ها معرفی میکنند یعنی هنر پیش از تاریخ، می گذرد . گونه گونی ابعاد حضور من در هستی یکی پس از دیگری، همزمان یا  پشت سر هم، مرا به کیمیایی ره نموده اند که زندگی نام دارد. از سویی نفوذ دقت علمی و بکارگیری آن هم چون مهندس ، به همراهی گشایش سیستم های داده پردازی چون مدلی ممکن که پرسشی را که از درون به بیرون می جهد ترجمه می کند. و از سوی دیگر درک غریزی و خلاقیت هنری ضخامت خویش را به خواب و فانتاسم من در مهاجرت می دهد. برای روشن  کردن این ابعاد  شعری از خود  را نقل می کنم که حاصل ملاقاتم   با   این  شعر ت. س.  الیوت است  :" می بایست از مرگی دیگر خوشنود باشم"

 

 

پرواز می آموزد .

به بلندی بام بی نیازی می رسد .

تنها ، بالاتر از امکان نگاه به زمانی که رفته است.

عقاب تنهایی زاده می شود.

دیواره نازکی پاره می شود

عقاب  آزاد زندگی خود را  هر لحظه از نو می سازد ، تنها .

 لحظه زمان است و نقطه هستی است.

چشمان شوخ عقاب بی جستجوی مرگ ، تنهایی مرگ را یافته است.

 

از این حیرت در برابر شبهای پر ستاره کویر ایران در برابر عظمت ژرفنای آبی ، خوشنویسی شده با شعر تا بی نهایت، به دنبال ردپایی ، تا سالها ی بعد در پلی تکنیک تهران که راهنمای علمی خویش را در آینیشین  یافتم. بعد  ها با شاگردان فروید این  جادوگر ، کاشف نکته های تاریک روان آدمی  در اروپا آشنا شدم .  و در انتها دستم شوق زده برای نوشتن و دوباره نویسی اشعار حافظ با خوش نویسی نستعلیق به راه افتاد . نستعلیق ، این اوج خوش نویسی فارسی :که از نگاه من همآهنگ ترین منحنی هایی که آدمی تا کنون آفریده است . این ابعاد باز یابی نوشتار کارگاه هستی ، آسمان و کویر در واقع بدن من است.

 اهمیت  به شمار در  آوردن ۱۴ میلیارد سال، ۱۱ میلیارد همو سپین سپین وگذشتن  بیش از ۳ میلیون سال از  پیدایش باکتری در اینست که میتوان حرکت زندگی را در جامعیت آن در نظر آورد  ، هر عنصر زندگی را در جهانی   نشاند ، با نسبی انگاری و تمام انگاری.بدین گونه به نسبی بودن گروه گیاهان ، حیوانات و انسان و همچنین حرکت ایستا به سمت متحرک توجه می ورزیم.  

شبنم بيدار مي شود،

پاكي شب مانده اي

برگ را مي شويد.

 

این توقف کوتاه به ما اجازه  داد تا بهتر جایگاه و اهدافی را لمس کنیم که من با آنها، هستی را مشاهده کرده و در آن رشد می‌یابم.

 

کارگاه هستی هم چون مجموعه ای از آزمایشگاه هایی که در آنها برای فهمیدن، کشف کردن ، اختراع کردن دیگری و خود  پژوهش  میکنیم. برای ادامه حضور روش  ها و ابزار ، برای تطبیق ، برای تغییر حرکات چندین بعدی ، در جایگاه ۱۴ میلیارد سال و دست کم ۴۰ هزار سال همو سپین سپین و ۱۱   میلیارد آدمی  بدنیا آماده تا امروز، و در  نهایت برای کار آیی این آزمایشگاه ها ، به قوانین پایه ای نیاز داریم تا  نهایت آزادی هر آزمایشگاه را روشن سازد.   
بدون   یک دستورالعمل، گفت و گو ممکن نیست. بدون آزادی، از  مرز ها و تجربیات  عبور نخواهیم کرد. مدارا و ارتباط متقابل به ارتباط و انتقال پیام نیازمند است . میبایست از کارهای یکدیگر سود جست. به زبانی مشترک نیازمندیم و بی آنکه جهت ویژه ای را تحمیل کنیم به بنیانی لاییک نیازمندیم . حتا مدارا به مرز نیاز دارد . چگونه میتوان مطمئن بود که مرز مدارا حقیقی است. آیا بازگشت به مرزهای نماد سازی ، زبان، سخن و پاک سازی اثرات آنها ، راهی نمی گشا ید؟    

 حاصل حضور ما در این کارگاه اثراتی درخت گونه ، از ریشه تا ساقه ،  و متقابل دارد هم چون:درخت زبان ها ، درخت خط ها، درخت فرهنگ ها و اسطوره های مشترک ، مهاجرت ها  و مسافرت ها یی  که ریشه های عمیق آزمایشگاه ها را  غنی میسازند و در نهایت نماد ها واژه ها و اثرات آنها نه امکان ایجاد ابزار ارتباطات با خویش و دیگری. برای مثال ۱۴۰ هزار زبانی است که  جهان ما به خود دیده است یا هزاران خطی که از میان آنها خط  چینی قدیمی ترین آنها که با گرافیسم و زیباییش که ریشه در هنر پیش از تاریخ دارد، همچون  خط نستعلیق.

  در جستجوی ارزش ارزش ها ، نقطه ای برای شروع ، آیا میتوان  پیش و پس از نمادینه سازی را جستجو کرد؟  در ابتدای نمادینه سازی زندانی شده و دستیابی به این ارزش ارزشهابرای ما  نا ممکن می شود. در اینجاست که حافظ میگوید : 

غزل    ۹۴

عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روايت

 

توجه کنیم که برای حافظ ،  برای فهمیدن،  عشق غیر قابل اجتناب است ، حتی برای درک راه کتابی چون قران ، عشق است که به فریاد او می رسد. برای فهمی از این کارگاه هستی و یافتن نقطه شروع ، به تشدید با هستی توجه کنیم ، به عشق چون "حالت "موجود سخنگو ، به روش  جادوگران اولیه ، چون تشدید با دیگری، و در نهایت فهمیدن از راه امتداد  در بودن، بودنی بدون تمایز. 

رشته های اساسی شناخت از راه نمادینه سازی ، امر واقع را در قالب واحد های قابل فهم و قابل آموزش   اندازه پذیر میکنند . اما آزمایشگاه دیگری به دور از هر نوع اندازه پذیری و منطق  روابط علت و معلولی نیز وجود دارد . آنچه در این خارج از میدان  نمادینه سازی به آن توضیح ناپذیر می گوئیم. چگونه می توان کار این آزمایشگاه های موجود در کارگاه  هستی را  در میانه  دو حد عشق اشراقی و راه علمی ،  رونق بخشید ؟ میان این دو حد ، گوناگونی فرهنگی می  زید. 

 

اثر متقابل ما بین همه راه  های شناخت در احترام به پیوستگی  آنهاست  امری که غنای آنها را ممکن میسازد . زمان بازنگری و دوباره زیستی زمان گذشته را در زمان حال ممکن میسازد. نوشته ها ، نقاشی ها ، عکس ها ، بازگویی اسطوره ها ، سینما ، تیاتر ، رمان ، قصه کوتاه،... همگی بایگانی اثرات تلاش ما، اثرات متقابل درک گذار ما با استفاده از پیشرفت علمی و فنی در هستی اند . در عین حال شناخت گذشته به شناخت خود و دیگری کمک می کند.هر چه بیشتر چگونگی خود را بشناسم،  بیشتر میتوانم جهان خود را بشناسم و بالنتیجه بیشتر نو آوری کنم.  این روند شتاب افزاینده ای می گیرد به گونه ای که میتوان گفت که نیمه ای از دانشمندانی که کره خاکی به خود دیده است زنده اند.

 

رشته های علمی نیز در این اقیانوس دال ها غوطه ور هستند، زندانی که ما را به  مدلول ها مسدود میکند.حافظ این مشکل را به نوعی احساس کرده است:

 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

   که علم عشق در دفتر نباشد

 

با این حال چه دستورالعملی  مناسب آزمایشگاه های ماست:
اعلامیه جهانی حقوق بشر با  یک مقدمه و سی ماده ، چهار چوب جامعه ما را سازمان می دهد: حاصل راه طولانی زندگی گروهی نیاکان ما ، از غار تا ماه. از نخستین جای پای نمادینه سازی تا اعلامیه جهانی حقوق بشر، فاصله ای  تقریبا چهل هزار ساله ، راهی است طولانی :  از کوشش و تلاش برای افزایش شناخت و رفاه ما. هشتاد هزار میدان نقاشی پیش از تاریخ ( حدودا ۴۰۰۰۰- ۸۰۰۰ پیش از میلاد مسیح) نشان از گوناگونی نماد ها و ابزار رسم آنها دارند، که در هر پنج قاره وجود دارند، از امید، مسافرت ،امید به صلح ، زندگی خانوادگی ،اکتشافات ، حیرت در پیشگاه هستی و در نهایت رابطه با دیگری و طبیعت سخن میگویند.  از نگاه به نقاشی های پیش از تاریخ همان صدایی را میشنوم که از خواندن اعلامیه جهانی حقوق بشر ، صدای اولین انسانی را  که  قد بر افراشت. همین اثر حیرت انگیز را در کتاب شاهنامه فردوسی  طوسی مشاهده می کنیم . پس از بحثی پیرامون هستی، داستان پیدایش انسان را چنین  نقل می کند :

چو زین بگذری مردم آمد پدید               - شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند           - به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد               -  مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکی                 -     که مردم به معنی چه باشد یکی
ترا از دو گیتی برآورده‌اند                     -   به چندین میانچی بپرورده‌اند
نخستین فطرت پسین شمار              -     تویی خویشتن را به بازی مدار

 

میتوان از خود  پرسید ، چگونه فردوسی چنین دریافت هایی را تا تکامل انسان ،  آنهم ، هزار سال پیش  بیان داشته است، بی آنکه به دانش علمی معاصر آگاه باشد. 

به عنوان نتیجه:
آزمایشگاه‌های دانش و سازندگی خود و دیگری، بی‌نهایت‌اند. در ایجاد آزمایشگاه‌هایی تازه تردید به خود راه ندهیم، بی‌گمان خودشان جایشان را در آینده باز خواهند کرد. کار و تازه‌جویی گم نمی‌شوند. با خود زندگی کنیم تا بشویم.

چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش

زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

 

 

یک پاسخ به “نمایی کلی از شیوه بررسی حافظ”

  1. منوچهر تقوی بیات گفت:

    استاد مکارمی گرامی،درک شما از حافظ ستایش انگیز و بسیار گسترده است. بیش از شصت سال است که رهرو منزل عشقم شما تنها همسفری هستید که همراه می بینم.
    مپرس؛ با آن معنا نیست که نپرسیم یا بپرسیم. نگو و نپرس؛ به معنای آن است که قابل توصیف نیست. زبانم قاصر است از شرح آن. نپرس که نمی توانم برایت بگویم که چگونه بوده است. درد عشقی که من کشیده ام گفتنی نیست. این عشق؛ عشق به مردم چرا چنین دشوار و ناگفتنی است. در جامعه ی متحجری که حلاج را به خاطر بیان عقایدش بردار می کنند. حافظ نمی تواند عشق خود به مردم را بر زبان بیاورد. او باید خدا را بپرستد و نه بنده ی بی مقدار را. مقامی که حافظ به انسان می دهد برابر است به مقامی که خود در راه عشق به آن دست یافته است.
    نکته ی دیگر این که:
    دفتر یا صحیفه یعنی قران. صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند یعنی مردم گمان می کنند که من قران در زیر عبا دارم. شستن اوراق یعتی خط بطلان بر قران کشیدن چون در قران واژه ی عشق نیست. پس اگر تو هم همدرس مایی اوراق قران را بشوی.
    خواهش می کنم اگر این توضیحات زائد است بفرمایید که از انجام آن ها خودداری کنم. از نظر من خوانده ی شما باید اول معنای ظاهری گفته ی حافظ را درک کند سپس به لایه های درونی و پیچیده ی آن دست بیابد.
    تندرست و پیروز باشید
    منوچهر تقوی بیات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *