حسن مکارمی

هنرمند روانکاو پژوهشگر

زبان های ديگر

با تو سکوت، دخمه‌ی زندانِ آرزو – در انتظار شکستن-

هر شنبه در دلِ کبوتران بی‌پناه، در پشت شیشه‌های «ملاقات»

قطره قطره می‌چکد.

حالی در من بخور حادثه بیداد می‌کند.

سبزینه‌های تمنای خلق، در درز- درز آجر فرش حیاط، با وعده‌های

آمدنِ هر بهار و سال، براق می‌شوند.

درها به نفع «جهل و جسارت» گشوده نیستند.

فردا پر از ترانه‌ی قمری، پر از «سماق» و «ترازو» و «بوی شبنم» است.

بالا ترانه‌ی «دیدار شوق ما» گل می‌دهد.

پاریس   ۱۹۸۳حسن مکارمی

برف‌ها ما را فریفتند، شعار عشق را به خیابان‌ها کشیدیم، و چون بذرِ گندم زندگی

در هر کران کاشتیم. به اعتباری گذشته را شخم زدیم

دریغ، بهار که می‌آمد، سیاهی جهل دمید؛ خون سیاوش به مزرعه ریخت،

پرستوها قهر کردند و کلاغ‌ها ماندند که بخوانند. ندانستیم:

                                               برفها ما را فریفتند.

فرزندانِ ما کنون خون دانش و تجربه را در رگ دارند.

آری به سرخی: آواره‌ای، عاشقی، شهیدی، اسیری، گمشده‌ای

حالی بر سرخی دانش؛ سپیدی برف بی‌اثر است.

     پاریس  حسن مکارمی ۱۹۸۳

خیال‌های آبیم

-       درون رشد جلبک تبلور نگاه تو-

به عمق وحشتِ شب‌اند.

ترانه‌های شک من جوانه می‌زنند.

چروک‌های چرک پلک یک کلاغ خسته‌ی کویر، همیشه با نگاه پیرمرد جفتِ

                                                                    پله‌های مسجداند.

پینه‌دوز عشق؛ گوش‌های مرده شویِ بذرهای تازگی؛

                                                       دست‌های سر به زیر نوجوان رنج؛

در صدای آسمان گنبد اذانِ صبح، تیرهای آخرین به قلب دسته دسته

                                                              شمع‌های نذر روشنی میهن‌اند.

اینکه می‌پرد میان مرگزار بی‌خیال: نگاه کن ! کودکان تازه‌اند.

وسیع و باز و سخت و عاشقانه‌اند. یک کلام :

                                                              لحظه لحظه‌های درد تازیانه‌اند

حسن مکارمی ۱۹۸۳پاریس

و درختان و بهار؛ دو شکوفه، دو کبوتر و معمای سخن، ابر درهم.

                                                 عمق پنهان تمایل به وزش

دو سه حرف سرسیری و تمامی سخن‌های سیاست از دور.

دو سه بچه و نسیمی که پس کاغذِ له شده‌ای می‌گذرد.

شب شعر، عشق و کافه و دو تا قهوه‌ی داغ.

غصه‌های وطنِ دور، مرثیه، آواز، سرود.

و ستاره‌هایی که در آن دورِ سیاه، عمق خود را در چشم تر رهگذری

                                                                    می‌جویند.

قطره اشگی که نه در جای خودش می‌ریزد.

رود، آب، ابر، کتاب، حس بی‌وزنی یک جوجه قو.

و جوانان پر از رنگ و ملوس، همچو چلچله‌ای بی‌خواهش می‌گذرند.

پاسبابان و صدای بد یک بوقِ بلند، و تراکتور و خجالت و زمین.

صدقه قربان پدر عشق برادر، فقر یک مرد کبود، در پس خواهش

                                                          یک حرف قشنگ.

مادر و بیدِ بلند، خواهر و بوسه‌ی یک سارِ سیاه

خواهشِ آزادی: حرف، یک حرف حساب از وطنم.

وطنم پنهان است. در پس پرده‌ی اعدام و ندامت.

                           در پسِ پرده‌ی یک شرمِ بزرگ پنهان است.

پاریس

 حسن مکارمی ۱۹۸۳