“دل” در فرهنگ پارسی و نمونۀ بارز آن شعرِ حافظ

لغات کلیدی استفاده شده:

در این دسته به چاپ رسیده است پژوهش

تاریخ چاپ

                                                           8 (Copier)

کوششی در شکافتنِ "دل" : نمونه ای از بکارگیری شناخت روانکاوی بالینی، در شناخت فرزانگی.

 

"آنچه فرزانگی فرهنگهای کهن را می نمایاند،

همین پختگیِ شناخت آنهاست از انسان.

آیندۀ آدمی تنها با بکارگیری دو پایۀ، دانشهای نوین

از یک سوی و فرزانگی فرهنگهای کهن از سوی دیگر

پایور خواهد ماند."

 

"در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست

                                   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست"

 

 

 

 

حسن مکارمی

روانکاو بالینی

اکتبر ٢٠٠١ فرانسه

مقدمه ای بر حافظ و دل

 

حافظ و عشق متحرک: با این مفهوم، حافظ دری تازه بر عشق می گشاید و آن تلاش دائمی و دو سوئی عاشق و معشوق است. در میدان عشق فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش تلاش و اندیشۀ بلبل در بدست آوردن دل گل از یک سوی و بیکار ننشستن گل در بالا بردن توقع خود که بالطبع بلبل را به تلاش دوباره ای میکشاند. هر دو در تلاشند که با این معاملۀ دو سوئی، میدان عشق را به بالاتر به فراتر برسانند. و در این سودای عاشق و معشوق میدان عشق است که عمیق تر می گردد. عاشق و معشوق در این تلاش دائم پربارتر می گردند به انتهای خویش می رسند و در رشد متقابل خود، میدان عشق را غنی تر می سازند.

و چنین است که خواندن و بازخوانی "حافظ" را بینهایت می دانند. در همین تلاش مشتاقان حافظ نیز چون بلبل در بدست آوردن اندیشه حافظ می کوشند و او حافظ، از پیش عشوۀ خویش را ساخته و پرداخته است، لایه ای درونی تر از شعر خویش ساخته است و ترا به لایۀ درونی تر دعوت می کند.

حافظ با زیبائی انتخاب واژه ها، قدرت واژه ها و ارتباط اینان با یکدیگر، با بکارگیری تمامی ظرافتهای ادبی و شاعرانه، اشاره های فرهنگی و روانشناختی آدمی، تلاش در شناخت هستی و روابط بنیانی حاکم بر حیات و آدمی ما را به جهانی  چند می کشاند.

هر واژه در رابطه با دگر واژه ها قدرت و عمق دیگری می یابد، هر مصرع بخودی خود یک گوهر است که در یک شعر خود را جلا می دهد. هر غزل یک باغِ اندیشه می سازد. و هر شعر و هر غزل در مجموعه غزلیات حافظ چنان بعد عمیق و بی پایانی می یابند که با هر بار خواندن حافظ، بلبل شیدا، به هوش می آید و بخود می گوید که بی گمان گل ما حافظ ، لایۀ پنهان دیگری از عشوۀ اندیشه خویش، جواهری دیگر را در جائی مخفی کرده است که می بایست یکبار دیگر به سراغ او بروم تا آن را بیابم.

حافظ و وجود ویژه اش در هستی، چون حضور عصارۀ آدمی در هستی چنان ژرف است که می توان حجم مجموعۀ غزلیات او را تنها با درکی افقی و عمودی و آنهم همزمان دریافت افقی از واژه ها به مصرع و شعر و عمودی از شعر تا غزل در حجمی از مجموعۀ غزلیاتِ او.

چنین است که با هر رجوع دوباره ای به او، حافظ کرشمه ای پنهان را بر ما می گشاید و چون این لایه های آشکار اولیّه را یافتیم ما را به مهمانی پربار و عمیق تر لایه های زیرین می برد، می فرماید:

معاشران گره از زلف یار باز کنید                شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

در لایه نخستین، هم عشرتان را به گشایش گره زلف یار می خواند که بی گمان شب خوش عشرت با یاران را درازتر می کند. همین که از این لایه بدر آمدی، خودِ زلفِ یار شبِ خوشی است. سیاه و خوش که گشایش گره و تاب آن، زلف را درازتر می کند و هنوز از لایه دوم بدر نیامده ایم که معاشران، حافظ خوانان شیفته این بلبلان مست را این گل سر سبد شناخت به دنیای سومی می کشاند:

گره از زلف باز کردن، گره گشودن، چون گره از معمّا و راز و مسئله ای باز کردن. این زلف یاری که در میانۀ ما معاشران است، همان شب خوشی است که معمّای هستی و حضور ما را در این جهان می سازد که می بایست با یکدیگر آن را باز کنیم تا قصّۀ هستی درازتر گردد. چه تنها با توسعۀ شناخت هستی است که می توان راز آن  را گشود.

در این عشق متحرک و بالا برنده، حافظ بازی ظریف خاک گشتن را نیز بسادگی نمی پذیرد و بر آن شرطِ خاک دیدن یار را مطرح می سازد:

نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی         گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

راه نخست اشاره به شیوه است، راه دوم که همان محّل عبور است، گذار دوم نشان از باز پرسیدن و بازگشت بهمراه دارد. و شرط خاک راه شدن عاشق را "باز پرسیدن" معشوق می داند. تا مرا نبینی، خاک راه نیستم، اگر چه بر خاک افتاده باشم. این باز پرسیدن توست که مرا "آن خاک راه" می کند که شایستۀ توست.

با اینهمه، با اینهمه همین خاک راه قدر و مزلت و جایگاه انسانی خویش را در هستی می داند. دُرّ شعر خویش را می شناسد، جایگاه اجتماعی-تاریخی اندیشه خود را می داند:

غزل گفتنی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ                                         که بر نظم تو افشاند ملک عِقدِ ثریا را اگر چه دیگران که شعر می سرایند و برای حکام می خوانند، گرد بند و جواهر بر پایشان می اندازند، ولی حافظ از فلک، گرد بند ثریا می ستاند. غزل گفتن خود را می شناسند که هر واژه آن چون دُر نادره ای از عمق اقیانوسی برآورده شده است هر کدام شکفته شده اند و در هماهنگی بی نظیری در گزدنبندی از شعر و غزل چیده شده اند. و شایستۀ چنین گردنبندی، جز عقدِ ثریا نیست و آنهم نگاهی چون نگاه حافظ بر این نظم و زیبائی و قدرت و رمز و راز بی انتهای هستی و آسمان است آنهم از فلک. چنین است که با یک بیت، حافظ منزلت انسانی خویش را با به سخره گرفتن هدایای بی ارزش حکام، از عمق اقیانوس با پی گشت دُر نایاب تا ورای آسمان پندار و دیدار ستارگان می برد. هم حجم بی نهایتِ بینش خود از دو سوی بالا و پائین آسمان و اقیانوس را بر ما می گشاید و هم نگاه تازه و ژرف و بی نیاز را بر ما می آموزد. چنین عشق متحرک در جهانی بی پایان با ابعادی که در سر  هر چهارراه غزلش بُعدی تازه می گشاید و تا به عمق این بعد برسی غزل دیگری از راه می رسد و تو را به جهانی ناشناخته می کشاند عشق حافظ با مشکلها سر و کار دارد. اگر چه نوا و زیبائی تصویر و دیدار و رنگ و ترانه از هر غزل می بارد چون:

ردیف و تکرار حرف  س در این بیت:

رشتۀ تسبیح اگر بگست معذورم بدار             رستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

و یا تکرار حرف ش در این دیگر بیت:

فغان کین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب   چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ولی جهان چند بعدی حافظ نه تنها عمق اقیانوس تا عقد ثریا را آنهم در یک بیت می پیماید بلکه به خواب و رؤیا بُعد دیگری می دهد و ماه و ستاره و خورشید و فلک را بکار می گیرد:

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می گویم و پری در خواب می بینم

 در مرز عقل و دیوانگی ، عشق و هستی، خواب و رؤیا و بیداری،گشتن و از بی پاسخی، سرِ سخن با ماه گشودن. دنیای پُر بعد آدمی، مجموعه ای است بسیار پیچیده و در هم که چون شبکه ای از تصویر و خیال و نماد و واقع، گذشته و حال و آینده، نام گزاری بر واقع و نامها را در دنیای مفاهیم بهم رساندن، غوطه است. و حافظ در یک زمان در همۀ این ابعاد می زید و همه را با ظرافت خویش بهم می بافد تا پاسخی بیابد. و از سر درد در انتها سخن با "ماه" می گوید، اگر چه دور از دسترس است و بی واژه و پاسخ لیک دست کم زیباست.

با اینهمه حافظ، زندگی روزمره اش حافظ پنهان است و گاه می توان شنید که عصر او نیز پنهان است. در بیش از پانصد غزل بجای مانده ازو در کمتر از صد غزل در بیت های انتهائی، از خود می گوید، آنهم با چنان فروتنی و تواضع و بی نیازی که تنها خاطره ای که بر دلها می گذارد، سایه ایست. مرغی است تشنۀ پرواز از باغی دیگر نه از عالم خاک.

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

دز این بی نیازی از دو عالم  می بُرد و "حکام" را که نماد تمام عیار این جهانی است با تاریک ترین سیاهی ها هم عنان می پندارد.

صحبت حکام ظلمت شب یلداست                  نور ز خورشید جو گو که برآید

حتی اکسیر عمر جاودان را که هدف دست نایافتنی همین حکام بوده است به مسخره می گیرد چرا که تنها گرد آلود فقر است:

من که گرد آلودِ فقرم شرم باد از همتم             گر به آب چشمۀ خورشید دامن تر کنم

اگر چه همین گرد آلوده گی، همین غبار تن نیز او را می آزارد، چرا که حجابی می شد بر "چهرۀ جانش":

حجاب چهرۀ جان می شود غبار تنم               خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

 

***

 

و در میان همۀ اینها، حافظ "دلی" دارد که شناختِ آن، می تواند ما را کمی بیشتر به او نزدیک کند.

١ - پیشگفتار: کرتئ کم تز گشایش این نوشتار به گونه ای فشرده چنین است:

-         فرزانگی فرهنگهای باستانی بیش از همه در تجربه ایست که در درازای سده ها در گویش و شیوۀ زندگی مردم سینه به سینه آمده است. به گونه ای فرهنگ نظامی است که معانی نهفته در نمادها را به گونه ای تاریخی منتقل می گرداند.[1] پس از پیدایش روانکاوی بالینی تا امروز، مو شکافی گفتار در فرهنگهای گوناگون، نگرش به نمادها و مفاهیم پنهان در پشت آنها، چون میراثِ ارزشمند فرهنگ گذشته، بیش از همه در لابلای سخن پنهان است. سخن در مسیر گردش خود، فرزانگی را در ضرب المثلها، گویش های روزمره ، دغاها، نفرینها، دشنامها، افسانه ها، مَثَل ها، آشکار و پنهان، بهمراه می آورد. در این نوشتار تنها به یک نمونه از این فرزانگی، دست آوردِ "دل" می پردازم.

-         در بازخوانی و موشکافی، تفسیر و تعبیر نوشته های پیشینیان، دامی بزرگ در پیش پای ماست. دوباره خوانی گذشتگان با باورها و پیش داوری های امروزین ما را از آنان دور می سازد. چنین است که سروده ای از گذشتگان در موشکافی های گوناگون، در یک زمان، هم برسم پشتیبانی از باورهای گوناگون موافق و مخالف بکار گرفته می شود. شناخت نوشته های پیشینیان آن گاه درست بدست می آید که بتوان خود را در هوای دوران آن روزگار و در میان سخنان و واژه ها و پیوستگی این واژه ها به یکدیگر، نشاند. در روانکاوی بالینی فرد با شنیدن گفتار خویش در دازای سالها به گفتهِ ناخودآگاه خویش پی می برد: ناخود آگاهی که جز همین واژه ها و چگونگی پیوستگی این واژه ها بیکدیگر نیستند. در این نوشتار با کار بر روی یک واژه : "دل"، همین دوباره خوانی را چون نمونه ای و مشتی از خروار نشان می دهم.

-         میان دو پارۀ رودرروی؛ از یکسوی فراموشی خود و فرهنگ خود و پروانه وار به دورِ شمع فرهنگ و یافته های مدرن گردیدن و از سوی دیگر بازگشت به خود و به خود چسبیدن و خود دیدن و خود بزرگ انگاشتن، بی گمان جائی است که می توان آن را باز یافت. این جای راست برای هر مردم در هماهنگی راه رفتن بر دو پای گذشته و آینده است. گذشته در ماست. در سخن و گویش، در واژه واژۀ گفتارِ ما. چون زبان مادری که ساختار خود را برای همیشه در ما جای می گذارد. پس از سالهای کودکی به هر زبان دیگر که بگوئیم و بنویسیم و زندگی هر روزۀ خود را بگذرانیم؛ این ساختار زبان مادری است که "ناخودآگاه" ما را به خود وابسته می دارد، و مبنای آرزوها، هوسها، میلها، افسردگی ها، شادی ها، رنج ها، مهرها و کتیبه ها و فشردۀ درون ما را می سازد. "مادرِ فرهنگی" را همچون "مادرِ بیگانه" نمی توان از خود جدا ساخت. چون در ماست بهتر آنست که آن را درست بشناسیم و از آن بگونه ای درست سود بجوئیم. از دیگر سوی، شناخت آدمی در سده های اخیر اسبابی فراهم آورده است، که حفّاری گذشته ها را آسان تر می کند. در میان دو پارۀ رو در روی، بازگشت بی چون و چرا به بهشت خیالی گذشته پا به یک سو نهادن ریشه ها و غرق شدن در جاری شناخت تازه ها "میان راهی" است: باور به خود دوباره شناسی خود، و این در میانۀ جهانی تازه با دریافتهای تازه. این همآهنگی و یکپارچگی تداوم تاریخی شناخت آدمی است که گشایش اندیشه و اجازۀ شنیدن ما را بیدار می سازد. بی آنکه از خود درآئیم با دیگرانیم. به اندازۀ ارزش خود در پیش برد فرهنگ جهانی انسان گام بر می داریم و به اندازۀ گنجایش فرهنگی خود از این دریا بهره می گیریم.

-         این نوشته سرِ آن ندارد تا بگوید که گذشتگان ما همه چیز را می شناختند و آنهم پیشتر و بیشتر از دیگران. هدف این نوشتار بررسی نمونه ای است از بکارگیری دیافتهای نوین در باز فهمی گذشته ها. چنین پژوهشها برای آنان که هنوز به فرهنگهای کهن و دست آوردهایشان باور دارند نمونه سازند.

-         این نوشته چون دگر پژوهشهائی که به دامنه های گوناگون شناخت آدمی می پردازد، نمی تواند بیکباره و همه جانبه مطلب را بپروراند، چه از حوصله ها خارج می شود. هیچ کودکی سخن گفتن را با آموختن دستور زبان و بکارگیری درست جمله ها نمی آموزد. او از نیمۀ یک واژه آغاز می کند تا در طول سالیان به کلمه و عبارت و جمله و پرورش یک موضوع جامع بپردازد. پروراندن راه دراز شناسائی و آموزش درون روان آدمی با نمونه پردازی و نماد سازی و بهره گیری از مقایسۀ شناخت های گذشته آسان تر می نمایاند. برای پارسی زبانان که "دل" را با جان خود می شناسند، ورود به دنیای "ناخودآگاه" با کلید دل بسیار ساده تر از راههای پر پیچ و خم فرضیه های پیچیده رانکاوی است.

-         روانکاوی بالینی دریچه ای تازه بر جهانی قدیمی گشود. به گونه ای بُعدی بر شناخت آدمی افزود. در جهانی که پایه های اندیشه به نام علم مرزبندی ویژه ای یافته بود؛ "ناخودآگاه" چون بیگانه ای در درون؛ آدمی را دوباره بیدار کرد. به او و به شناخت او بعد تازه ای داد و گوش را برای دوباره شنیدن گذشته ها آماده کرد. بکارگیری شناخت روانکاوی بالینی در دگر زمینه های شناخت چون، جامعه شناسی، انسان شناسی، معماری، جرم شناسی، فرهنگ شناسی، لغت شناسی ... به دوباره خوانی علوم دیگر کشیده شد. این نوشته بر آن است تا نمونه ای از این گونه موشکافی ها را در زمینه "واژه شناسی" پیشِ روی بگذارد.

 

I - "دل" و زبان پارسی:

دل چه در زبان هر روزه و چه در ادبیات پارسی جای ویژه ای دارد، چنان که گاه از یاد می بریم که از کدام دل سخن می گوئیم. هر واژه از دوپارۀ جدا ناشدنی چون دو روی یک سکّه شکل می گیرد: تصویر صوتی یا صدائی که برای بیان واژه بکار می بریم (دال) و دیگری مفهوم و مرادی که در پشت این واژه پنهان است (مدلول). نمونۀ زیبا، واژۀ شیر است با سه مدلول؛ شیر آب و شیر شتر و شیر جنگل. واژۀ دل نیز از همین روند پی روی می کند. از کدام دل سخن می گوئیم. در نگاه نخست بیش از ١٥٠ واژه در زبان پارسی بکار گرفته می شود که در آن ها "دل" رنگ گرفته است. کارکرد واژۀ دل را در فرهنگهای گوناگون جهان در جای دیگری مورد بررسی قرار داده ام[2]. می توان گفت که جز در مصر باستان که دل را مکان اندیشه می شناخته اند، در دگر فرهنگهای کهن، کم و بیش دل همین ویژگی را داشته است.

واژۀ دل و مشتقّات آن بیش از هشتصد و پنجاه بار، واژۀ آب، نزدیک به هشتصد بار و واژۀ آفتاب بیش از دویست بار در مثنوی معنوی بکار گرفته شده است. در دیوان خواجۀ شیراز واژه دل و واژه های وابسته به آن بیش از هفتصد بار بکار آمده است (پیوست نخست) در جائی که از جان و وابسته هایش بیش از سیصد بار، از نام "حافظ" بیش از پانصد بار، از مهر و عشق و واژه های وابسته بیش از پانصد بار استفاده شده است.

از سوی دیگر گاه دو واژه با دو نمادِ آوائی یک مفهوم را می رسانند. واژه های دل و قلب چنین اند. هرچند قلب چون نام عضو خون رسان بدن بکار می رود و تنها در چند مورد از معانی استعاره ای آن چون "قوت قلب" یا "ناخالص و وارانه" استفاده می شود.

واژۀ پهلوی دل، "دیل" است. همین گواه کافی است که این واژه را در زبان پارسی قدیم بدانیم. در گویشهای محلی چون نطنزی، سمنانی، طبری دل با تلفظ های نزدیک به هم به همین معنا بکار می رود. قدیمی ترین متنی که یافته ام: در بند ١٢ گاتها واژۀ معادل دل بشکل استعاره ای بکار گرفته شده است: «از این روی هر کس چه دروغگو باشد و چه راستگو چه دانشمند و چه بی دانش، آنچه را که در دل و سر دارد آشکار نماید».

جای پرسش است که چرا از واژۀ دل اینچنین واژه هائی دیگر بوجود آمده اند. در این پژوهش و برای روشن شدن بیشتر گذشته از فرهنگهای لغت پارسی[3] از دیوان خواجه شیراز سود جسته ام چرا که می توان شعر او را چون نشانه و معرف گویائی از فرهنگ پارسی شناخت و بگفتۀ حسن انواری: «حافظ کلمه را به صورت موجودی زنده و مستقل با همۀ ویژگیها به کار می برد، کلمه با همۀ ویژگیهای صوتی و معنائی نزد او اعتبار دارد، نه فقط معنی کلمه و فقط یک معنی»[4].

واژۀ دل با سه معنی کلی به کار گرفته می شود.

١ - بمفهوم میان، وسط، درون، داخل، میانِ میان. چون دلِ آسمان دلِ شب، خواجه می فرماید[5]:

دوش در حلقۀ ما قصه گیسوی تو بود                   تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

گر چه می توان بر هر شعر خواجه تأمل کرد و برگها نوشت از لطائف و نکات و زیبائیها. بناچار می گذرم تا سخن بدرازا کشیده نشود.

٢ - فرهنگ معین می گوید: "دل چون لطیفۀ ربّانی و روحانی و آن حقیقت انشان است و مدرک و عالم و عارف و عاشق است". گوئی زنده یاد معین این تعریف را از تاریخ تصوف نوشته زنده یاد غنی به امانت گرفته است، چه در همتای معنی قلب نیز عبارت کامل را چنین می آورد: "... این قلب با قلب جسمانی علاقه و ارتباط اسرارآمیزی دارد که چگونگی آن علاقه و ارتباط بنحو روشنی بوصف در نمی آید..." چنین کار بردی از واژۀ دل در فرهنگ عرفانی ایرانی ریشۀ بسیار دارد که موضوع کار پژوهشی دیگری است[6]. در برهان قاطع آمده است: "آن لطیفۀ ربّانی را گویند که به زبان در نیاید همچو آن، مخزن اسرار حق..." در همین راستا، عرفا را صاحبدل نامیده و دل پرور به کسی گویند که دل را یا باطن را پرورش می دهد. در بیشتر جای ها، مقصرین حافظ اگر به دل اشاره دارند، تنها این معنی دل را مورد توجه داشته اند. چند نمونه:

-         زریاب خوئی می نویسد: "... جهانی است که خداوند در صفهات جمال و کمال خود متجلّی می شود و از دیو و شیطان و اهرمن در آن خبری نیست. چون شاعر دلی پاک تر از آب زلال دارد مستحق رؤیت و شهود چنین جهان است[7]. همین پژوهشگر در بخش های دیگر هرگاه به واژۀ دل می رسد. آن را با دارندۀ دل یکی پنداشته، و از استعارهائی چون مرغ دل، خونن دل، دل ضعیف به آسانی می گذرد.

-         انواری می آورد: "دل یعنی ضمیر خواجوی من که شایستگی آن را داشت که لطیفۀ عشق ازلی را در خود جای دهد".

-         زریاب خوئی در بیش از ٤٠٠ برگ نوشتۀ خود با نام "آئینۀ جام" تنها یک برگ را به رابطۀ خون دل و نقش جبین در غزلیات حافظ اختصاص می دهد و در تفسیر این بیت:

(٤٧٨) بر جبین نقش کن از خونِ دلِ من خالی                    تا بدانند که قربان تو کافر کیشم

پس از بیانِ بجایِ نکاتِ شعر، در انتها می نویسد: "... و در این شعر هم حافظ همین نکته را بیان می کند که از خون خود من بر جبین من نقشی بزن...[8] ". چگونه به سادگی "خون دل" جای خود را به "خون خود" می دهد، گوئی از استعارهای فراوانی که رابطۀ دل و عشق و مهر و قربانی شدند در راه عشق و و مهر و معشوق خبری نیست.

-         خرمشاهی، "دل" ما را به جام جم حواله می دهد و در بحث جام جم می آورد، "جام جم دل پاک و روشن و مهذب عارف است که جلوه گاه جمال حقیقت و متجلای معشوق ازلی و آئینۀ تمام نمایِ کلیّه رازهای ناگشودنی و مبهم آفرینش به شمار می رود." و در جای دیگر از قول ابو حامد غزالی می آورد: "... یکی آنست که همۀ خلق آن را بتواند دانستن و دیگری آن است که پوشیده است و هر کسی نشناسد ... و عجیب تر آنست که از درونِ دل روزنی گشوده است به ملکوتِ آسمان"[9].

-         و گاه حافظ شناسان شناخت دل را چنان دانسته فرض کرده اند، که از آن سخنی بمیان نیاورده اند، چون نوشته ای بنام "فرهنگ اشهار حافظ" که از بیش از ٥٠ پنجاه واژه چون دَلق، وجد، محبت، صبر به سخن آمده است و دل به فراموشی سپرده شده است.[10]

-         در غزلیات حافظ بگمان ما، دل به مفهوم عارفانۀ خود، بیش از پنجاه بار به شیوه ای آشکار استفاده شده است[11] با تعابیری چون: سخن اهل دل، از عارفان، بودی دل، دل چون آئینه، خال حیرت بر چهرۀ دل ...، از پرده برون شدن دل، آن روز بر دلم د معنی گشوده شد، و در انتها این بیت چون آئینه ای گویا:

(٢٧) از آن بدیر مغانم عزیز می دارند                 که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

یا (٢٥) چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست              سخن شناس فدای جان من خطا اینجاست

 

٣ - اما آنچه بیشتر در این نوشته مورد نظر ماست دل سوم است. دلی که چون مخاطب، طرف دیگر من، طرف دیگر منطق و عقل و دلیل و حساب و کتاب ؛ چون همتای جان و تن و آئین و دین بکار می آید.

 

II – دل و "ناخودآگاه":

در پای نخست با دوگانگی ویژه ای روبرو هستیم، از یکسوی پیوند دو مفهوم "دل" و "ناخودآگاه" چنان آشکارند که گوئی همگان در نماد خود آن را می دانند و از سوی دیگر گوئی تاکنون هیچکس به این پیوند نگاهی علمی نیانداخته است. سیگموند فروید، خود به این پیوند گوئی نیم نگاهی دارد. کسی چئن او که دریافت خود "ناخودآگاه" را به کارکرد واژه ها در شوخی و مزّه پرانی می رساند و به سخن و واژه ومَثَل و گفتار کوچه و بازار چون مبنای کار خود می نگرد و نام پدیده های دریافتی خود را زا اسطواره ها بر می گزیند؛ از خود نمی پرسد: چه پیوندی است میان "دل" که در همگی فرهنگهای جهان از گذشته های دور شناخته شده است و پدیدۀ "ناخودآگاه"؟ "دلی" که نمای آن را با تیری در نماد بر درختهای هر دهکده و دیوار هر شهر دیده ایم. فرید در نوشتۀ خود بنام "فروید خود را معرفی می کند" می نویسد: «برای "ناخودآگاه" نمی توان پیوندی کالبدی با مغز یافت این پیوند، پیوندی است مفهومی چون پیوند با دل».

[«کسی که به ندای دلش گوش فرا دهد نه به آواهای درهم کوچه و بازار و خرابات آن را داشته باشد که آموزشهای "دلش" را به میدان بکشاند، همواره انسان متکبری است»]

فروید با بکارگیری این گفتۀ بودن Börne می نویسد: «این گفته می تواند بگمان ریشۀ ابتکار من باشد». می دانیم که دریافت ابتکاری او اختراع روانگاوی بالینی و کشف "ناخودآگاه" است چون جائی در روان آدمی. گوئی پیوندی "ناخودآگاه" "inconscient" در فرهنگ واژه های آکادمی برای نخستین بار در سال ١٨٧٨ میلادی آورده شده است. پرسش اساسی ما اینست که، آیا سیگموند فروید به واژه ای شناخته شده مفهومی تازه می دهد و یا به مفهومی قدیم "دل" حضوری تازه می بخشد؟ تلاش ما در این نوشتار یافتن پاسخی است بر این پرسش.

ژوئل دور Joël DOR در کتاب: دست آورد فروید می نویسد: «ارائه دریافت [جابی] واژه ای روانی چون آکاهی بر "ناخودآگاه"؛ فروید مفهوم تازه ای را کشف نکرده است بلکه به واژه ای موجود معنای تازه ای می دهد.»

من گمانم دیگری دارم؛ فروید از این واژه سود می جوید تا به پژوهشهای فردی خود تا به مشاهدات آنچه که در زندگی هر روزه از میدان دریافت ما می گریزد چون پارگیِ اندیشه و منطق، استباه لپی، فراموشکاری ها در []. گفتار و کردار، خوابها و روی هم رفته نشانه های بیماری شناخته شده روان نژندی ها، ساختاری ویژه دهد. واژۀ "ناخودآگاه" پیش از فروید به معنای "غیر آگاه" بکار گرفته می شده است. آنگونه که امروزه نیز در زبان کوچه و بازار از واژه انگونه سود گرفته می شود.

پیرامون دو مفهوم "دل" و "ناخودآگاه" گوئی همواره مفاهیمی چوند، آرزو، میل، خاطره، سخن، مهر و عشق، لذّت و خوشی و شعر ... یافت می شوند.

فروید در نوشته ای بنام: "سخنرانی های تازه ای پیرامون پیش درآمد روانکاوی بالینی" می آورد: «روانکاوی ناخودآگاه را در جائی میان جسم و روان گنجانده است». در قرن هجدهم میلادی مِسمِر Mesmer با فرضیۀ مغناطیس حیوانیِ خود برای مداوای بیماران، آهنربائی به شکل "دل" می ساخته و آن را بر روی قلب بیماران می گذاشته است تا بیماران هیستریک را مداوا کند در اینجا دل و مشکلات بیماری روان نژندی پیوند زده شده اند. در کتاب "هیستری بر شما درود می فرستد" شوولو Chauvelot می آورد: «در باور چینیان، فرد و اندامهای او وجود ندارند، تنها کارکرد مطرح است. کارکردهائی که به اداره کردن بدن می پردازند ... راستائی که بدور آن همه چیز (در یک کشور) می گردد، امپراطور است و این راستا در بدن "دل" است و همان []: پیوندی را با دگر کارکردها دارد که امپراطور با افرادش». مَثَلی پارسی می گوید "دل شاه بدن است".

در ادامه از کتاب یاد شده می خوانیم: «... دل چون میهمانداری است و دیگران مهمان. ساکن است و به پشتیبانی اوست که همه چیز کار می کند، نور می پراکند، چون خورشید و از راه نمایندگان خود چون چشم و گوش و دریافت و زبان با دیگران بستگی پیدا می کند ... چون دل – امپراطور مبتلا شود، هوش و دریافت آنچه که در بدن می گذرد را از دست می دهد، اگر ابتلا زیاده شود، عوارضی چون سنگینی قفسه سینه، بی حواسی، حالتی میان خواب و بیداری، خنده های دیوانه وار، خشم و به تدریج تب، دردهائی در ناحیه قلب، مغز، حالت بالا آوردن تا مرگ بیمار، پدید می آید. چون انرژیِ دل کم آید، رنگ زرد می شود، نژندی و پژمردگی می آید، حالت التهاب حاصل می گردد. بیک پیام بدترین دردآورِ دل، روانی است، چون [] دلشورگی، میل به خودکشی و فراموشی، گوئی راههای بستگی دل بسته شده اند.»

دریافت چینیان از دل، کالبد – روانی است. برای اینان، دل کالبدی و دیگری دل اتعاری وجود ندارد، هر دو یک دل اند. گوئی اینان همگی واژه های روانکاوی بالینی را بیکباره در شیوۀ دریافتی خود از کارکرد دل فشرده کرده اند.

به "ناخودآگاه" باز گردیم. سیگموند فروید جهان آدمی و درون آن را تا ژرفای اسطوره ها، شعر، ادبیات، گویش مردم کوچه و بازار، زبان مردم، متل ها، ضرب المثل ها، افسانه ها، قصه ها و کوتاه سخن، آنچه که با واژۀ آدمی ساز و سر و کار دارد می کشاند، چون دنیائی در انتظار دوباره شناسی، چون خرابه های باستانی، نیازمند حفّاری و دوباره یابی، چون موزه ای گویا.

برای روشن شدن بیشتر مفهوم "ناخودآگاه" به نوشته های خود فروید مراجعه کنیم.

-         در نوشته ای بنام "ناخودآگاه در فرای روانشناسی" می آورد: «نمایندگان تکانه ائی که [] خواستار رهائی بار خوداند. باری که از "میل" آکنده است. تکانه هائی هم آهنگ، ناوابسته بی تأثیر بر یکدیگر و در کنار یکدیگر کارگزاری می کنند.»

-         در جای دیگر همان نوشته می آورد: «ناخودآگاه نه زمان می شناسد و نه دوگانگی، نه مفهوم منفی، نه مفهوم تردید، نه مفهوم جایگزینی و نه اختلاف میان دو جنس (زن و مرد). واقعیت جهان خارج از خود را به واقعیت ای درونی تبدیل می کند. ناخودآگاه از دستدهای ویژۀ خویش پیروی می کند. دستورهائی که پیوندهای منطقی آگاهانۀ عدم تناقض از یکسوی و رابطۀ علت و معلولی، از سوی دیگر را نمی شناسد.»

در تفکرات و دیافتهای گوناگون خود فروید از این فراتر می رود و ناخودآگاه را پدیده ای می شناساند. فراتر از: تنها پیرو کور میل و هوس.

-         در نوشته ای بنام: "پنج روانکاوی بالینی" می آورد: «من می تواند میل های ناخودآگاه داشته باشد، در اینجا بجای مقابلۀ خودآگاه و ناخودآگاه، می بایست از مقابلۀ "من" و آنچه که "پس رانده شده است" یاد کرد.» فروید به آسانی ناخودآگاه را خاطرات تملبار شده می داند که در اینجا، امیال پس رانده شده بخشی از آن را می سازد []

-         در نوشته دیگری بنام "دربارۀ خواب" فروید یادآور می شود: «اگر تنها بگوئیم که خودآگاه بخش فرمانده است و ناخودآگاه بهش احساسی فرمانبر، بی گمان مطلب را بسیار ساده گفته ایم ولی بهرحال همین نکته است که بخش اساسی این پدیدۀ بسیار پیچیده را تشکیل می دهد.» بی گمان در همین رابطه می نوان از گفته هائی چون : «گوش کن ببین دلت چه می گوید یا "فرمان دل است کاریش نمی شود کرد" یا "بگذار دلت انتخاب کند" یاد کرد.

-         در یادداشتش دربارۀ "ناخودآگاه" در سال ١٩١٥ فروید می گوید: «هر عمل روانی از دو مرحله ساخته شده است، که در میان این دو امتحان و حذف صورت می گیرد. نخست، کارکرد ناخودآگاه که اگر در خلال امتحان، حذف شود به آن واپس شده می گوئیم و به مرحلۀ دوم نمی رسد.» در همین نوشته باز هم می خوانیم: «بکارگیری گفته هائی چون گرفتاری ناخودآگاه یا احساسات ناخودآگاه، عموماً ما را به عمل کمّی تکانه ای که محصول واپس زدگی است، می کشاند.»

فروید با استفاده از واژه های احساسات ناخودآگاه بارها رابطۀ بین این دو پدیده را گوشزد می کند و در گفتۀ بالا تلاش دارد این رابطه را بشکافد.

-         در "تعبیر خواب" می خوانیم: «راه اندیشه های ناخودآگاه که به "آزاد سازی" اینان می انجامد، آن گاه باز می شود که به اندازۀ کافی بارور شده باشد.» چه زیباست که ما هم در زبان گفتگو، "از سر درد دلش باز شد" سخن می گوئیم. و بی گمان آنجا سر درد دل باز می شود که به اندازۀ کافی فشار فراهم آمده باشد، یا می گوئیم خوب حرف دلت را نگاه مدار، توی دلت نگاه مدار خوب بگو. جالب است که درد دل را "می گویند". و باز در روانکاوی بالینی تنها راه خروج داده های ناخودآگاه همان سخن گفتن است، آنهم بر روی دیوان و در حضور روانکاو بالینی که چون همراهی است بگوش.

-         در نوشتۀ "پیشگفتاری بر روانکاوی بالینی" آورده است: «ناخودآگاه در زندگی روانی چیزی جز همین نخستین بخش کودکی زندگی نیست.» در نامه هایش به کارل ابراهام می آورد: «جدائی میان خودآگاه و ناخودآگاه در دوران نخستین زندگی کودک وجود ندارد.» در یادداشتهای نشست های انجمن روانکاوی بالینی وین، آمده است: «جدائی گزاردن میان احساسات خودآگاه و ناخودآگاه کودکان بسیار مشکل است.»

در چند گفتار فوق، میتوان پیوند دوران نخست زندگی کودک و یکپارچگی روانی او را بیرون کشید. آنچه که در زندگی هر روزۀ خود در مورد کودکان می گوئیم چون: دل پاکی، هر چه در دل دارند به زبان دارند، حرف درست از زبان کودکان است، دل کودکانه داشتن چون از هر حرف کوچک رنجیدن، زبانش بر سر دلش ایت، همگی گواه بر این است. و در انتها فروید در نوشتۀ خود بنام "ناخودآگاه" می نویسد: «نخستین کارکردهای ناخودآگاه از اصل لذت پیروی می کند.» در زبان پارسی واژۀ دلخواستن، دلخواه، با این مفهوم بی رابطه نیست.* در واژه های بکار گرفته شده از "دل" در زبان پارسی تاکنون بیش از ١٥٠ واژه یافته ام. این واژه ها همگی در زندگی هر روزه بکار می روند. از آنچه آورده شد خوانندۀ گرامی می تواند خود بدنبال این واژه ها برود. رد پای اینان را در مَتَل ها، ضرب المثل ها، گویش های مردم و بویژه در شعر و ترانه های پارسی بیابد. پژوهش در این مورد می تواند پایان نامه های بسیاری از دانشجویان را بخود بگیرد. هر کدام از واژه های ترکیبی قدیمی از دل، خود شرح کامل و جداگانه ای از کارکرد "دل" است. این واژه نشان دهندۀ آنند که پارسی زبانان، جای بس ارزنده ای به "دل" داده اند. دل گوئی چیزی است جدای از من، گفتگوئی است همیشگی میان من و دل فروید می گوید: «من د خانۀ خود نیز ارباب نیست.»

دل راهی را بر می گزیند که همواره راهِ "من" نیست. من برای دل گریه می کنم، دل بحال من خنده می زند. شاهد چندان فراوان است که این نوشته را به درازا می کشاند چون آنچه که به واژۀ دلخواستن و دلخواه و پیوند آن با میل و آندوست. بی باکی و ترس به دل پیوند دارد چون پُر دل و کم دل، دلبر و دلدار، عشق و محبت منطق جداگانه دل و سر که بازی فراوان و نخستین شعر پارسی است  چون دلداده، دلبر و دلربا و ... تردید چون دو دلی، افسردگی و پژمردگی و شادی چون دلمرده و دلشاد و دلگرفتگی ... درون پاک و درون ناپاک نیز در زبان پارسی با دل سر و کار دارد. دل پاک، بد دل، رنجیدن چون دلگیر شدن، بخشش و دست و دل بازی، انساندوستی و نوع پرستی، دل مهربان و دل بزرگ، دل بخشنده داشتن. غمزدگی و دوری از یار و دیار و هجران چون دل هوا کردن پیوند نزدیک با دیگری داشتن همدلی که از همزبانی خوشتر است. و ازدواج را پیوند دلها نیز گفته اند. گوئی زبان پارسی همه واژه های کارکردی روان را از دل گرفته است و آن را کار دل خوانده است چه زیباست این نیم سرودۀ فردوسی: شبی از شبان داغدل خفته بود.

شعر برا به گونه ای باز شدن در بهای ناخودآگاه یا سخن میوۀ ناخودآگاه می گویند. پیوند شعر و موسیقی و عشق و "دل"، در همه جا بچشم می خورد. کارکرد ناخودآگاه، در درون بر سه پایۀ ایجاز و استعاره و کنایه است. مشاهده می کنید که تا چه پایه این سه پدیده در شعر و ترانه کارکرد دارد. خواب و خیال و آرزو، بیان احساس شعر و سرود است و در روانکاوی بالینی به گفته فرویدک خواب راه عالی دسترسی به ناخودآگاه است.

از سوئی " ناخودآگاه" برای اندامهای بدن تصویری می سازد که به آن تصویر ناخودآگاه بدن گفته می شود. این تصویر نقش بسیار زیادی در پیوند نارسائی های کالبدی - روانی بازی می کند. جالب آنست که گوئی آدمی برای دل نیز چنین کارکردی تصّور کرده است، چون چشم دل، سرِ دل،: عشق بازی کارِ بازی نیست ای دل سر بباز؛ دهان دل، پای دل، کوی دل، ...

دربارۀ کوربینو یکی از دوستداران فرهنگ ایران گفته اند: «... برای او، پارس محبوبش جغرافیای دل بود.» سخن از مرزهای دل گفته شده است، چون در روانکاوی بالینی نیز از مرزهای ناخودآگاه می گوئیم در کتاب "٤٧ روز در اغماء" شوُلو، روانپزشک و روانکاو فرانسوی از مرزهای ناخودآگاه که همان واژه های تلمبار شده در ناخودآگاه و پیوستگی اینان به یکدیگر است، سخن می گوید. بکارگیری واژه هائی چون: خانۀ دل، کوی دل، ساکن دل، و ضرب المثلهائی چون: "خانه آنجاست که دل است" سوئیسی و "دل زانو نیست که بتوان آن را خم کرد" آفریقائی در همین راستاست.

در زبان پارسی دو واژه  بسیار پر ارزش داریم که اندیشه به آنها بسیار آموزنده است. واژۀ دردِ دل کردن چون گشایش درون یا سفره دل را باز کردن که بودن هیچ مرز و خود نگهداری درون را به بیرون کشاندن. از سوی دیگر واژۀ "سنگ صبور" که گاه برای دوست، همسایه، همکار یا نزدیکی بکار می بریم که حوصله و صبر به سخنان "درد دل" گوش می دهد و با سکوت و راز داری خود امکان می دهد که در فرصتهای دیگر نیز به نزد او برویم و درد دل کنیم. سنگ صبور آن طاقت گوش دادن به درد دلهای دیگران است و آن جائی است که فرد در میان اطرافیان خود یافته است بگونه ای که نه از شنیده های خود – درد دلهای دیگران به نفع یا ضرر خود و دیگران سود می جوید و نه به قضاوت و داوری و نصیحت می پردازد. به گونه ای دیگر سنگ صبور رازدار صبور و بی طرفی است که طاقت شنیدن همه چیز را دارد. پیوند بسیار زیبای درد دل گفتن در نزدِ سنگ صبور را می توان بسیار نزدیک به کارکرد روانکاو بالینی دانست. گوئی این رابطه و نیاز به روانکاو بالینی را آدمیان بشکل بسیار طبیعی خود دریافته و بکار می گرفته اند. و گوئی روانکاوی بالینی چیزی جز، منظم کردن، به تئوری کشاندن و به آموزش کشاندن مفهوم سنگ صبور نیست. بیاد دارم که سالها پیش یکی از ساکنان محلّه ما به سنگ صبور بودن شهرت داشت و از خانم سالمند دیگری شنیدم که گفت: «نمی دانم او چه دارد، همینکه نزد او چندگاهی می نشینم، آرام می شوم» بی آنکه به بحث اساسی روانکاوی بالینی بنام "انتقال احساسات" بین روانکاو بالینی و فرد بپردازیم؛ می دانیم که هر دو مفهوم بشدت به هم نزدیک اند، چرا که "انتقال احساسات" همان حالت نیاز به حضور روانکاو است. پرسشی نیز در اینجا می تواند به گوش آید و آن؛ اینکه، چه پیوندی است میان قلب خون رسان به اندامهای گوناگون و دل، و این که واژۀ استعری دل از قلب (اندام قلب) می آید. بگمان می رسد که رابطۀ کودک و مادر که همان خون رسانی مادر به کودک در درازای چند ماه است در این استعاره بی نشان نباشد. مهر و مهربانی از یکسوی و ساختار نخستین شکل گیری " ناخودآگاه" از چگونگی جدائی کودک از مادر از سوی دیگر، از نخستین پایه های فرضیه روانکاوی بالینی در شکل گیری ناخودآگاه در آدمی است. در میان نوجوان در فرهنگهای گوناگون رسمی است که برای نزدیکی بیشتر و احساس دوستی بر دستهای خود زخم کوچکی زده و خون یکدیگر را با هم آغشته می کنند که برای اینان این نشانۀ ژرفای وابستگی و دوستی اینان است. در این حرکت استعاری جای پای همان رابطۀ خونی را می توان دید.

 

III – نمونه هائی چند از همراهی "دل" و " ناخودآگاه":

 

١٢ – دل چون طرفِ دیگر من، چون طرفِ خطاب و گفتگو، چون درون من ولی جدایِ از من، چون عامل و واحدب قابل گفتگو و همیشه حاضر. چون گاه که می گویم: برای دل خودم قصه  می گفتم یا برای دل خودش می گوید. حافظ گرانقدر در مجموعۀ غزلیاتش بیش از ٥٠ پنجاه بار با دلِ خود سر و کار دارد.[12] با تعابیری چون: کجا همی روی ای دل؛ ای دل شباب رفت؛ تا در ره پیری به چه آئبن روی ای دل؛ نه این زمان دلِ حافظ ...؛ اب دل این ناله و ...؛ عشق بازی را تحمّل باید ای دل ...؛ در زلف چون کمندش ای دل؛ بهار عمر خواه ای دل؛ ای دل طریق اندی ...؛ ای دل بیا که ...؛ دیدی ای دل ...؛ مژدگانی بده ای دل ...؛ غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل؛ ای دل ار عشرت امروز؛ از چشم شوخش ای دل ...؛ در کمین گاه نظر با دل خویشم جنگ است؛ ای دل خام طمع ...؛ ای دل از سیل فنا ...؛ عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز؛ صحبت عافیت گر چه خوش افتاد ای دل؛ مدد از خاطر رندان طلب ای دل؛ ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت؛ ندانی قدر وقت ای دل؛ بصبر کوش تو ای دل؛ ای دل گر از آن چاه ز نخدان بدر آئی؛ طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل ...

 

١٣ – دل چون طرف دیگر منطق و عقل و حساب و کتاب و درس و مدرسه. آنجا که سعدی می گوید:

به هوش بودم از اوّل که دل بکس نسپارم              شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

آنچه در شناخت کارکرد ناخودآگاه امروزه بنام "منطق ناخودآگاه" از آن نام می بریم، به گونه ای که این منطق و کارکرد آن با منطق بر پایه مفاهیم و رابطۀ مفاهیم با یکدیگر، همخوانی ندارد. بویژخ آنچه که به هوس و میل و کام و کشیده شدن به سوی آن سوی مربوط است. در گویش هر روزه "دل" در برابر "سر" و عقل قرار می گیرد. نمونه هائی در اشعار حافظ[13]: دل سرگشته، چون دلِ سر از دست داده، قوافل دل و دانش، که دل در کنار دانش قرار می گیرد:

(٦٠٠) حدیث چون و چرا دردِ سر دهد ای دل                    پیاله گیر و بیا ساز عمر خویش دمی

فردوسی می فرماید: دل و مغز را دور دار از شتاب            خرد با شتاب اندر آید بخواب

 

١٤ – دل چون طرف دیگر تن و جان: در دسته بندی آسیب شناسی، بیماری ها به سه دسته، روانی، تنی و روان-تنی تقسیم می کنند. در ابتدای قرن بیستم پژوهشهای فراوانی بر روی بیماری های روان-تنی انجام گرفته و بویژه اثرات بیماری هیستری را در اعضاء گوناگون بدن مطالعه کرده اند. نمونه هائی از اشعار حافظ که دل جدایِ تن و جان و در کنار آنها آمده است[14]: دل و جان فدای رویت؛ از دل و جان شرفِ صحبت جانان غرضست؛ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت؛ گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد؛ لوح دل و جان؛ جان بر لبی و حسرت د دل؛ بجان و دل صد داغ؛ در این بیت با رندی ویژه ای، حافظ روان را چون ترکیب دل و جان می آورد:

(٥٧٨) بخواه جان و دل از بنده و روان بستان                   که حکم بر سر آزادگان روان داری

در دو بیت دیگر رابطۀ نهفته در آسیب شناسی دل و تن آمده است:

غزل ١٣٩  G12S

(١٥٧) دل ضعیفم از آن میکشد به طرف چمن        که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

(٤٩٦) چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت         بهوا داری آن سروِ خوامان بروم

در این بیت حافظ یکباره آنچه به نزد او عزیز است، می آورد:

غزل ١٢٢ G118B4

(١٤٢) سر و زر و دل و جانم فدای آن ساری        که حقّ صحبت مهر و وفا نگه دارد

 

١٥ – دل چون طرف دیگر دین و آئین و آئین در اینجا چون روش و سنت زیست، و تکرار رفتار و کردار بر اساس عادت. نمونه هائی از حافظ[15]: دل و دینم شد و ...؛ که دل برد و کنون در قصه دین است ...؛ حالیا خانه براندازِ دل و دین مستت؛ دل و دین در سر مغروری کرد؛ راهزن دین و دل؛ و در این بیت چه زیبا دل و دین و عقل و فرزانگی را به هم می پیوندد:

غزل ٣٧١  G364B7

(٥١٤) المنة لله که چو ما بی دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم

١٦ – دل چون ناخودآگاه، پاره ای از روان آدمی که فرزانگی و دیوانگی، احساسات و رفتار و کردار از آن می آید و موسیقی و شعر و خواب و خیال و آرزو و رؤیا به آن باز می گردد. در شناخت روانکاوی بالینی، واژه ها و بکارگیری از آنها، همخوانی این واژه ها، همپهلو قرار دادن اینان و چگونگی پشت هم قرار دادن این واژه ها، پایه و اساس ناخودآگاه را می سازد. بگونه ای که زنجیر تصاویر صوتی واژه ها (دال ها) است که ساختار ناخودآگاه را شکل می دهد. تلاش در شمردن و پژوهش پیرامون واژه ها از همین پدید می آید. کمتر واژه ای چون دل در زبان پارسی انگونه پیرامون خود مفاهیم استعاره ای گوناگون ساخته است. شاید تنها واژه هائی چون آب، مهر ... را بتوان همپایۀ "دل" آورد. حافظ می فرماید:

(٢٦) در اندرون من خسته دل ندانم کیست             که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

بیگمان این بیگانۀ درونی که در کنار واژۀ "خسته دل" آمده است، از دل جدا نیست. در فرهنگها در کنار معنی استعاره ای دل، واژۀ "ضمیر" را نیز بکار برده اند و در ترجمۀ منابع اولیه روانکاوی بالینی به زبان پارسی از واژۀ "ضمیر ناخودآگاهی" استفاده شده است. همچنین در فرهنگها واژۀ دلشدگی را جدای از عاشقی به حماقت و نادانی و جنون نیز معنی کرده اند. نمونه هائی در اشعار خواجه[16]: ضعیفِ دل، دلِ دیوانه، پریشان دل (در واژه سازی در فرهنگهای ویژۀ روانشناسی و روانپزشکی، مترجمین در برابر واژۀ [psychose] واژۀ "روان پریش" را ساخته اند)؛ دلِ دانا، کارِ دل، دلِ همدرد، در جنگ بودن با دل خویش، دل غمدیده، دل شوریده، خسته دل، دل سودا زده، دل از پرده شدن، غم دل خوردن، هر پاره از دل من و از غصه قصه ای، تجربۀ دل، تدبیر دل کردن، زمام دل به کسی دادن. همسوئی موسیقی و ناخودآگاه و دل در این بیت پنهان است:

(٥٩٤) چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب              گشتم چنانکه هیچ نماندم تحمّلی

فرهنگها دل را به "محل تعصیل معانی" یا "نفس ناطقه" نیز معنی کرده اند. در روانکاوی بالینی، "گفتار" فرد عنصر اساسی است بهمین دلیل، انسان را "موجود سخن گو" می نامند.

١٧ – ناخودآگاه آدمی ساختاری دارد. شناخت های اخیر نشان داده است که می توان از دو پدیده: شکل گیری این ساختار و کارکرد آن سخن گفت. زمینه شکل گیری این ساختار با بدنیا آمدن کودک فراهم می آید و تا چند سالگی او اداوه می یابد. این شکل گیری به پشت پایه های موروثی، مادر، پدر، خانواده، فرهنگِ پیرامون بستگی دارد. حوادث تلخ و شیرین در شکل گیری آن سهم دارند. حوادثی که گاه چون زخمهای روانی تا دراز زمان می مانند. در شکل گیری ناخودآگاه و ساختار آن، مهر مادر، وابستگی کودک به او، نمای پدر و آنچه از پدر در مادر و تصویر او نقش آفریده است، نقشی بنیانی بازی می کند. دوگانگی این وابستگی-یگانگی کودک با مادر و نیاز به جداسازی خویشتنِ خویش از مادر و به دنیا پاگذاری کودک که همان نقش پدرانه یا جداسازندۀ پدر است، بنیان کارکردی یا دیالکتیک شکل گیری ناخودآگاه را فراهم می آورد.

ناخودآگاه پس زا شکل گیری بر پایۀ ساختار خود، کارکردهای ویژه ای دارد که در زندگی روزمرۀ فرد فرمان می راند. این کارکردها به زبانی ساده تر همان مرکز احساسات آدمی است. در این پژوهش تلاش دارم تا واژه هائی از دل را که گاه به شکل گیری ناخودآگاه و گاه به کارکرد آن پیوند دارند در دو دستۀ جداگانه بررسی کنم.

 

١ – مهر و عشق که نمونۀ ساده و ابتدائی آن؛ پایۀ همگی عشقهای آیندۀ کودک؛ همان عشق و مهر مادرانه است. گویش هائی چون دل از مهر کسی برگرفتن یا دل دادن، دل شیفته، دلباختن، دل برداشتن، دل بردن، دل برکندل، دلبر و دلبری، دلبستگی، دل بستن، دل بسته، دلبند، دلشدگی به معنی عاشقی، دلنواز بمعنی معشوق و محبوب و مشفق و مهربان، دل آرام، دل گرویدن، دلدار، دلخواسته (معشوق) دل آویزیدن و دل آویختن بمعنی تعلق خاطر همگی از ریشۀ مهر یا کین از دل می آیند. در غزلیات خواجه بخش بزرگی از واژه های برگرفته شده از دل به این معنی آمده اند[17]، چون: ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد، در اینجا دل چون جایِ دریافت و جداسازی دوست و دشمن؛ دل می رود ز دستم؛ اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را؛ دل عشاق؛ دل افروز، دل برگرفتن، دل دادن؛ گره فکندن بر دل؛ نقدِ دل دادن؛ بار دل مجنون؛ دل سرا پردۀ محبت دوست؛ بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد؛ دل به عشوه دادن، دل به عشق دادن: درد عشق ارچه دل از خلق نهان می دارد؛ خزینۀ دل دادن؛ به دل دوست داشتن؛ دل له هیچ نهادن؛ دل خالی از عشق بودن؛ صید دل کردن؛ دل رفتن؛ دل همراه؛ بیدل؛ دل نگاه داشتن؛ دل شدن از پیِ؛ دل بدست کسی بودن؛ غارت دل کردن؛ بقصد دل کمین کردن؛ دل نهادن به کسی؛ دل ستادن، در دل مهر ره دادن؛ دل از راه بردن؛ دل دزدیدن؛ در دل فرود آمدن؛ دل افتاده چون فرهاد دل افتاده. حافظ در این بیت کار دل را با عشق تمام می کند:

(٦١٣) ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی                     اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

 

١٨ – یکی از دامنه های پژوهشهای روانکاوی بالینی مفهوم تصویر ناخودآگاه بدن است. بیش از همه خانم دولتو Dolto، روانپزشک و روانکاو بالینی در همگانی کردن این مفهوم کوشیده است. " ناخودآگاه" در رابطه با اعضاء آدمی تصویری می سازد که در بسیاری موارد چون خواب، رؤیا، رفتار و کردار و آسیب های روانی، وارد کار می شود. بویژه در انتهای مراحل روانکاوی فرد بتدریج به این تصویر ناخودآگاه واقف می شود و حضور خود را در بین دیگران بیشتر احساس کرده و حساسیت بیشتری به رفتار و کردار خود داده و خودیابی بدن خود را در فضا و مکان کامل می کند. در شعر خواجه رابطۀ دل و دگر اعضاء بدن بیش از شصت بار آمده است[18] چون: چشم دل، مشام دل، دل چون بید لرزان، دل در زلف پیچیدن، دل چو سرو پایبند بودم، چشم دل سیه، دود دل، خال حیرت بر چهرۀ دل داشتن، گوش دل، دل گفت فروکش کنم این شعر ببویش، نالیدن دل، دل اشک باران، دل نصیحت شنو، دل پای بند شده.

 

١٩ – دل چون جایگاه هوس و میل و آرزو خواست و کام و دریافت لذت: در شکل گیری ساختار ناخودآگاهِ کودک شکل گیری هوس جای ویژه ای دارد. چه "فردیت" انسان و فاعلیت او با "خواستن" شکل می گیرد. این خواستن در رابطه با نخستین کمبود خوراک، گرسنگی و تشنگی در کدرک زاده می شود. به گونه ای که رابطۀ متعادل سه عنصرِ، خواست و میل: بیان این خواست یا به اجراء گداری آن و بالاخره نیاز و احتیاج واقعی؛ در شکل گیری و تعادل ساختار ناخودآگاه کودک مؤثرند. به واژه های ترکیبی از دل که در این راستا ساخته شده اند توجه کنیم چون: دل نهادن به چیزی، دل را متوجه کردن، دلبستگی یافتن، دل خواستن، خواست دل، کام دل، دل گرانی به معنی بی میلی و عدم رغبت. نمونه هائی از شعر خواجه در همین رابطه[19]: دل در هوس روی تو، حال دل با تو گفتم هوس است، دل من در هوای روی فرح، مراد دل ز که پرسم، بده کام دل حافظ، داغ غمت بر دل ما باد حرام، مراد بخش دل بیقرار من باشی، و نمونه ای گویا چون این بیت:

(٤٨٠) هر چند آن آرام دل دانم بخشد کام دل                      نقش خیالی میکشم فال دوامی می زنم

که چگونه در این شعر، عشق و کام جوئی و خیال پردازی که از پایه های ناخودآگاه اند در یکجا بدور واژۀ دل گرد آمده اند.

 

٢٠ – دل چون جای گفت و گوی یا جای راز : تنها راه گشایش ناخودآگاه سخن یا گفتار دوست. این راز سر بمُهر به دشواری گشوده می شود. تلاش روانکاو بالینی در پیمودن راه طولانی روانکاوی یک فرد، به گونه ای ایجاد فضای مطمئن و آرامی است که در آن ناخودآگاه فرد، خود را بگشاید و از خاطرات تلمبار شده و زخمهای روانی پنهان راز بردارد. در زبان پارسی درد دل کردن، گفتن درون درون است و این گویش که دل سفره نیست که پیش هرکس و ناکس آن را گشود، نشان از پیچیدگی و شرائط لازم برای درد دل کردن دارد. در مراحل پیچیده ای که فرد می پاید تا پس از سالها لاجرم بدون مقاومت درون درون را بشکافد ناخودآگاه خود را پنهان می دارد. این مقاومت از راههای گوناگون وارد کار می شود: دگر چیزها گوئی، همه چیز گوئی، به دلسوزی کشاندن روانکاو، بی جاگوئی، قصه گردازی، تکرار و بیهوده گوئی. در این رابطه این شعر از کتاب تاریخ سلاجقه چه بجاست:

دل اگر با زبان نباشد یار                      هر چه گوید زبان بود بیکار

نمونه هائی از غزلیات خواجه در این رابطه[20]: محرم راز دل شیدای خود، ناله و افغان دل، دل گفت وصالش بدعا باز توان یافت، وان راز که در دل بنهفتم در افتاد، دلم که لاف تجرّد زدی، حکایت دل ادا کردن، بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود، تنها نه ز رازِ دلِ من گرده بر افتاده، بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر، بیا که با تو بگویم غم ملالت دل، چو درد دل شمرم.

(٢١٣) بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل                    توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

 

٢١ – دل چون جاگاه نوعی دریافت، نوعی پیش بینی بدون مدرک و منطق و دلیل، چون بدل افتادن یا بدل برات شدن یا در دل کسی افکندن، بدل خطور کردن، عباراتی چون، حرف دل مرا زدید، انگار که در دل من بودید، یا از دل من گفتید، یا دلهایمان بهم راه دارد. فروید در بخشی از پژوهشهایش بدنبال کارکرد ناخودآگاه در روابط، دریافتهائی از این قبیل بوده است. شاید به گونه ای حوادث یا واژه های شنیده شده در کنار یکدیگر قرار می گیرند و ما را از آینده ای با خبر می سازند، که اگر این واژه ها یا حوادث از خاطره پاک نمیگشتند، ما را به همان نتایج می رساندند. چون دانسته ای که خود را پنهان می کند و گاه که آشکار می شود، رابطۀ منطقی آن یا دلائل ظهور آن فراموش شده اند.

-         دل پاک، دل چون آئینه، دل صادق: در ابتدای شکل گیری ناخودآگاهِ کودکان، "صافی نهی کننده" هنوز وارد کار نشده است. میل و هوس و آرزو، گویش زبان و درون یکی است. میل و آرزو و خواست برای کدکان با واقع و با شدن و با ممکن در یک جای قرار دارد. بهمین گونه است که کودکان، امیال روزانه خود را در شت بگونه ای بی پرده و واقع در خواب می بینند. در بزرگسالان گاه که این پرده پوشش و صافی کنار برود، ناخودآگاه میل خود را نمایان می سازد، اشتباهات لپی و حرکات ناخواسته و غیر ارادی از این دست اند. دل کدوکانه داشتن، یا حرف دل را زدن یا سخنی که از دل برآید بر دل نشیند، در همین راستا هستند. نمونه هائی از غزلیات خواجه[21] چون: دل بی حفاظ، صفای دل، ساده دلی، دل پاک و این بیت زیبا و رسا در رابطۀ با آئینۀ دل و خیال جمال:

      به پیش آئینۀ دل هر آنچه می دارم                  بجز خیال جمالت نمی نماید باز

-         دل با اراده و عزم نیز در ارتباط است. عبارات "در دل داشتن" به معنی باطناً بر آن بودن، دل آمدن کسی را چون موافق شدن با امری یا قوّت قلب دادن یا یافتن که از پشت گرمی و تقویت اراده سخن می گوید.

٢٢ – یکی از پایه های بنیانی کارکرد روانکاوی بالینی، مرحلۀ انتقال احساسات میان فرد و روانکاو است. این پدیده چون چسب، عامل ارتباط و ضامن دوام و پیگیری کار روانکاوی است. انتقال احساسات فرد به روانکاو، چون نوعی مهر و علاقۀ ویژه، شاید بتوان واژۀ همدلی را برای آن بکار برد.

در اشعار خواجه می خوانیم[22]: حال دلی گفتن و خبر دل شنفتن، سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست یا همنشین دل.

-         دل جای رؤیا و خیال، خواجه می گوید: نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من، یا حافظ چو مینهی دل تو در خیال خوبان.

 

٢٣ – دل و اضطراب و بی قراری و ترس و التهاب و قرار و آرام و تسکین، چون: شور زدن دل، دلهره، قرار گرفتن دل، دل آزردگی بمعنی اضطراب و بی آرامی، دل آسا، آنچه باعث تسکین دل می گردد، دلشوره، دلگرم، دل واپس، در اشعار خواجه آمده است[23]؛ صبر از دل بردن، دل خرابی کردن، دل نگرانی، قرار از دل بردن، دل سوخته پروانۀ ب پروا بود، قرار به دل باز آمدن، آرام دل، دل رمیده، دل بیقرار و این بیت که می فرماید:

(٣٧٩) پیاله برکفنم بند تا سحرگه حشر                بمی ز دل ببرم خول روز رستاخیز

 

٢٤ – دل و افسردگی و شوق، نشاط و هیجان، چون از دل افتادن، دل به کار ندادن، دل افتاده، شکسته دل، دل افروزنده، آنچه باعث نشاط شود، دل افسرده، دل افکار، دل انگیز، دل نگرانی، رنجیدگی، آزردگی، دلشاد، نشاط و خوشی،دل ماندگی، غمگینی و دل مردگی. در اشعار خواجه آمده است[24]: دل غمزده، دل شکیته، دل مرده، مرده دل، دل خوش بودن، ضعیف دل، مژده ای دل، گشایش دل، خوشدلی، دل گرمیو با این بیت که با ظرافت خاص خود خواجه گشایش دل را تا مرز دیدار زیبائی تن می برد:

(٢٨٧) بگشا بند قبا تا بگشاید دل من                   که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

٢٥ – دل و رابطۀ رنجیدگی و مهربانی و بویژه در رابطه با افراد دیگر، چون: به دل گرفتن، دل بر کسی لرزیدن کنایه از غمخواری، دل نمودن کنایه از مردمی نمودن، دلسوز چون مهربان، دل بدست آوردن، دل رنجیدن. در اشعار خواجه می یابیم[25]: دل بدست آوردن، بهر دل دیگران، دل شاد کردن، دل خریدن، دل مهربان. این نیاز آدمی به آدمی چه شیرین بیان شده است:

(٥٩٨) سینه مالامال در دست از دریغا مرهمی                  دل ز تنهائی به جان آمد خدا را مرهمی

 

٢٦ – دل چون جایگاه غم و اندوه: از سوئی غمگینی در درجات گوناگون آن در آسیب شناسی روانی جای ویژه ای دارد، بسته شدن آدمی در خود و دوری از دیگران، یأس و نا امیدی و گوشه نشینی که بی گمان در آنسوی شادی و باز بودن و رها شدن و خلاصه زندگی کردن است. در اشعار خواجه این تعبیر استعاری دل بکرّات استفاده شده است[26] چون: خون در دل افتادن، دل جای غم، دل مسکین، از دل گره گشودن، گنج عم در دل ویرانه، دل خرم، حال دل تنگ، سوز دل، درد دل، گره از دل گشودن، دل مجروح، دل ریش، دل شکسته، خون در دل افتادن، دل سوخته، دل خوش داشتن، دل شاد کردن، تیره دل، بار غم دل، دلخسته، اندوه دل، دلشاد، ناوکِ دلدوز، دل بیمار، دل مسکین.

 

٢٧ – شجاعت و تهوّر از یکسو کم مایگی و ضعف تهوّر از سوی دیگر در رابطۀ تنگاتنگ با دل می آیند، چون: بزدل، دلیر، کم دل، دل به دریازدن، گوئی دل مرکز نیروئی است که فرد را به زیستن و راست ایستادن وا میدارد. گویش: دلیر تیغ را فرماید و به دل زبان را نقش شجاعت و گفتار را چه خوب نشان می دهد. در غزلیات خواجه می یابیم[27]: شیر دل، دل قوی داشتن، می دلیر نوشیدن.

- تردید و متزلزل بودن و نداشتنِ عزمی جزم نیز با دل مربوط است. یکی از نشانه های ساختار روانی هیستریک همین نامشخص بودن و تزلزل در آرزو و میل و خواست است و از شاخه به شاخه پریدن. در این گونه افراد، گوئی خواست و میل گمشده است و فرد از این در به آن در بدنبال آن است، و همیشه این مطلوب خود را در گوشۀ دیگر پنهان کرده است. واژه هائی چون: دو دلی، دل دل کردن، دل یکتا کردن، دل یکدله کردن در همین رابطه است.

 

٢٨ – جوش و خروش و هیجان و میل به زیستن نیز از دل می آید. در غزلیات خواجه می یابیم[28]: دل دشمنان چراغ مرده، آتش دل، شمع دل، سوز دل،دلفروز، آتش دل سوزان، صبح روشن دل، دل شوریده، نور دل.

 

٢٩ – در روانشناسی آدمی، بویژه در رفتارشناسی، عواملی چون حسد، کینه، نفرت، عادت، زود رنجی، وفاداری، ترحّم، حساسیت به عواملی بیرونی چون زیبائی شناسی، را از ویژگی های شخصیت فرد می شناسند. در زبان پارسی با واژۀ دل بسیاری از این ویژگیها را بیان می کنیم چون: دل با خود نبودن، نشان از پیشانی حواس، دل مرده، نشان از []، دلسوز نشان از حسودی، دل سیاه نشان از بدخواهی، دلشکستگی، نشان از رنجاندن، دلشگر یا دلشکن، نشان از رنجاندن، دل گرانی و دل آزردن نشان از رنجاندن، دل از آز پر کردن، دل نگاه داشتن چون وفاداری، دل کور چون نا آگاه و بد دل. در اشعار خواجه می یابیم[29]: دل سنگین، دل امیدوار، دل نازک، دل زنده، دل شکسته، دل سیاه، دل مهربان، آهن دل، دل یاد کردن، دل بیرحم، حسرت در دل، دل خرسند، دل کور، دل پرامید، دل [] فراق، دل صبور، آرزوی دل، دل گرفتن، دل شاد، دل گردانیدن، دل کافر، دل سوگوار، دل نرم، دل درمانده، دل بخشنده، دل مکدّر

-         مزاق حرض و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش به

-         مکن عتاب از این بیش و جور بر دلِ ما

-         گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

 

٣٠ – یکی از اهداف روانکاوی، صلح و تفاهم فرد است با ناخودآگاه خود. اما ناخودآگاه چون بیگانه ای درونی چندان ساده بزیر پر و بال نمی آید، گاه چنان می کند که فرد خود نیز نمی تواند به تفسیری منطقی و معقول از کار خویش بپردازد. در آسیب شناسیِ روانی آنچه به آن "عمل خروج" یا فرار و دور شدن و ترک یار و دیار، بدون هیچ زمینه قبلی، می گوئیم، چه زیبا با "دلی" که چون مرغ یا آهو از دست می رود مقایسه پذیر است. در اشعار خواجه می خوانیم[30]: کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا، دل میرود ز دستم، دل اندر پس هوای تو بست، دل چون کبوترم، فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی، مرغ دل، دل رمیده، دل هرزه گرد، دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد، عیب دل کردم که وحشی وضع و هر جائی نباش.

 

٣١ – دل استعاره ای نیز چون ناخودآگاه مکانی استعاره ای داردو ناخودآگاه را چون مخزن زنجیره ای تصاویر صوتی واژه ها می دانندو در این راستا نشانه هائی از دیوان حافظ[31]: دل ویرانه، دل سرا پرده، مُلک دل، خزینۀ دل، ویران سرای دل، گوشۀ دل، حرم دل، محراب دل.

-         "می" و "دل" در اشعار خافظ چون واسطه ای که فشار مجموعۀ نهی شده و ممنوع را از ناخودآگاه باز می ستاند. گوئی می به صافی ناخودآگاه حمله می کند و ناخودآگاه چون کودکی رها شده خود خود را می نمایاند. از حافظ نمونه ها داریم[32]: بهی عمارت دل کن (بمعنی فراموش کردن)، شراب نوش و غم دل ببر زیاد، دلش بس تنگ می بینم کگر ساغر نمی گیرد:

(٦١١) دل بخ می در بند تا مردانه وار                 گردن سالوس و تفوی بشکنی

گوئی با بکارگیری چنان مفاهیم وسیعی بدور واژۀ دل و کاربرد آن در زوایای گوناگون چنان که رفت، پارسی زبانان این گفتۀ دکارت را که: «نت فمر نیمتن پس من هستم» چنین احساس کرده اند:

"من دل دارم پس من هستم".

 

این نوشتۀ کوتاه تنها خواستار آن است که نشان دهد که فرهنگ آدمی قدیم است: آنچه که به فرهنگ و انسان پیوند دارد از گذشته های دور می آید. جای پای پدیده های تازه یافته را با کمی کوشش در گذشته ها می توان یافت.

چه فرهنگ آدمی چون جویبارانی که به یکدیگر پیوند می خورند، از دورها می آیند. برای شناختن اینان نمی توان تنها پاره ای از جویبار یا رودخانه را جدا کرد و شناخت. این همگی و همگانی بودن فرهنگ آدمی است که غنای آن را می سازد. اینگونه اندیشیدن به انسان و دست آوردهای اوست که بزرگی و فرهیختگی آدمی را می نمایاند و از کوته نگری، یکسونگری، کج فکری و خود پسندی ما را میرهاند.

در دامنۀ شناخت روان آدمی، و ابعاد گوناگون آن، آنطور که فروید درک کرد، می بایست از انسان شناسی قبل از پیدایش کلام و پیدایش خط و پیدایش نخستین جوامع بشری آغاز کرد. در اینجاست که اسطوره ها، تمامی دست آوردهای آدمی، کوچک و بزرگ، ادبیات شعر، ادبیات و قصه و متل های کوچه و بازار، معادن بزرگ و پایان ناپذیر پژوهش های روانکاوی بالینی اند.

پیوست دو زیرنویس ها

[1]  بنا به تعریف گیرتسِ مردم شناس: «فرهنگ عبارت است از الگوی معناهای نهفته در نمادها که به صورت تاریخی انتقال یافته و دلالت دارد بر نظامی از برداشتهای به ارث رسیده که با صورتهای نمادین بیان شده است.
 [2] "دل و ناخودآگاه" سخنرانی نگارنده در انجمن روانکاوان لیموژ سال ٢٠٠٠
[3]  واژه های پیوسته با دل را از فرهنگهای معین و برهان قاطع گرفته ام
[4]  انوری حسن: یک قصه بیش نیست چاپ تهران
[5]  اشعار حافظ را از نسخۀ تصحیح شده قزوینی – غنی گرفته ام
[6]  "من بر منِ بی من عاشقم" موشکافی کلامی از شیخ روزبهان بقلی شیرازی سخنرانی نگارنده در انجمن روانکاوان لیموژ ١٩٩٨
[7]  
[8]  زریاب خوئی عباس؛ آئینه جام – شرح مشکلات دیوان حافظ، تهران ١٣٥٨
[9]  خرم شاهی بهاءالدین، حافظ نامه، تهران ١٣٦٧
[10]  رجائی احمد علی، فرهنگ اشعار حافظ
[11]  شماره های غزلهای حافظ از پیوست یک: "٬٢٥ ٬٢٧ ٬٣٣ ٬٤٣ ٬٥٢ ٬٦٠ ٬١٣٨ ٬١٦٢ ٬١٦٦ ٬١٧٨ ٬١٨٦ ٬١٩٣ ٬١٩٩ ٬٢٠٨ ٬٢١٤ ٬٢١٦ ٬٢٣١ ٬٢٤٣ ٬٢٤٤ ٬٢٥١ ٬٢٥٥ ٬٢٦٥ ٬٢٧٤ ٬٢٧٥ ٬٢٨٠ ٬٣٠٠ ٬٣٠١ ٬٣٠٤ ٬٣٠٧ ٬٣٠٨ ٬٣١٨ ٬٣٢١ ٬٣٢٦ ٬٣٣٨ ٬٣٥٤ ٬٣٩٢ ٬٤٥١ ٬٤٨٢ ٬٤٩٩ ٬٥٠٩ ٬٥٢٠ ٬٥٣٦ ٬٥٧٠ ٬٥٧٨ ٬٥٨١ ٬٥٩٠ ٬٥٩٤ ٦٢٥"
[12]  "٬٣ ٬٩ ٬١٦ ٬٢٤ ٬٢٦ ٬٦١ ٬٦٦ ٬٧٣ ٬٧٥ ٬٨١ ٬٨٥ ٬٩١ ٬٩٢ ٫٩٩ ٬١٠٥ ٬١٢٨ ٬١٤٣ ٬١٥٠ ٬١٥٦ ٬١٦١ ٬١٦٨ ٬١٧٥ ٬١٨٣ ٬١٨٤ ٬١٨٧ ٬١٩١ ٬٢٠٧ ٬٢١٥ ٬٢١٧ ٬٢١٨ ٬٢٣٠ ٬٢٣٤ ٬٢٣٨ ٬٢٤٨ ٬٢٦٨ ٬٢٨١ ٬٢٨٩ ٬٣٠٧ ٬٣٤٥ ٬٣٥٢ ٬٣٥٩ ٬٣٨٠ ٬٣٩٥ ٬٤٠١ ٬٤٥٧ ٬٥١٩ ٬٥٧١ ٬٥٨٤ ٬٥٩٦ ٬٦٠٧ ٬٦٠٨ ٬٦٣٠ ٦٣١"
[13]  "٬١١ ٬٧٨ ٬١٨٣ ٬٢٠٤ ٬٢٣٢ ٬٣٣٦ ٬٥١٤ ٦٠٠"
[14]  "٬٨ ٬١٣ ٬٨٣ ٬٩٥ ٬٩٧ ٬١٠١ ٬١٠٢ ٬١٤٣ ٬١٥٧ ٬٢٢٥ ٬٢٩٢ ٬٣١٠ ٬٣٢٧ ٬٣٦١ ٬٣٦٢ ٬٣٨١ ٬٤٢٣ ٬٤٢٩ ٬٤٣٥ ٬٤٤١ ٬٤٤٨ ٬٤٩٦ ٬٥٠٠ ٬٥٠٨ ٬٥٤١ ٬٥٧٨ ٬٥٨٠ ٬٥٩٨ ٦٢٩"
[15]  "٬١٦ ٬٣٠ ٬٣٦ ٬٥٧ ٬٥٩ ٬٧٣ ٬٨٢ ٬٩١ ٬٩٢ ٬١٠٠ ٬١٦٨ ٬١٨٥ ٬٢٢٧ ٬٣٤٢ ٬٣٨٥ ٬٥١٤ ٬٥٣٠ ٬٥٩٦ ٬٦١٤ ٦١٥"
[16]  " ٬ ٬٣٤ ٬٧٥ ٬١١١ ٬١٦٣ ٬٢١٢ ٬٢٢٥ ٬٢٤٠ ٬٢٥٨ ٬٢٦٥ ٬٣٠٠ ٬٣٤٥ ٬٣٥٨ ٬٣٩٢ ٬٤٥٠ ٬٤٨٢ ٬٤٩٩ ٬٥٠٩ ٬٥٢٠ ٬٥٣٦ ٬٥٣٧ ٬٥٧٠ ٬٥٧٨ ٥٨١ ٬٥٩٠٬ ٬٥٩٤ ٦٢٥"
[17]  "٬٢ ٬٤ ٬٦ ٬١١ ٬١٥ ٬١٧ ٬٢١ ٬٣١ ٬٣٥ ٬٤٢ ٬٤٦ ٬٥٤ ٬٥٥ ٬٥٦ ٬٥٨ ٬٦٠ ٬٦٧ ٬٦٩ ٬٧١ ٬٨٢ ٬٨٦ ٬٨٧ ٬٩٢ ٬٩٧ ٬١٠٠ ٬١٠٦ ٬١٠٩ ٬١١٤ ٬١١٩ ٬١٢٠ ٬١٢٢ ٬١٣١ ٬١٣٢ ٬١٣٥ ٬١٤١ ٬١٤٢ ٬١٥٤ ٬١٦٥ ٬١٦٩ ٬١٧٩ ٬١٨٢ ٬١٨٣ ٬١٨٥ ٬١٨٧ ٬١٩١ ٬١٩٥ ٬١٩٧ ٬١٩٨ ٬٢٠٠ ٬٢٠٢ ٬٢١٠ ٬٢١٧ ٬٢٢٠ ٬٢٢٣ ٬٢٢٧ ٬٢٢٨ ٬٢٣١ ٬٢٣٣ ٬٢٣٩ ٬٢٤١ ٬٢٤٢ ٬٢٤٦ ٬٢٤٧ ٬٢٤٨ ٬٢٦٠ ٬٢٦٣ ٬٢٦٦ ٬٢٧١ ٬٢٩٤ ٬٢٩٥ ٬٣٠٧ ٬٣١٧ ٬٣٢٠ ٬٣٢٤ ٬٣٢٥ ٬٣٢٧ ٬٣٣٣ ٬٣٤٤ ٬٣٥١ ٬٣٥٥ ٬٣٦٩ ٬٣٧٨ ٬٣٨٠ ٬٣٨٦ ٬٣٩٠ ٬٣٩٤ ٬٤٠٠ ٬٤٠٢ ٬٤١١ ٬٤١٢ ٬٤١٣ ٬٤١٤ ٬٤١٥ ٬٤١٧ ٬٤٢٢ ٬٤٣٠ ٬٤٣٤ ٬٤٣٦ ٬٤٣٧ ٬٤٣٩ ٬٤٤٢ ٬٤٤٤ ٬٤٤٦ ٬٤٤٧ ٬٤٤٨ ٬٤٦٠ ٬٤٦١ ٬٤٦٢ ٬٤٧٨ ٬٤٨١ ٬٤٨٨ ٬٥٠١ ٬٥٠٣ ٬٥٠٤ ٬٥٠٥ ٬٥١١ ٬٥١٢ ٬٥١٣٫١ ٬٥٢٨ ٬٥٣٠ ٬٥٣١ ٬٥٣٥ ٬٥٣٧ ٬٥٤١ ٬٥٤٥ ٬٥٤٨ ٬٥٥٩ ٬٥٦١ ٬٥٦٢ ٬٥٦٣ ٬٥٦٥ ٬٥٦٨ ٬٥٨٨ ٬٥٩٣ ٬٥٩٥ ٬٦٠٣ ٬٦١١ ٬٦١٢ ٬٦١٣ ٬٦١٧ ٬٦٢٨ ٦٣١"
[18]  "٬٦٨ ٬٧٠ ٬٩٨ ٬٩٩ ٬١٢٢ ٬١٢٣ ٬١٣١ ٬١٣٢ ٬١٥١ ٬١٥٢ ٬١٩٠ ٬٢٢٣ ٬٢٣٠ ٬٢٣١ ٬٢٣٦ ٬٢٤٧ ٬٢٤٨ ٬٢٦٠ ٬٢٩١ ٬٢٩٦ ٬٣٠٣ ٬٣١٠ ٬٣١٤ ٬٣١٥ ٬٣٥٠ ٬٣٥١ ٬٣٥٧ ٬٣٦٣ ٬٣٨١ ٬٣٨٥ ٬٣٩١ ٬٣٩٢ ٬٣٩٥ ٬٣٩٦ ٬٤٠٨ ٬٤١٠ ٬٤٢٠ ٬٤٢١ ٬٤٣٠ ٬٤٣٨ ٬٤٤٤ ٬٤٤٦ ٬٤٥٣ ٬٤٥٤ ٬٤٦٤ ٬٤٦٥ ٬٤٧٩ ٬٤٨٢ ٬٤٩٢ ٬٤٩٧ ٬٥٠١ ٬٥٠٨ ٬٥٢٣ ٬٥٣٥ ٬٥٤١ ٬٥٤٢ ٬٥٥٠ ٬٥٥١ ٬٥٥٣ ٬٥٦٧ ٬٥٧٢ ٬٥٧٤ ٬٥٧٦ ٬٥٨٥ ٬٥٨٦ ٬٥٩١ ٬٦٠٢ ٦٠٥"
[19]  "٬٣٨ ٬٤٨ ٬٦٦ ٬١٠٤ ٬١٣٧ ٬٢٠٧ ٬٢٢٥ ٬٣١٩ ٬٣٥٠ ٬٤٨٠ ٬٤٩٨ ٬٥٠٧ ٬٥٠٨ ٬٥٣٩ ٬٥٤٩ ٥٨٧"
[20]  "٬١٠ ٬٨٥ ٬٩١ ٬١١٧ ٬١٣٦ ٬٢١٣ ٬٢٥٨ ٬٢٦٥ ٬٢٧٩ ٬٢٩٣ ٬٢٩٧ ٬٣٠٢ ٬٣١٦ ٬٣٣٠ ٬٣٣٢ ٬٣٥٢ ٬٣٦٤ ٬٤٦٥ ٬٤٧١ ٬٤٧٤ ٬٤٩٢ ٬٥٢٣ ٥٩١"
[21]  "٬١١٠ ٬١٦٦ ٬٣٣٩ ٬٣٤٩ ٬٣٧١ ٤٢٨"
[22]  "٬٤٨ ٬٨٠ ٬٩٦ ٬١٣٨ ٢٧٣"
[23]  "٬٥ ٬١٣ ٬٥٣ ٬٢٦٤ ٬٢٧٧ ٬٢٩٢ ٬٣٢٨ ٬٣٧٩ ٬٣٨٧ ٬٤٨٠ ٬٥٦٠ ٥٨٧"
[24]  "٬٢٣ ٬٤٠ ٬٩٣ ٬١٦٤ ٬١٨٩ ٬٢٣٤ ٬٢٨٧ ٬٣٢٩ ٬٣٤١ ٬٤١٢ ٬٥٢٧ ٦٠١"
[25]  "٬١٩٢ ٬٢٤٥ ٬٢٥٠ ٬٢٥٦ ٬٢٧٠ ٬٥٧٣ ٬٥٧٥ ٥٩٨"
[26]  "٬١ ٬٢٢ ٬٢٩ ٬٣١ ٬٤١ ٬٤٥ ٬٤٩ ٬٥٠ ٬٥٧ ٬٦٢ ٬٦٥ ٬٧٧ ٬٨٤ ٬٨٥ ٬٩٤ ٬٩٥ ٬٩٨ ٬١٠١ ٬١٠٥ ٬١٠٧ ٬١٠٨ ٬١١٣ ٬١٢٣ ٬١٢٩ ٬١٣٠ ٬١٤٧ ٬١٥٨ ٬١٦٧ ٬١٧٠ ٬١٨٨ ٬١٩١ ٬٢٠١ ٬٢٠٣ ٬٢٢١ ٬٢٢٤ ٬٢٣٨ ٬٢٥١ ٬٢٥٤ ٬٢٥٦ ٬٢٦٧ ٬٢٦٨ ٬٢٨٣ ٬٢٨٦ ٬٢٨٨ ٬٢٨٩ ٬٢٩١ ٬٢٩٣ ٬٣٠٣ ٬٣١٢ ٬٣١٣ ٬٣٢٢ ٬٣٢٣ ٬٣٤٦ ٬٣٤٨ ٬٣٥٦ ٬٣٧٠ ٬٣٧٣ ٬٣٧٥ ٬٣٨٣ ٬٣٨٨ ٬٣٨٩ ٬٤٠٧ ٬٤٠٨ ٬٤٠٩ ٬٤١٨ ٬٤١٩ ٬٤٢٠ ٬٤٣٢ ٬٤٤٠ ٬٤٤٣ ٬٤٤٦ ٬٤٤٩ ٬٤٥٣ ٬٤٥٧ ٬٤٦٤ ٬٤٦٩ ٬٤٧١ ٬٤٧٥ ٬٤٧٧ ٬٤٧٩ ٬٤٨٧ ٬٤٩٥ ٬٤٩٧ ٬٥٠٢ ٬٥٠٧ ٬٥١٥ ٬٥١٨ ٬٥٢٢ ٬٥٢٥ ٬٥٢٦ ٬٥٣٣ ٬٥٣٦ ٬٥٣٨ ٬٥٥١ ٬٥٥٦ ٬٥٥٩ ٬٥٦٩ ٬٥٧٧ ٬٥٨٢ ٬٥٨٦ ٬٥٩٩ ٬٦٠٩ ٬٦١٠ ٬٦٢٣ ٦٢٧"
[27]  "٬٢٠٩ ٬٢٧٣ ٬٤٠٣ ٤٨٩"
[28]  "٬٢ ٬١٨ ٬١٩ ٬٣٩ ٬٤٧ ٬٧٢ ٬٧٦ ٬٩٠ ٬١٢٠ ٬٢٧٧ ٬٢٨٣ ٬٣٠١ ٬٣٣٧ ٬٣٥٤ ٬٣٦٣ ٬٣٦٧ ٬٣٩٢ ٬٤٢١ ٬٤٥٨ ٬٤٦٨ ٬٤٧٦ ٬٥٢٤ ٬٥٣٢ ٥٨٣"
[29]  "٬١٢ ٬٣٢ ٬٣٤ ٬٥١ ٬٧٤ ٬١١٨ ٬١٣٠ ٬١٥٢ ٬١٥٣ ٬١٥٧ ٬١٧٣ ٬٢٠٥ ٬٢٤٦ ٬٢٦١ ٬٢٦٣ ٬٢٧١ ٬٢٨٤ ٬٢٩٠ ٬٣٠٥ ٬٣٢٧ ٬٣٨٤ ٬٣٩٦ ٬٣٩٧ ٬٣٩٨ ٬٤٠٢ ٬٤٠٤ ٬٤٢٤ ٬٤٢٦ ٬٤٢٧ ٬٤٢٩ ٬٤٥٩ ٬٤٨٤ ٬٤٨٦ ٬٥١٠ ٬٥٤٣ ٬٥٥٥ ٬٥٦٤ ٬٥٧٩ ٬٥٨٩ ٬٥٩٣ ٬٦٠٦ ٬٦٠٨ ٬٦٢١ ٬٦٢٤ ٦٢٨"
[30]  "٬٣ ٬٦ ٬٤٥ ٬٨٨ ٬١٠٣ ٬١٠٤ ٬١٧٤ ٬٢٢٢ ٬٢٢٦ ٬٢٣٧ ٬٢٦٠ ٬٢٧٦ ٬٣٣١ ٬٣٦٠ ٬٣٦٨ ٬٤١٤ ٬٤١٦ ٬٤٢٢ ٬٤٢٥ ٬٥٤٠ ٥٤٤"
[31]
[32]

6 پاسخ به ““دل” در فرهنگ پارسی و نمونۀ بارز آن شعرِ حافظ”

  1. منوچهر تقوی بیات گفت:

    باد درود و مهر فراوان، استاد گرامی با پوزش یادآور می شوم، در این نوشته گاهی انگشت لفزیده و واژه ی را نادرست نوشته است که من برای نشان دادن آن از سه نشان؟؟؟ پرسش سود جسته ام.
    رشتۀ تسبیح اگر بگست معذورم بدار رستم؟؟؟ اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
    نام گزاری بر واقع و نامها را در دنیای مفاهیم بهم رساندن، غوطه؟؟؟ است.
    کرتئ کم تز؟؟؟ گشایش این نوشتار به گونه ای فشرده چنین است:
    گویش های روزمره ، دغاها،؟؟؟ نفرینها، دشنامها،
    دز ؟؟؟این بی نیازی از دو عالم می بُرد
    گفتار خویش در دازای؟؟؟ سالها به گفتهِ ناخودآگاه خویش پی می برد:
    بازگشت بی چون و چرا به بهشت خیالی گذشته پا؟؟؟ به یک سو نهادن ریشه ها و
    از بکارگیری دیافتهای؟؟؟ نوین در باز فهمی گذشته ها.
    و از استعارهائی چون مرغ دل، خونن؟؟؟ دل، دل ضعیف به آسانی می گذرد
    در راه عشق و؟؟؟ و مهر و معشوق خبری نیست.
    چون نوشته ای بنام “فرهنگ اشهار؟؟؟ حافظ” که از بیش از ٥٠؟؟؟ پنجاه واژه چون دَلق، وجد،

  2. منوچهر تقوی بیات گفت:

    با درود و مهر فراوان، استاد ارجمند، در باره ی “جان و خرد”، زنده یاد منوچهر جمالی تئوری های باستانی اندیشه های ایرانی را که موبدان زرتشتی کوشیده اند تحریف و نابود کنند چنین بیان می کند:
    زندگی ( = ژی ) و ضد زندگی ( اژی = اژدها )
    … بلکه « سروش ، بخشی ازخرد ِ خودِ هرفـرد انسانی بود» . « سروش و رشن » ، جزو بخشهای پنجگانه تخمی بود، که بُن انسان بطورکلی شمرده میشد ، « 1-سروش 2- رشن 3- ارتا فرود که سیمرغ باشد 4- رام و5- بهرام » ، پنج روزپیاپی هم ، که گاهنبار پنجم باشد ، « تخم انسان » بود . انسان ، ازپیوند این پنج خدا که باهم « بُن واحدی » میشدند، و « آذر» نامیده میشدند ، میروئید که موبدان زرتشتی ، کوشیده اند به هرترتیبی شده ، آنرا بپوشانند و تحریف کنند.
    « خرد انسان» نیز، دوبخش جفت باهم داشت. یکی بخش « آسن خرد» ، یا « خرد سنگی » بود، که پیدایش بهمن باشد و بدون اسثناء ، بُن هر انسانی و گنج نهفته درهر انسانی بود .
    بخش دوم خرد، که جفت با بخش نخست است، بخش « سروش و رشن » هست ، که « زایاننده تجربه بینش ژرف بهمنی انسان ، به سپیده دم آگاهبود » هستند .
    هرانسانی، مستقیم راه رسیدن به حقیقت را دارد. ازاین رو، مردم ، سروش را، « رهگشا » میخواندند. سروش ، خردی بود که به هرانسانی ، کلیدی میداد که راه به گنج نهفته دربُن خود را بیابد و به هنگام ، از « آنچه اژی = ضد زندگی » است، آگاه شود و خود را ازآن رهائی بخشـد . این اندیشه بکلی برضد آموزه زرتشت در سرودهایش میباشد .
    زندگی و خرد ( جان و خرد )، دوچیز جدا ناشدنی ازهم هـستند. خرد که بیواسطه از جان هرکسی میتراود، نمیتواند، آنچه را ضد جان و خرد است، بـرگـزیـنـد. زندگی، گوهریست که فقط زندگی را میجوید و خرد یا چشم ، که نخستین پیدایش جان است، گوهر زندگی ، و پرورنده و نگهبان زندگیست. « خرد » ، درذاتش ، پاسدار و نگاهبان اصلش هست که زندگیست .
    ارتا فرورد ، یا سیمرغ ، « فراfra + وردvarti » است . « فرورد ، که تبدیل به واژه فروهر شده » ، به معنای همیشه ازنوفرا بالنده ، ازنو فرا روینده وزاینده ، همیشه نوشونده ، یا به عبارت دیگر همیشه سبزشونده است
    چنانچه در بندهش ، بخش دوم پاره 22 میآید که اهورامزدا : « … او کیومرث را با گاو از زمین آفرید . او از روشنی و سبزی آسمان ، نطفه مردمان و گاوان را فراز آفرید » .گوهر آسمان ، سبزی وروشنی باهمست ، و تخم همه زندگان ، ازاین « روشنی = سبزی » آفریده میشود . البته این خودِ آسمان ( هوائی که ، درحرکت ، تبدیل به باد میشود ) است که دراثروزیدن ، همه چیزها را آبستن میکرد ، واکنون ، اهورامزدا ، جانشین این « روند » میشود . هوای ساکن و آرام ، که مادینه است ، در باد شدن ، نرینه میشود ، و ، آب و زمین و گیاه و ماهی را ، که درفرهنگ ایران ، درگوهرشان مادینه بودند ( بندهش بخش نهم ، پاره 113 ) ، همه را آبستن وبارور میکند ، و همه درسبزشدن ، روشن میشوند .
    این جفت شدن « باد بهاری » با « گیاه» ، یا با « انسان ، یا با « ماهی» ، …. این « با هم رقصیدن باد بهاری با همه موجودات زنده » ، اصل سبزشدن و روشن شدن آنها میگردد . این اندیشه درتمتمیتش ، در غزلیات مولوی باقی مانده است . مولوی خطاب به «انسان» ، میگوید :
    « شاخ گلی » ، با غ زتو سبزوشاد
    هست حریف تودراین رقص، باد
    «حریف » ، به معنای جفت و یارو عاشق است.
    باد ، چو جبریل و، تو چون ، مریمی
    عیسی گلروی ، ازاین هردو ، زاد
    رقص شما هردو ، کلید بقا ست ( بقا = همیشه سبزبودن )
    رحمت بسیار براین رقص باد
    مولوی ، آرزو میکند که مانند باد بهاری ، همه ، به هم بزنند (زدن ، که ازریشه زن = جن است، دراصل ، معنای همخوابی وجفت شدن داشته است ) ، باهم جفت شوند تا سبزشوند
    تا درون سنگ و آهن ، تابش و شادی رسید
    گرتو را باور نیاید ، سنگ بر آهن بزن
    عقل زیرک را ، بر آرو ، پهلوی شادی نشان
    جان روشن را ، سبک بر باده روشن بزن
    شاخه ها سرمست و رقصانند ، از باد بهار
    ای سمن ، مستی کن و ، ای سرو ، برسوسن بزن
    جامه های سبز ببریدند ، بر دکان غیب
    خیز ای خیاط، بنشین بر دکان ، سوزن بزن ( بدوز= جفت کن )
    این آرمان ، « همیشه سبزوتـرو تازه بودن » است ، که علت ضدیت عرفان ، با « عقل خشک » و « خشک کردن روان واندیشه با بحث وجدلها » میگردد.
    چون تو سر سبزشدی ، سبزشود جمله جهان
    اتحاد عجبی در عرض و ابدان بین
    زانک تو ، جزو جهانی ، مثل کل باشی
    چونک « نوشد صفتت » ، آن صفت ، از ارکان بین
    عشق چو بگشاد رخت ، سبزشود هر درخت
    باد، سرچشمه جان وعشق باهمست
    برگ جوان بردمد ، هرنفس از شاخ تر
    اینکه گفته میشود « برگ سبز است تحفه درویش » ، به معنای آن نیست که « درویش ، هدیه وارمغانی حقیرو ناچیزمیدهد » . بلکه دادن « برگ سبز» ، دادن « جامه سروش سبزپوش » ، دادن « بینش و روشنی تازه ایست که کور را هم روشن میکند » .
    خرد هر انسانی ، درگوهرش ، « نیک» را آرزو میکند ، و نیک رامیجوید ومیپرسد ، ونیک را وقتی یافت ، میخواهد. « نیکی » ، سرسبز نگاهداشتن زندگی ، و همیشه سبزنگاهداشتن آن است. « وای به » و « سروش »، هردو « جـامه سـبـز» میپوشند ( سبزپوشند،همیشه بهارند،همیشه جوانند،خضرخندان هستند ) .
    مسئله نزد زال زر ، آنست که درجستجوی نیکی ، انسان میتواند اشتباه بکند و کژبرود، وآنچه را ضد زندگیست ، زندگی بپندارد . جستجوو،آزمایش درهمیشه گشتن درتاریکیست.
    ازاین اندیشه است که بلافاصله برای زرتشت ، مفهوم « روشنی مطلق وبی اندازه » ، پیدایش می یابد ، که در یکجا ( درهستی ِ اهورامزدا ) متمرکز است . بدینسان ، تصویر « سروش ورشن ، به کردار مامای بینش مستقیم از هرانسانی » ، طرد و تبعید میگردد .
    مثلا هنگامیکه فریدون میخواهد ضحاک ( اژی = اژدها ) را بکشد ، سروش ، فوری فرامیرسد
    بیآمود سروش خجسته ، دمان مزن گفت ، کاو را نیامد زمان
    این که « زمان مرگ ضحاک » نیامده است ، روایت بعدیست . سروش ، اساسا ، برضد کشتن و آزردن است ، حتا کشتن « ضحاک = اژدها » نیز، کشتن است…
    تندرست و پیروز باشید
    منوچهر تقوی بیات

  3. منوچهر تقوی بیات گفت:

    با درود و مهر فراوان، استاد گرامی می بخشید مرا، اگر دوست ندارید به این کار ادامه دهم به من بفرمایید، همین!
    …،سخن اهل دل، از ؟؟؟عارفان، بودی ؟؟؟دل، دل چون آئینه، خال حیرت بر چهرۀ دل …، از پرده برون شدن دل، آن روز بر دلم د؟؟؟ معنی گشوده شد،
    کسی چئن؟؟؟ او که دریافت خود “ناخودآگاه” را به کارکرد واژه ها
    «کسی که به ندای دلش گوش فرا دهد نه به آواهای درهم کوچه و بازار و خرابات ؟؟؟آن را داشته باشد که آموزشهای “دلش” را به میدان بکشاند، همواره انسان متکبری است»]و نام پدیده های دریافتی خود را زا؟؟؟ اسطواره ها بر می گزیند؛
    او اختراع روانگاوی؟؟؟ بالینی و کشف “ناخودآگاه” است چون جائی در روان آدمی. گوئی پیوندی؟؟؟ “ناخودآگاه” “inconscient” در فرهنگ واژه های آکادمی
    دریافت چینیان از دل، کالبد – روانی است. برای اینان، دل کالبدی و دیگری دل اتعاری؟؟؟ وجود ندارد، هر دو
    چون پارگیِ اندیشه و منطق، استباه؟؟؟ لپی، فراموشکاری ها در[…]؟؟؟. گفتار و کردار، خوابها و روی هم رفته نشانه های بیماری شناخته شده
    پیرامون دو مفهوم “دل” و “ناخودآگاه” گوئی همواره مفاهیمی چوند؟؟؟، آرزو، میل، خاطره
    ناخودآگاه از دستدهای؟؟؟ ویژۀ خویش پیروی می کند. دستورهائی که پیوندهای منطقی آگاهانۀ
    در تفکرات و دیافتهای؟؟؟ گوناگون خود فروید از
    فروید به آسانی ناخودآگاه را خاطرات تملبار ؟؟؟ =//انباشته = تل انبار //شده می داند که
    «اگر تنها بگوئیم که خودآگاه بخش فرمانده است و ناخودآگاه بهش؟؟؟ احساسی فرمانبر، بی گمان مطلب را
    تندرست و شاد باشید
    منوچهر تقوی بیات

  4. منوچهر تقوی بیات گفت:

    زبانش بر سر دلش ایت؟؟؟، همگی گواه بر این است.
    و دل فروید می گوید: «من د ؟؟؟ خانۀ خود نیز ارباب نیست.»
    شعر برا؟؟؟ به گونه ای باز شدن در بهای ناخودآگاه یا سخن میوۀ ناخودآگاه می گویند.دربارۀ کوربینو؟؟؟ [کنت آرتور دو گوبینو؟] یکی از دوستداران فرهنگ ایران گفته اند
    گوناگون و دل، و این که واژۀ استعری؟؟؟ دل از قلب (اندام قلب) می آید
    ١٢ – دل چون طرفِ دیگر من، چون طرفِ خطاب و گفتگو، چون درون من ولی جدایِ از من، چون عامل و واحدب ؟؟؟ قابل گفتگو و همیشه حاضر.
    حافظ گرانقدر در مجموعۀ غزلیاتش بیش از ٥٠ ؟؟؟ پنجاه بار با دلِ خود سر و کار دارد.[12]/// فقط در غزل های حافظ در گنجور نزدیک به 515 واژه دل و ترکیب های گوناگون آن مانند دلیر، دلکش، دلنواز، دلم، دلش و…هست.
    بویژخ؟؟؟ آنچه که به هوس و میل و کام و کشیده شدن به سوی آن سوی مربوط است.
    (٦٠٠) حدیث چون و چرا دردِ سر دهد ای دل پیاله گیر و بیا سا؟؟؟ز عمر خویش دمی
    گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد؛ لوح دل و جان؛ جان بر لبی و حسرت د ؟؟؟دل؛ بجان و دل صد داغ؛
    (٤٩٦) چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت بهوا داری آن سروِ خوامان؟؟؟ بروم
    (١٤٢) سر و زر و دل و جانم فدای آن ساری؟؟؟///یاری که حقّ صحبت مهر و وفا نگه دارد

  5. منوچهر تقوی بیات گفت:

    دل چون طرف دیگر دین و آئین و آئین؟؟؟ در اینجا چون روش و سنت زیست
    که دل برد و کنون در قصه؟؟؟ دین است [ … کنون در قصد دین است؟؟؟ کنون در بند دین است…
    حالیا خانه براندازِ دل و دین مستت؟؟؟[…دل و دین من است]
    با بدنیا آمدن کودک فراهم می آید و تا چند سالگی او اداوه؟؟؟ می یابد.
    …دلباختن، دل برداشتن، دل بردن، دل برکندل؟؟؟، دلبر و دلبری،…
    به دل دوست داشتن؛ دل له؟؟؟ هیچ نهادن؛ دل خالی از عشق بودن
    با نخستین کمبود خوراک، گرسنگی و تشنگی در کدرک ؟؟؟ زاده می شود.
    …دل من در هوای روی فرح؟؟؟
    (٤٨٠) هر چند آن آرام دل دانم بخشد؟؟؟ کام دل
    بی جاگوئی، قصه گردازی؟؟؟، تکرار و بیهوده گوئی.
    وان راز که در دل بنهفتم در؟؟؟ افتاد،
    تنها نه ز رازِ دلِ من گرده؟؟؟ بر افتاده،
    میل و آرزو و خواست برای کدکان؟؟؟ با واقع و با شدن و با ممکن
    امیال روزانه خود را در شت ؟؟؟ بگونه ای بی پرده و واقع در خواب می بینند.
    دل کدوکانه؟؟؟ داشتن، یا حرف دل را زدن
    حال دلی؟؟؟ گفتن و خبر دل شنفتن، سر پیوند تو تنها نه دل حافظ
    دل سوخته پروانۀ ب؟؟؟ پروا بود
    بمی ز دل ببرم خول؟؟؟ روز رستاخیز
    دل شکیته؟؟؟، دل مرده، مرده دل، دل خوش بودن
    دل گرمیو؟؟؟ با این بیت که با ظرافت خاص خود خواجه
    دل ز تنهائی به جان آمد خدا را مرهمی؟؟؟ [همدمی]

  6. Manouchrhr Taghavi Bayat گفت:

    گنج عم؟؟؟ در دل ویرانه، دل خرم
    ، نشان از پیشانی؟؟؟[پریشانی حواس] حواس، دل مرده، نشان از []،
    ، دلشگر؟؟؟ یا دلشکن، نشان از رنجاندن،
    – مزاق؟؟؟ حرض؟؟؟ و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش به؟؟؟[مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش]
    بهی؟؟؟ عمارت دل کن (بمعنی فراموش کردن)[به می عمارت دل کن]
    دلش بس تنگ می بینم کگ ؟؟؟ر ساغر نمی گیرد:

    (٦١١) دل بخ؟؟؟ می در بند تا مردانه وار گردن سالوس و تفوی بشکنی
    «نت ؟؟؟فمر؟؟؟ نیمتن؟؟؟ پس من هستم»
    پیوست دو؟؟؟ زیرنویس ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *