حسن مکارمی

هنرمند روانکاو پژوهشگر

زبان های ديگر

۵ آذر ۱۳۹۸

یکی از همکاران روانپزشکم که در شش سال گذشته با شوق و ذوق و توان کاری بالایی به کار آموزش با هم مشغولیم و با پی گیری روزانه ، هم در یکی از دورترین بیمارستان‌های ایران عزیز به مداوا مشغول است و هم در ترجمه و تهیه مطالب درسی و ارایه مقاله از پیش قراولان است ، پس از اتصال دو باره انترنت در دو خط کوتاه چنین نوشت:

یه نا امیدی عجیبی هست.

من خودم هم افسرده هستم .

طبق اخرین امار نزدیک دویست نفر مرده اند و بیش از چهارهزار نفر دستگیر شده اند.

سرکار خانم

بیایید افسردگی را به ریشه هایش باز گردانیم:

- جهان امروز در مجموع چون کشتی بی لنگر است ولی طبق قانون حیات راهی تازه خواهد یافت و سربلند تر بیرون خواهد آمد.

- ایران ما در قلب سیاست خاورمیانه و خاورمیانه در مرکز سیاست جهانی است با دو محور بسیار اساسی نفت و گاز از یکسو و موزاییک فرهنگی ، اقلیمی به عمق چند هزار سال از سویی دیگر بستر قدیمی ترین مذاهب و سه مذهب به هم پیوسته ظاهرا یکتا گرا.

- و در این میان تناقض بنیانی جهانی که با تکیه بر علم و فن آوری به جلو می رود و حاکمیت دین محوری که بر اصول گذشته ای دور پای بند است.

- از طرف دیگر ما انسان هایی که به نفس حیات به ذات پاک آدمی و تن و روان آدمی اخترام می گزاریم و در راه بهبود آن توان و جان و امکاناتمان را بی چشم داشت در اختیار قرار می دهیم.

-همین موقعیت ویژه از یکسوی جای بسیار مشکل مردم ما و جای ویژه ما به ما فرمان می دهد که هم چون ناخدای کشتی زندگی نه باید بیفتیم و نه باید از تلاش دست باز داریم.

شما سرکار خانم این راه طولانی را نیامده اید که با یک شکست موقت غمگین شوید.

من اطمینان دارم که شما در راه زنان آزاده و انسانی گام برداشته اید که ادامه اش همان را ه مادر ترزا است.

در چنین حالات و احوال پیش از آنکه به مرگ بیندبشیم به تولد فکر کنیم که در هرلحظه در جهان ما تعداد ش از مرگ بیشتر است.

زنده باد زندگی

زنده باد سازندگی

زنده باد همه آنانی که چون شما خود را به درمان آدمی پیوند زده اند.

همکار پیر شما

حسن مکارمی

نوه چهارم چهل ماه دارد یکی از آینده سازان ، اجدادش از شش فرهنگ متفاوت می آیند. نامش آرمان است. نام پسر داییش کیان است. آرمان پسر داییش را : « دوست من ، کیان من » صدا می‌کند. از این سپید تر می شود آینده را دید؟

شعر : صبرهای عاشقانه

تاریخ چاپ  

هر شامگاه خورشید را می خوابانم.

  هر بامداد برای ماه صبحانه می آورم.

  ظهرها کبوتران خیالم را باز می شمارم.

  اینجا درختان مهربان,

  ساعات ایستادگی را به یاد می آورند.

  مردمان گویی همه در بدنی آمده اند,  

چون سرفرازی ی دماوند.

  در یکی همه را می بویم, در همه خود را می یابم.

  بادبادک پشت بام های کودکی من,  

هر نیمه شب, تا پشت نرم هستی می رود

  و با نسیمی گرم , شب به خیر می گوید.

  و تا بازگشتش,  

من صبر را عاشقانه می گریم.  

حسن مکارمی تابستان ۲۰۱۷ پاریس

منتشر شده در چهارشنبه, 17 مهر 1398 23:35

نوشته شده توسط مدیر سایت

کوتاه نوشته‌های دکتر حسن مکارمی

از او عبارت «اداره کنید» را چگونه می‌شنود؟ اداره کنید یعنی خود را به آب و آتش بزنید، جهان را بلرزانید، دیوارها را جابه‌جا کنید، زمان را متوقف کنید، بخندید، گریه کنید، فریاد بزنید، بدوید، اختراع کنید، ابداع کنید، ولی کلاس‌ها را بی‌معلم نگذارید. گفتم این‌ها شما را به جامعه‌ی مدنی حواله می‌دهند. بروید از جامعه‌ی مدنی، منبع پایان‌ناپذیر توان و قدرت و دانش و تجربه‌ی بشری، یاری بخواهید.

دکتر حسن مکارمی روان‌کاو، خطاط و نقاش است. وی بیش از سی نمایشگاه نقاشی و خوشنویسی از کارهایش در اروپا، یونسکو، روسیه، کوبا، مراکش و آمریکا برپا کرده است. از او تاکنون ده کتاب به زبان فارسی، پنج کتاب به زبان فرانسه، دو کتاب به زبان‌های فارسی و فرانسه و دو کتاب ترجمه از فرانسه به فارسی چاپ شده است

برای خرید اینترنتی کتاب به این تارنما مراجعه کنید:

“ترانه – آواز ” خورشید

تاریخ چاپ  

دیروز عصر, آرمان نوه چهل ماهه ما, از زود تاریک شدن هوا دلش گرفت, با بغض گفت: " چرا تاریک می شود؟ چرا تاریک می شود؟"

"ترانه - آواز " خورشید

نام ترا بر دیواره عشق خواهم نوشت,

روزی که نخواهم بود.

آنگاه گواهی تو بر معبر عاشقان گمنام,

سندی خواهد شد بر پایداری عشق.

تنهایی به تنهایی , راه گشای هیچ پرسشی نیست,

دیگری در من, با من می شکفد.

آی عشق! ای عشق !

با چشمان بی اشک به سراغم بیا,

چنان کن که همه معابر در همه زمان ها,

از عطر جان شیفته ام لبریز شوند.

بگذار تا من در عشق و عشق در من,

" ترانه - آواز " خورشید باشد, در هر بر آمدن.

بگذار تا فقط فروتنی خورشید بماند و حسرت من.

حسن مکارمی پاریس, پاییز ۲۰۱۹ - ۱۳۹۸

گفت : چه می کنی؟

تاریخ چاپ  

گفت : چه می کنی؟

درست در نهان دلم،

همان جا که هرگاه می سوزم،

آتش می گیرد، شنیدم : چه نمی کنی؟

باپوستم بیگانه می شوم.

ناکجای غریبی صدایم می زند.

که در و دیوارش،

کوچه باغ های قدیمی شیراز اند،

که مردمانش،

ساکنان همیشگی بازار وکیل اند،

با رنگ‌های کوچ.

و گاه لولی سرمستی که می گذرد،

و چشمانم کور می شوند از خیرگی.

مهاجرتم پایان ناپذیر است،

آینده ام در ناکجا آباد می زید.

راستی فراموش کردم ،

چه می کنم؟

آینده را با دیوارهای گذشته می سازم،

و وطنم را در خواب و خیال ،

آباد می کنم.

بدهکار ملیون ها شعر شاعران وطن،

همه احساس ممکن آدمی را ،

در لحظه های قناری وار ،

به خرگوشان می سپارم.

نه در من خستگی می ماند و نه ترس،

آزادانه حال نرگس را می پرسم،

راحت ، از سماور مادر چای می ریزم،

بی خیال از بالای باغ طبس،

پرواز می کنم،

و در خشونت واقعیت ،

به دنبال نان و گوشت می روم.

چه‌ می کنم؟

فهمیدی چه نمی کنم؟

فهمیدی؟

حالا بلند شو و اشک‌هایت را پاک کن،

دیر شد،

کیک تولد پدر را بپز،

یادت نرود به آن مرغ هم دانه بدهی،

هیچ چیز ،

بی ایمان تر از آینده خیالی نیست.

بلند شو ، دیر شد،

افسانه ها شیر می خواهند،

و نسیم ها مهربانی.

زمان آن نرسیده است،

تا قبا چاک دهیم و بلند ترین فریاد ،

را به گوش هستی برسانیم:

تا خورشید هست، مهر هست،

و تا مهر هست،

زندگی هست.

بله بله فهمیدی: چه می کنم :

میان دیروز و امروز و فردا مهر می بافم.

قربانت.

حسن مکارمی تابستان ۱۳۹۹فرانسه